یک سال قبل، هر دوشنبه ساعت ده بامداد، با چند تن از همصنفیهای خود برای فراگیری درس متون حماسی راهی منزل استاد کزازی میشدیم. من و دوستان، سرخوش از دیدار استاد و سعادت شاگردی ایشان، به سخنان پربار ایشان گوش جان میسپردیم؛ آن دو ساعت برای ما تنها هنگام فراگرفتن یک درس دانشگاهی نبود، بلکه جهانی بود پیوسته به جهان حماسه و اسطوره و زبان گشنبار پارسی.
استاد از شاهنامه و شخصیت پهلوانان، از آیینها و بنمایههای حماسی، از ریخت و ریشۀواژهها و تحول معنایی آنها و از فراز و فرود زبان پارسی سخن میگفتند و ما، افزون بر درس، از شیوۀ سخن گفتن و زبان شیرین و شکرین استاد نیز بهره میبردیم. درس استاد بر بنیاد اثر فردوسی بزرگ، شاهنامه، «نامۀ باستان» و کتاب «رویا، حماسه، اسطوره» استوار و آزمون نیز بر پایۀ همین کتابها نهاده شده بود.
شاهنامه نامۀ فرهنگ و یادگارِ جاودانۀ زبان و اندیشۀ ایرانِ بزرگ است؛ نامهای که تاریخ و اسطوره، آیین و خرد، کشورداری، پهلوانی، شیوۀ زندگی و… را در پهنۀ ایرانِ تاریخی در خود جای داده است. «نامۀ باستان» اثر استاد کزازی، کوششی است برای خوانش، ویرایش و گزارش این اثر بزرگ، از آغاز تا پایان. در این مجموعۀ چندجلدی، بیتها با بهرهگیری از دانشهایی چون واژهشناسی، ریشهشناسی، چهرهشناسی، اسطورهشناسی، زیباییشناسی و سبکشناسی بررسی و گزارش شدهاند.
یک ترم از این نشستهای پربار گذشت؛ یک ترم که برای من از دلنشینترین دورههای دانشجویی بود.
گاه پس از پایان درس، پارهای از سخنان استاد هنوز در ذهنم میماند و در راه بازگشت به تهران، به شیوۀ سخن گفتن، ریشۀ واژهها و تحول معنایی آنها میاندیشیدم. مهرشهر و دفتر استاد، کمکم برای ما تنها جای برگزاری درس «متون حماسی» نبود؛ خاطرۀ همنشینی با استاد نیز با آنجا درآمیخته بود.
پس از پایان آن ترم، هر از گاهی با استاد در پیوند بودم. چند روز پیش به استاد تماس گرفتم و گفتم که آرزومند دیدارشان هستم و میخواهم دربارۀ گزیدهای از شعرها با ایشان گفتوگو کنم. دیدار را هماهنگ کردیم و من ساعت ده بامداد خود را به مهرشهر رساندم.
مهرشهر در آن ساعت از روز، هوایی بسیار دلپذیر و جانافزا داشت. در دفتر استاد مشغول جابهجایی و گردگیری کتابها بودند؛ از اینرو با استاد به یکی از بوستانهای خوشآبوهوای مهرشهر رفتیم. نسیم آرامی از میان درختان آن بوستان زیبا میگذشت و سایۀ برگها بر زمین میجنبید و آفتاب از لای شاخهها و برگهای لرزان درختان به زمین نور میانداخت. مردم در آن بوستان سرسبز و آرام در رفتوآمد بودند. گفتوگو را خودمانی و بیپیرایه آغاز کردیم. از هر دری سخن در میان آمد. من بیش از آنکه به گذر زمان بیندیشم، از بودن در کنار استاد و شنیدن سخنان شیرین و شکرین ایشان بهره میبردم.
در میانۀ گفتوگو، چند تن از بانوانی که آنجا بودند، استاد را شناختند و به سوی ما آمدند. هنگامیکه نزدیک شدند، چهرههایشان از شادمانی میدرخشید. با شور و شوق گفتند:
«استاد، سالها بود که آرزوی دیدار شما را داشتیم».
مدتی در کنار استاد نشستند و گفتوگو کردند. پرسشهایی پیش آمد، و استاد «با جبین گشادهتر از خورشید» به پرسشهای آنها جواب دادند. و نیز شوخی کردند و خندیدند. سرانجام چند نگارۀ یادگاری در کنار استاد گرفتند و با چهرههایی خندان و دلهایی شاد از ما دور شدند.
دیدن آن صحنه برای من بسیار دلنشین و خوش بود. استاد آن هنگام برای آن بانوان فرهنگدوست، یک نام آشنا در کتابها یا یک چهرۀ دانشگاهی و فرهنگی در سخنرانیهای دانشگاه، پشت تلویزیون و شبکههای مجازی نبود؛ بلکه انسانی بود که پس از سالها دیدنش برایشان مایۀ نشاط و شادمانی شده بود.
ما نیز دوباره به گفتوگوی خود بازگشتیم. اندکی نگذشته بود که یکی از آن خانمها با دو پیاله قهوه دوباره نزد ما آمد. قهوه را نوشیدیم و سخن را از سر گرفتیم. زمان چنان آرام و بیصدا میگذشت که ناگاه چشمم به گوشی افتاد؛ ساعت نزدیک دوازده بود.
در این موقع استاد گفتند:
«مردان فرشیدورد، شما مهمان هستید؛ برویم خورشگاهی و ناهار (نان چاشت) بخوریم».
استاد به جای کلمۀ «آقا» از واژۀ «مردان» استفاده میکنند.
قرار بر این شد که برویم خورشگاه، میخواستم تا خورشگاه با خودرو (موتر) برویم که استاد، با همان سادگی و بیپیرایگی همیشگی، گفتند:
«قدم میزنیم و میرویم».
و چنین شد که پیاده راه افتادیم.
مهرشهر، بهویژه خیابان شهرداری، از زیباترین بخشهای استان البرز است. دو سوی خیابان را درختان بسیار بلند و سالخورده دربرگرفته و به آنجا چهرهای دلانگیز داده است. شاخههای درختان، از بس انبوه و بلند هستند، که گویی سایبانی بر فراز پیادهرو افراشتهاند. هوا آرام بود و خیابان در آن نیمروز زیبا، چهرهای شاعرانه داشت.
آرامآرام در امتداد خیابان پیش میرفتیم. در راه، هر از گاهی رهگذری، همین که چشمش به استاد میافتاد، چهرهاش از شگفتی و شادمانی روشن میشد. یکی پیش میآمد و درود میفرستاد؛ دیگری با شور و شوق از دیدن استاد سخن میگفت. برخی میخواستند چندگاهی در کنار ایشان بنشینند، چای یا قهوهای بنوشند و همسخن شوند. و در آخر همه با گرفتن نگارههای یادگاری و خوشحالی از ما جدا میشدند.
تماشای این دیدارهای کوتاه برای من بسیار دلچسب و شیرین بود. آنچه بیش از همه مرا به شگفتی میانداخت، مهر و دلبستگی مردم نسبت به استاد بود. این پیوند، چقدر شیرین و زیبا بود؛ پیوندی که ریشه در سالها کوشش فرهنگی و ادبی، در پاسداری از زبان پارسی و در اثرگذاری اندیشه و سخن استاد بر دل دوستداران این زبان داشت.
در میان این همه دوستدار، دو تن با پافشاری زیاد از استاد خواستند چندگاهی را با ایشان بگذرانند، استاد نیز با بزرگواری پذیرفتند.
نخستین تن، آقای اشرافی بود؛ مردی چهارشانه، قد بلند، سپیدچهره و بسیار چرب زبان، از شیراز که در کار معدن بود. همراه او وارد یکی از کافههای خیابان شهرداری شدیم و نشستیم. چای آوردند و گفتوگو از هر دری درگرفت. آقای اشرافی با خنده گفت از دور که چشمش به استاد افتاده، دیگر نتوانسته بیدرنگ از کنار ایشان بگذرد و خودرویش را همان نزدیکی، کنار خیابان، رها کرده است.
در میان گفتوگو، استاد به جای واژۀ «معدن» از واژۀپارسی «کان» بهره گرفتند. سپس با همان شوخطبعی همیشگی رو به آقای اشرافی کردند و گفتند: «پس شما کانکاو هستید». خندیدیم. خود آقای اشرافی نیز بسیار خندید و از این تعبیر استاد خوشش آمد. همانجا به همسرش زنگ زد و گوشی را به استاد داد. استاد با همسر آقای اشرافی نیز چند دقیقه سخن گفتند. برای من دیدن اینهمه صمیمیت میان استاد کزازی و دوستدارانش بسیار دلنشین بود.
پس از خداحافظی با آقای اشرافی دوباره راه افتادیم.
دوست دیگر، آقای بابک خلج، در یکی از پاتوقهای همان خیابان نشسته بود. هنگامی که استاد را از پشت شیشۀ کافه دید، شتابان خود را به ما رساند. با شور و گرمی از استاد خواست چندگاهی با او بشینیم. سرانجام آنقدر پافشاری کرد که ما را با خود به درون پاتوق برد.
آقای بابک خلج با افغانستان دادوستد داشت و از دوستان و آشنایان خود در آن سوی مرز یاد میکرد. از دیدار استاد بسیار شادمان بود و خاطرههایی از دوستان افغانستانیاش را نیز بازمیگفت. در میان سخنانش، از اینکه طالبان بر زبان فارسی دری تنگناهایی پدید آوردهاند، نیز بسیار گلایه کرد.
استاد با آرامش و استواری گفتند: «نمیتوانند زبان فارسی را در بند کنند؛ زیرا این زبان از توفانهای بزرگ گذشته است، بارها در برابر بادهای سهمگین روزگار ایستاده و باز هم زنده مانده است؛ و زنده خواهد ماند. این سخن استاد در جان من اثر کرد؛ سخنی کوتاه، اما استوار و امیدبخش بود. همان دم، زبان پارسی را در ذهنم به درختی گشنبیخ مانند کردم؛ درختی که بادهای سهمگین روزگار شاخههایش را میلرزانند و برگهایش را میپراکنند، اما توان برکندن ریشههایش را ندارد.
پس از آن دوباره به راه افتادیم. سخن همچنان میان ما روان بود و از موضوعی به موضوع دیگر میرسید. از روی شوخی رو به استاد کردم و گفتم: «امروز من باعث شدم که چند تن به آرزویشان برسند.» استاد از ته دل خندیدند و گفتند: «هر پسینگاهی که من برای پیادهروی به این بوستان میآیم، همینگونه است.»
در همان حال، خاطرهای را نیز برای استاد بازگفتم؛ خاطرهای که سالها پیش از یکی از سخنان خود استاد در ذهنم مانده بود.
در روز عید قربان، یکی از همسایگان ما آهنگ آن داشت که گوسفندی را سر ببرد. همان هنگام سخنی از استاد کزازی به یادم آمد و آن را برای حاضران بازگفتم: «کارد در دستان کاردپزشک، زندگی میآفریند و در دستان زنگیِ بدمست، مرگ.» سخن استاد چنان برای حاضران خوش نشست که همه به خنده افتادند. از آن پس، همان همسایۀ بسیار عزیز و خوبمان را در میان خود «زنگی بدمست» میخواندیم و هر بار که این نام بر زبان میآمد، خندهای در میان ما بلند میشد. این داستان را برای استاد بازگفتم. استاد بسیار خندیدند.
در میان همین گفتوگوها، استاد از پایاننامه و زمینۀ پژوهشم پرسیدند. گفتم که پژوهشم دربارۀ بیدل است. استاد با ستایش بسیار از بیدل یاد کردند و او را «شاعری برازنده و بزرگ» خواندند. سپس گفتند: «از دیدگاهی دیگر میتوان بیدل را با حافظ سنجید و در اندیشه، زبان و آفرینش هنری این دو سرایندۀ بزرگ، همانندیها و ناهمانندیهایی را جستوجو کرد.»
در دنبالۀ گفتوگو، از سنجش بیدل با صائب پرسیدم. استاد بیدل را در جایگاه ویژۀ خود پذیرفتند و دربارۀ جایگاه هر یک، سنجیده و باریکبینانه سخن گفتند. همچنین دربارۀ دیدگاهی پرسیدم که بعضیها بیدل را بازتابدهنده و بازگوکنندۀاندیشههای ابنعربی میدانند. استاد این دیدگاه را نپذیرفتند و گفتند: «نمیتوان بیدل را تنها بازگوکنندۀ اندیشههای ابنعربی دانست. هر یک از این دو اندیشمند و عارف، جهان اندیشه و دستگاه فکری ویژۀ خود را دارند. البته در ادب کلاسیک پارسی، در پارهای از زمینهها و بنمایههای اندیشه، میان آنان همانندیهایی دیده میشود؛ اما این همانندیها به خودی خود نشانۀ پیوند مستقیم یکی با دیگری نیست.»
سپس سخن از استاد خلیلالله خلیلی به میان آمد. استاد کزازی با مهر و بزرگداشت بسیار از ایشان یاد کردند و او را شاعری بزرگ و شایسته دانستند؛ شاعری که در پهنۀ شعر پارسی جایگاهی بلند و درخور ستایش دارد. شنیدن این سخن از زبان استاد برای من بسیار ارزشمند بود؛ گویی دو سوی یک گسترۀ بزرگ فرهنگی، در یک گفتوگوی ساده، به هم میرسیدند.
سخن کمکم به ریشهداری و دیرینگی زبان پارسی در افغانستان و تاجیکستان کشیده شد. استاد از سفر خود به تاجیکستان یاد کردند؛ از سرزمینی که زبان پارسی، با همۀدگرگونیهایی که در گذر روزگار پذیرفته، همچنان بخشی از جان و هویت فرهنگی مردم آن سرزمین است. استاد، خاطرهای از یک جوان تاجیکستانی به نام «خیراندیش» را بازگفتند. روزی خیراندیش نزد استاد آمده و گفته بود: «استاد، بهزودی دیوانچهام به چاپ میرسد.» او به جای «مجموعۀ شعر»، واژۀ «دیوانچه» را به کار برده، واژهای که به دل استاد نشسته بود. همین یک واژه، برای استاد نشانگر پیوندی دلنشین با پیشینه و سنت دیرپای زبان و ادب پارسی بود.
گفتوگو به شعر نو نیز کشیده شد. استاد، با همۀ ارجی که برای نیما یوشیج قائل بودند و با همۀ جایگاهی که برای او در تاریخ شعر امروز میشناختند، شعر نو را همسنگ شعر کلاسیک پارسی نمیدانستند. از دید ایشان، شعر کلاسیک پارسی برآمده از میراثی بسیار دیرپا و دستگاهی گسترده از زبان، آهنگ، وزن، خیال و سنت ادبی است؛ میراثی که در گذر سدهها بالیده و به یکی از استوارترین پایههای فرهنگ و ادب پارسی بدل شده است.
در این میان، چای و قهوه نیز گاه فراپیش ما نهاده میشد و گفتوگو همچنان ادامه مییافت. چیزی که در آن نشستها بیش از همه برای من دلنشین بود، از میان رفتن فاصلۀ همیشگی میان «استاد» و «هواخواه و دوستدار» بود. استاد با شکیبایی گوش میدادند، پاسخ میگفتند، گاه میخندیدند و گاه سخنی بر زبان میآوردند که آدم آرزو میکرد این گفتوگو هرگز به پایان نرسد.
سرانجام پس از ساعتها به خورشگاهی رسیدیم. نان چاشت (ناهار) را خوردیم و پس از آن، در همانجا به خانم ناجیه فرهاد -به قول بیهقی، این «مادر جگرآور»- تماس گرفتم تا با استاد همسخن شوند. استاد گوشی را گرفتند و نزدیک به پانزده دقیقه با ایشان گفتوگو کردند. سخن میانشان بسیار گرم و شیرین بود. هنگامی که گفتوگو به پایان رسید، استاد رو به من کردند و با شادمانی گفتند: «چه شیرین و با لهجۀ دیرین پارسی سخن میگویند.» این سخن استاد برای من بسیار شیرین بود؛ زیرا در لهجۀ پارسی افغانستان هنوز واژهها بوی فردوسی، بیهقی، تاریخ گذشته و آهنگ روزگاران دور را با خود دارد.
نزدیک ساعت چهار پس از نیمروز بود که استاد راه خانه را در پیش گرفتند و من نیز رهسپار تهران شدم.
در راه بازگشت، بار دیگر آن روز را از آغاز تا پایان در ذهنم مرور میکردم: بوستان سبز مهرشهر، سایۀدرختان بلند، پرتو آفتاب که از میان برگهای لرزان درختان بر زمین میریخت، پیالههای چای و قهوه، خندههای استاد، دیدارهای ناگهانیِ دوستداران ایشان، شوخیها، گفتوگو دربارۀ حافظ، بیدل و خلیلی و زبان پارسی، خاطرۀ آن جوان تاجیکستانی و…
آن روز، برای من، تنها دیدار با یکی از چهرههای بزرگ زبان و ادب پارسی نبود؛ بلکه روزی بود برای دیدن شکوه فرهنگ و ادب در زندگی روزانه؛ شکوهی که همیشه در گفتوگوهای رسمی و پشت تریبونها پدیدار نمیشود. گاهی در گوشۀیک بوستان، در سایۀیک درخت سالخورده، در پیادهروی یک خیابان درختپوش، کنار یک پیاله چای روی چوکی (صندلی) نیز خود را به آدمی مینمایاند.
آن روز، استاد کزازی را نه تنها در جایگاه استادی بزرگ، که در چهرۀ انسانی دیدم که مردم دوستش دارند؛ انسانی ساده و بیپیرایه که میتواند ساعتها در خیابان گام بردارد، با دوستدارانش بایستد، چای و قهوه بنوشد، شوخی کند، بخندد، نگارۀ یادگاری بگیرد و با شکیبایی به سخنان مردم گوش بسپارد. و من، در پایان آن روز، بیش از آنکه گفتوگو دربارۀ گزیدۀ شعرها را که به انگیزۀ آن به دیدار استاد رفته بودم به یاد داشته باشم، خود آن روز را به خاطر سپردم. روزی که مهرشهر، با درختان بلندش در دو سوی خیابان شهرداری، زیر پرتوهای لرزان آفتاب، گویی شعر عاشقانه میسرود؛ روزی که پیالههای چای و فنجانهای قهوه در کافههای دو سوی خیابان، با خندههای استاد و دیدارهای ناگهانیِ دوستداران و شیفتگانش درهم میآمیخت؛ و روزی که ساعتها در کنار استاد به گفتوگو، شعرخوانی و شنیدن سخنان دلنشین او گذشت، برای من از آن روزهایی بود که هرگز از خاطر نخواهد رفت.
آن روز، برای من، دیگر تنها یک روز نبود؛ بخشی از یادگارهای شیرین و زیبای زندگیام بود؛ یادگاری که بوی روزگاران دور را نیز با خود داشت.