پنج سال از سقوط حکومت افغانستان میگذرد؛ یا اگر دقیقتر بگوییم، پنجسال از روزی که حکومت، بیآنکه مقاومت مؤثری از درون ساختار قدرت صورت گیرد، به طالبان واگذار شد. در این پنج سال، انتظار طبیعی این بود که نیروهای مخالف طالبان، بهویژه آنانی که خود را وارث مبارزه برای آزادی، حکومت مردمی و کرامت انسانی میدانند، اختلافهای گذشته را کنار بگذارند و همه توان خود را متوجه بازسازی یک جبهه ملی در برابر استبداد کنند.
اما آنچه در عمل رخ داد، روایت دیگری بود.
بخش قابل توجهی از نیروهای سیاسی و فعالان وابسته به جریانهای مخالف، بهجای آنکه نیروی فکری و رسانهای خود را صرف نقد طالبان، سازماندهی مقاومت، تولید گفتمان و ایجاد امید در جامعه کنند، گرفتار جنگهایی شدند که نه طالبان از آن زیان دید و نه مردم افغانستان از آن سود بردند. میدان نبرد، از کوه و دره به شبکههای اجتماعی منتقل شد؛ جایی که مخالفان، بیش از آنکه با طالبان درگیر باشند، با یکدیگر درگیر شدند.
تلختر آنکه این درگیریها، اغلب نه بر سر برنامه، راهبرد یا آینده افغانستان، بلکه بر محور تعصبهای محلی، رقابتهای شخصی، اختلافهای خانوادگی، قهرمانسازیهای افراطی و تسویهحسابهای قدیمی شکل گرفت. گویی دشمن اصلی دیگر طالبان نیست؛ بلکه کسی است که از همان جبهه، اما از درهای دیگر، از حزبی دیگر یا از خانوادهای دیگر سخن میگوید.
بزرگترین پیروزی طالبان، اختلاف مخالفان است
سان تزو جملهای دارد که قرنها از عمر آن میگذرد، اما هنوز تازه است: «اگر دشمن خود را نابود نمیکند، بگذار خودش این کار را انجام دهد.»
تاریخ نشان داده است که بسیاری از حکومتهای اقتدارگرا، نه به دلیل قدرت خارقالعاده خود، بلکه به دلیل پراکندگی مخالفان دوام آوردهاند. هیچ حکومتی از اختلاف رقیبانش ناراحت نمیشود؛ برعکس، از آن تغذیه میکند.
امروز نیز طالبان احتمالاً بیش از هر چیز از همین وضعیت سود میبرند. وقتی مخالفان از صبح تا شب یکدیگر را متهم میکنند، به گذشته همدیگر حمله میکنند، شخصیت هم را تخریب میکنند و هر روز شکاف تازهای ایجاد میشود، چرا باید طالبان نگران باشند؟
واقعیت این است که هر ساعت از این درگیریهای مجازی، هر یادداشت توهینآمیز، هر فایل صوتی برای تحقیر یکدیگر و هر جدال بیپایان محلی، انرژیای است که باید صرف مبارزه با استبداد میشد، اما در مسیری بیحاصل مصرف میشود.
شاید تلخ باشد، اما باید پذیرفت که ما گاهی خودمان، بزرگترین مانع خودمان شدهایم.
از تاریخ چرا چیزی نمیآموزیم؟
ابن خلدون در نظریه معروف خود درباره «عصبیت» میگوید ملتهایی که پیوند و همبستگی درونی خود را از دست بدهند، توان ایستادگی در برابر رقیب را نیز از دست خواهند داد. او معتقد بود فروپاشی بسیاری از دولتها، پیش از آنکه نتیجه قدرت دشمن باشد، محصول فرسایش انسجام داخلی است.
افغانستان نیز بارها این تجربه را تکرار کرده است.
ما حکومت از دست دادیم، اما متحد نشدیم.
آزادیهای اساسی از دست رفت، اما متحد نشدیم.
دختران از مکتب و دانشگاه محروم شدند، اما متحد نشدیم.
رسانهها خاموش شدند، هزاران نفر مهاجر شدند، میلیونها انسان زیر خط فقر رفتند، اما باز هم متحد نشدیم.
پس دیگر چه باید از دست برود تا بفهمیم دشمن اصلی جای دیگری است؟
چرا هنوز برای اثبات حقانیت خود، آسانترین راه را در تخریب نزدیکترین همسنگر پیدا میکنیم؟ چرا تحمل شنیدن صدای متفاوت را نداریم؟ چرا هر اختلاف نظری باید به دشمنی شخصی تبدیل شود؟
جامعهای که در حساسترین لحظه تاریخ خود، بیشترین انرژیاش را صرف نزاعهای درونگروهی کند، دیر یا زود هزینه آن را خواهد پرداخت؛ نه فقط در عرصه سیاست، بلکه در اعتماد عمومی. مردمی که هر روز شاهد جنگ مخالفان با یکدیگر باشند، بهتدریج امید خود را به وجود یک بدیل قابل اعتماد از دست میدهند. در چنین فضایی، جهان نیز این پیام را دریافت میکند که هنوز یک آلترناتیو منسجم و ملی برای وضعیت موجود شکل نگرفته است.
این همان چیزی است که در عرصه دیپلماسی نیز خطرناک است. اگر این پراکندگی ادامه یابد، بسیاری از کشورها ممکن است، نه از سر علاقه به طالبان، بلکه از سر نبودِ یک گزینه منسجم، تعامل با همین وضعیت موجود را ترجیح دهند. سیاست بینالملل، خلأ را برنمیتابد.
سخن آخر اینکه؛
هیچ ملتی با اختلاف نابود نمیشود؛ با اصرار بر اختلاف نابود میشود.
قرار نیست همه یک فکر، یک حزب یا یک رهبر داشته باشند. اختلاف نظر، بخش طبیعی هر جامعه زنده است. اما تفاوت بزرگی میان «اختلاف» و «دشمنی» وجود دارد. اختلاف میتواند به پویایی منجر شود؛ دشمنی، تنها به فرسایش میانجامد.
امروز، بیش از هر زمان دیگر، نیروهای مخالف طالبان باید از خود بپرسند: آیا هدف، اثبات برتری یک فرد، یک منطقه یا یک جریان است، یا نجات افغانستان؟
اگر پاسخ، نجات افغانستان است، باید پذیرفت که هیچ جریان و هیچ شخصیتی به تنهایی قادر به تغییر این وضعیت نیست. آینده، تنها زمانی ساخته میشود که رقابتهای خرد، جای خود را به یک هدف بزرگتر بدهد.
شاید مهمترین پرسشی که باید هر روز از خود بپرسیم، این نباشد که «چه کسی بیشتر مقصر است؟»؛ بلکه این باشد که طالبان امروز از اختلاف ما بیشتر آسیب میبینند یا از اتحاد ما؟
پاسخ این پرسش، شاید مسیر آینده را روشنتر از هر شعار و هر بیانیهای نشان دهد.