در اینکه یکی از مشکلات عمده افغانستان، مسئله قومی است، تردیدی نیست؛ اما مسئله قومی همهی مشکل ما نیست. فقر، افراطگرایی مذهبی، تضاد روستا و شهر، بیسوادی، رشد سریع جمعیت و مداخلات خارجی نیز هرکدام بخشی از بحران پیچیده و چندلایه افغانستاناند.
اما پوپولیستها چه میکنند؟ آنان مجموعهای از مشکلات پیچیده و درهمتنیده را به یک عامل فرو میکاهند: قومیت.
چرا؟ زیرا روایتهای ساده و روشن، بهویژه در شرایط بحران و نااطمینانی، ظرفیت بیشتری برای بسیج عاطفی و سیاسی دارند. بهجای آنکه مخاطب را با پیچیدگیهای یک بحران درگیر کنند و از او بخواهند میان عوامل مختلف رابطه برقرار کند، یک پاسخ ساده و یک مقصر مشخص به او میدهند: «تمام مشکل زیر سر فلان قوم یا فلان گروه است.»
این روایت ممکن است بخشی از واقعیت را توضیح دهد؛ اما وقتی به توضیح همهچیز تبدیل شود، دیگر تحلیل نیست؛ تقلیل یک واقعیت پیچیده به یک روایت ساده و هیجانی است.
پوپولیست در همین بازار سرمایهگذاری میکند. او بهجای توضیح پیچیدگیهای تاریخی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی یک بحران، بر احساسات و پیشداوریهای جمعی تکیه میکند. در ازای ارائه یک روایت ساده، روشن و هیجانانگیز، پاداش خود را در قالب لایک، پسند، شهرت و حمایت تودهای دریافت میکند.
در چنین روایتی، دیگر نیازی به توضیح فقر، ساختار قدرت، ضعف نهادها، افراطگرایی مذهبی، شکاف شهر و روستا، مداخلات خارجی یا مشکلات آموزشی نیست. همهچیز در یک کلمه خلاصه میشود: قومیت.
مشکل از جایی جدیتر میشود که قومیت نه فقط یکی از عوامل بحران، بلکه به «علت همه مشکلات» تبدیل شود. در این مرحله، تحلیل جای خود را به مقصرسازی میدهد. بهجای فهمیدن اینکه چرا یک جامعه به این وضعیت رسیده است، تلاش میشود یک گروه بهعنوان منشأ تمام بدبختیها معرفی شود.
از همینجاست که پوپولیسم میتواند با نخبهگریزی و بیاعتمادی به نخبگان و دانش تخصصی پیوند بخورد.
یکی از ویژگیهای مهم گفتمان پوپولیستی، ساختن تقابل میان «مردم» و «نخبگان» است. در این چارچوب، کسانی که مسئله را پیچیده میبینند، بر تخصص و دانش تأکید میکنند یا از ارائه پاسخهای ساده به مشکلات پیچیده خودداری میکنند، ممکن است بهعنوان بخشی از «نخبگان» و دور از مردم معرفی شوند.
چرا این مسئله مهم است؟ زیرا پیچیدگی، بازار روایتهای ساده و هیجانی را کساد میکند. کسی که میگوید «مسئله پیچیدهتر از این است» و برای توضیح آن به چند عامل مختلف اشاره میکند، به اندازه کسی که یک مقصر مشخص معرفی میکند، ظرفیت بسیج عاطفی ایجاد نمیکند.
در اینجا باید میان نقد قومگرایی و پوپولیسم قومی نیز تفاوت گذاشت. نقد تبعیض قومی، حذف سیاسی، نابرابری و انحصار قدرت نهتنها ضروری است، بلکه بدون آن فهم بخش مهمی از تاریخ و سیاست افغانستان ممکن نیست. اما تبدیل همه این مسائل به یک روایت کلی که در آن «یک قوم» منشأ همه مشکلات معرفی شود، ما را از تحلیل دقیق بحران دور میکند.
اگر قومیت یکی از عوامل بحران افغانستان است، برای حل آن باید مسئله قومی را دقیقتر و عمیقتر فهمید؛ نه اینکه آن را به ابزاری برای تحریک احساسات قومی تبدیل کرد.
جامعهای که همه مشکلات خود را در یک عامل خلاصه کند، در واقع از فهم مشکلات خود ناتوان میشود. و جامعهای که برای هر مشکلی یک قوم، یک گروه یا یک دشمن مشخص پیدا کند، ممکن است احساس کند پاسخ را یافته است؛ در حالی که تنها یک روایت ساده برای یک مسئله پیچیده پیدا کرده است.
برای فهم بهتر این سازوکار و شناخت روانشناسی تودهها، خواندن سه اثر را پیشنهاد میکنم:
۱. روانشناسی تودهها، اثر گوستاو لوبون
۲. توده و قدرت، اثر الیاس کانتی
۳. طغیان تودهها، اثر خوزه اورتگا یی گاست
این آثار مستقیماً کتابهایی درباره پوپولیسم نیستند، اما برای فهم رفتار تودهای، روانشناسی جمعی و رابطه فرد با توده، زمینه فکری مفیدی فراهم میکنند.
درباره پوپولیسم و ادبیات نظری آن نیز بعداً آثاری را معرفی خواهم کرد.