در روزهای اخیر، بهویژه پس از کشتهشدن حسیب پنجشیری، شماری اصرار دارند که جنگ علیه طالبان «قومی» اعلام شود و آنچه امروز در افغانستان میگذرد، جنگ قومی خوانده شود.
به گمان من، مشکل اساسی این دوستان این است که میان جنگ قومی و مبارزه برای آزادی و عدالت اجتماعی تفاوت نمیگذارند.
جنگ قومی چیست؟
جنگ قومی زمانی شکل میگیرد که تعلق قومی به معیار اصلی دشمنی و خشونت تبدیل شود؛ یعنی انسان نه به دلیل رفتار و موضع سیاسیاش، بلکه صرفاً به دلیل تعلق قومیاش دشمن تلقی شود.
در چنین جنگی، یک قوم بهصورت جمعی هدف نفرتپراکنی قرار میگیرد، برای آن قوم تصویر یک دشمن ذاتی ساخته میشود و در نهایت حذف، اخراج یا نابودی آن قوم به هدف تبدیل میشود.
نسلکشی رواندا نمونه تکاندهنده و تاریخی این منطق است.
در سال ۱۹۹۴، افراطگرایان هوتو، توتسیها را نه به دلیل رفتار فردی یا مسئولیت سیاسیشان، بلکه به دلیل هویت قومیشان هدف قرار دادند. تبلیغات نفرتپراکنانه، توتسیها را به عنوان دشمن جمعی معرفی میکرد و فضای جامعه بهگونهای ساخته شده بود که تعلق قومی میتوانست به حکم مرگ تبدیل شود.
در نتیجه، در مدت حدود صد روز، صدها هزار انسان کشته شدند. قربانیان فقط نظامیان یا رهبران سیاسی نبودند؛ زنان، کودکان و افراد عادی نیز صرفاً به دلیل تعلق قومیشان هدف قرار گرفتند.
درس رواندا دقیقاً همین است: وقتی قومیت از یک ویژگی هویتی به معیار تعیین دوست و دشمن تبدیل شود، جامعه میتواند به سمت یکی از فاجعهبارترین اشکال خشونت انسانی حرکت کند.
پس جنگ قومی با اینکه چند قوم در یک جنگ حضور دارند، تعریف نمیشود؛ با این تعریف میشود که قومیت به معیار دشمنی، بسیج و خشونت تبدیل شده باشد.
اما جنگ برای عدالت چیست؟
در مقابل، مبارزه برای آزادی و عدالت اجتماعی، هدفش نفی ظلم، تبعیض و انحصار قدرت و ایجاد برابری در حقوق و فرصتهای سیاسی است.
ممکن است چنین مبارزهای در جامعهای چندقومی رخ دهد و حتی بخش بزرگی از نیروهای آن متعلق به یک قوم باشد؛ اما تا زمانی که هدف آن سلطه یک قوم بر قوم دیگر یا حذف یک قوم نیست، نمیتوان آن را صرفاً جنگ قومی نامید.
معیار، هویت جنگجویان نیست؛ معیار، هدف و منطق مبارزه است.
کسی ممکن است تاجیک باشد و برای آزادی بجنگد؛ پشتون باشد و برای عدالت بجنگد؛ هزاره باشد و علیه استبداد ایستادگی کند. تعلق قومی آنان، بهخودیخود مبارزهشان را قومی نمیکند.
مسئله افغانستان چیست؟
در افغانستان، طالبان یک نظام انحصاری و سرکوبگر ایجاد کردهاند. بنابراین مقاومت در برابر آنان باید با این پرسش سنجیده شود:
مقاومت برای چه چیزی میجنگد؟
اگر هدف، آزادی، عدالت، حکومت مشروع، مشارکت سیاسی و حقوق برابر شهروندان باشد، این اهداف ذاتاً قومی نیستند.
حتی اگر در میان نیروهای مقاومت گرایشهای قومی وجود داشته باشد، نباید این گرایشها را با ماهیت کل مبارزه یکی گرفت.
باید میان «وجود گرایش قومی در یک مبارزه» و «قومیبودن خود مبارزه» تفاوت گذاشت.
چرا قومیکردن مبارزه خطرناک است؟
قومیکردن یک مبارزه، مرز میان مخالف سیاسی و دشمن قومی را از بین میبرد.
اگر جنگ علیه طالبان را جنگ تاجیکها، هزارهها، پشتونها یا هر قوم دیگری معرفی کنیم، در واقع همان منطقی را تقویت کردهایم که انسان را پیش از موضع سیاسیاش، بر اساس هویتش تعریف میکند.
این همان جادهای است که تجربههای تلخ تاریخ، از جمله رواندا، خطر آن را به ما نشان داده است.
اگر هدف ما ساختن افغانستانی آزاد و عادل است، باید بتوانیم انسانها را نه بر اساس قومیت، بلکه بر اساس موضع آنان در برابر آزادی، عدالت و استبداد کنار هم قرار دهیم.
ما نمیتوانیم با انحصار قومی بجنگیم و خودمان به منطق انحصار قومی پناه ببریم.
مرز روشن است
ما باید قومیت را بشناسیم، اما مبارزه را قومی نکنیم.
باید تبعیض قومی را نقد کنیم، اما انسانها را بر اساس قومیتشان دشمن ندانیم.
باید از حقوق اقوام دفاع کنیم، اما برای هیچ قومی حق انحصاری بر قدرت قایل نشویم.
رواندا به ما میآموزد که وقتی قومیت معیار دشمنی شود، انسان پیش از آنکه به عنوان یک فرد دیده شود، به عنوان عضو یک قوم هدف قرار میگیرد.
در مقابل، مبارزه برای عدالت زمانی معنا دارد که انسانها را از قید همین دستهبندیهای انحصاری رها کند و آنان را حول حقوق و منافع مشترک گرد آورد.
جنگ قومی، انسانها را به دلیل هویتشان مقابل یکدیگر قرار میدهد؛ مبارزه برای عدالت، انسانها را حول یک آرمان مشترک متحد میکند.
از همینرو، مقاومت علیه طالبان را نباید در چارچوب تنگ جنگ قومی تعریف کرد. اگر قرار است افغانستان تغییر کند، باید مبارزه را از منطق قوممحوری به منطق آزادی، عدالت، برابری و حقوق شهروندی منتقل کنیم.
چرا که راه نجات افغانستان از جنگ قومی نمیگذرد؛ از شکستن منطق قومیِ دشمنی و ساختن یک سیاست مبتنی بر حقوق برابر همه شهروندان میگذرد.