در طبیعت پدیدهای وجود دارد که به آن «مارپیچ مرگ» یا در برخی روایتها «خودکشی مورچهها» میگویند. مورچهها برای یافتن مسیر، رد بوی مورچههای دیگر را دنبال میکنند. هرچه تعداد مورچهها بیشتر شود، این ردها ممکن است به مسیری دایرهای تبدیل شود؛ مورچهها به جای رسیدن به مقصد، پشت سر یکدیگر میچرخند و آنقدر این کار را ادامه میدهند تا از خستگی از پا بیفتند و بمیرند.
این پدیده شاید در ظاهر فقط یک اتفاق عجیب در دنیای مورچهها باشد، اما اگر به وضعیت مخالفان طالبان نگاه کنیم، شباهتی تلخ در آن میبینیم؛ رهبران متعدد، پیرو و دنبالهرو زیاد، سر و صدای زیاد، قربانی زیاد، اما برنامه و هدفی که هنوز روشن نیست.
وقتی همه رهبر هستند و هیچکس مسیر را نمیداند
مخالفان طالبان کمبود نیرو ندارند؛ کمبود شجاعت هم ندارند. در داخل افغانستان کسانی هستند که با امکانات بسیار اندک در برابر طالبان میجنگند و جان میدهند. فرماندهانی چون حسیب پنجشیری و دهها نیروی دیگر کشته شدهاند و هنوز هم در گوشههایی از کشور درگیری جریان دارد.
اما مشکل اصلی جای دیگری است: این نیروها برای چه نقشهای میجنگند و چه کسی مسیر نهایی را تعیین میکند؟
امروز چندین جریان مخالف طالبان وجود دارد، چندین رهبر سخن میگویند، چندین جبهه اعلام فعالیت میکنند و هرکدام روایت و محاسبه خود را دارند. اما چیزی که کمتر دیده میشود، یک برنامه سیاسی و نظامی مشترک، یک مرکز هماهنگی واقعی و مهمتر از همه، اعتماد میان این جریانهاست.
هر رهبری خود را راه میداند و از دیگران انتظار دارد دنبال او حرکت کنند. سرباز اما در میدان جنگ فرصت این بحثها را ندارد. او میرود، میجنگد و گاهی کشته میشود؛ در حالی که هنوز معلوم نیست این فداکاری قرار است به کجا برسد. این یعنی مارپیچ مرگ.
اگر هر جبهه ردپای خودش را بگذارد و دیگری نیز بدون نقشهای مشترک همان را دنبال کند، ممکن است همه حرکت کنند، اما هیچکس به مقصد نرسد. تعداد عملیاتها زیاد شود، تعداد فرماندهان بیشتر شود، اعلامیهها بیشتر شود و حتی قربانیان افزایش یابند؛ اما اگر جهت یکی نباشد، این حرکت میتواند به جای پیشروی، تبدیل به دور باطل شود.
تلختر این است که طالبان از پراکندگی مخالفان بیشترین سود را میبرند. برای طالبان لازم نیست همه مخالفان را در میدان جنگ شکست دهند؛ کافی است اجازه دهند مخالفان پراکنده بمانند، به یکدیگر اعتماد نکنند، نیرو و امکانات خود را جداگانه مصرف کنند و هرکدام دیگری را رقیب خود بدانند.
مخالفان طالبان اگر میخواهند از این مارپیچ بیرون شوند، پیش از هر چیز باید از خودشان عبور کنند. هیچ جبههای به تنهایی نمیتواند آینده افغانستان را بسازد. هیچ رهبر واحدی نیز نمیتواند ادعا کند که مالک تمام مقاومت در برابر طالبان است.
اتحاد الزاماً به معنای یکیشدن همه گروهها و رهبران نیست؛ دستکم میتواند به معنای توافق بر چند اصل اساسی باشد: چه میخواهیم؟ برای چه میجنگیم؟ بعد از طالبان چه نظامی میخواهیم؟ چگونه از تکرار استبداد جلوگیری میکنیم؟ و چگونه قرار است نیروهای پراکنده امروز، فردا زیر یک برنامه سیاسی مشترک قرار بگیرند؟
اگر این پرسشها پاسخ نداشته باشد، شجاعت سربازان نیز ممکن است قربانی بیبرنامگی رهبران شود، که شوربختانه تا حالا همینگونه شده است.
سخن آخر اینکه؛
مورچههایی که در مارپیچ مرگ گرفتار میشوند، نمیدانند که در حال نزدیکشدن به مرگاند؛ چون هرکدام فقط ردپای دیگری را دنبال میکند.
مخالفان طالبان اما این امتیاز را دارند که میتوانند بایستند، به مسیر نگاه کنند و از خود بپرسند: آیا واقعاً پیش میرویم یا فقط دور خودمان میچرخیم؟
پنج سال گذشته و هنوز نیروهایی در داخل افغانستان برای آزادی میجنگند و جان میدهند؛ اما اگر رهبران نتوانند اختلافات، خودمحوری و بیاعتمادی را کنار بگذارند، خطر این است که قربانیان بیشتر شوند، بدون آنکه فاصلهای با مقصد ایجاد شده باشد.
مقاومت فقط با تفنگ پیروز نمیشود؛ گاهی نخستین پیروزی، پیدا کردن راهی است که از آن دور باطل بیرون برویم.