در این دو هفته، از بدخشان تا پنجشیر، بیش از هر چیز یک واقعیت تلخ ذهن و فکرم را مشغول کرده است؛ واقعیتی که سالهاست از گفتنش فرار میکنیم و هر بار با شعارهایی مانند «ما همه برادریم»، «ما یک ملت هستیم» و «همه برای یک افغانستان میجنگیم» روی آن پرده میاندازیم.
من برای آن ریشسفید بدخشانی و آن جوان پنجشیری اشک نمیریزم، نه از آن جهت که مرگشان دردناک نیست، بلکه از این جهت که آنان با آگاهی وارد مسیری شدند که پایانش را میدانستند. انتخاب کردند، ایستادند و مردانه جان دادند.
اندوه من برای چیزی بزرگتر است: برای جوانانی که خونشان ریخته میشود، اما هنوز نمیدانند این خون برای چه آرمانی ریخته میشود؛ برای کدام نظام، برای کدام آینده و برای کدام بدیل سیاسی.
سالهاست جبهات نظامی شکل میگیرند، جوانان بسیج میشوند، سلاح به دست میگیرند و قربانی میدهند؛ اما وقتی از آنان میپرسیم «پس از جنگ چه؟»، «بدیل سیاسی شما چیست؟»، «نظام مطلوب شما کدام است؟»، «چه ساختاری قرار است جایگزین شود؟»، پاسخ روشنی وجود ندارد.
این دیگر مبارزه سیاسی نیست؛ این، فرستادن جوانان به جنگ بدون داشتن تصویر روشنی از فردای جنگ است.
تلختر اینکه هنوز بخشی از این جبهات حتی نخواستهاند واقعیت اصلی جنگ افغانستان را ببینند: این جنگ فقط جنگ اسلام و کفر، آزادی و استبداد یا دموکراسی و دیکتاتوری نیست. بخش بزرگی از منازعه افغانستان ریشه در مسئله قوم، قدرت، تاریخ و انحصار سیاسی دارد. تا زمانی که این واقعیت را نبینیم، هر بار جوانان دیگری را قربانی میکنیم و بعد دوباره همان شعارهای قدیمی را تکرار خواهیم کرد.
در چنین شرایطی، شعار «ما برادریم» برای من دیگر یک شعار وحدت نیست؛ گاهی شبیه یک خوشخدمتی سیاسی است، گاهی نشانه ترس از گفتن حقیقت و گاهی تلاشی برای حفظ جایگاه و موقعیت.
زیرا اگر واقعاً برادر هستیم، چرا در سوگ یکدیگر شریک نیستیم؟
چرا مرگ یک جوان برای یک قوم ماتم است و برای دیگری جشن؟
چرا یک قوم قهرمان خود را دارد و قوم دیگر قهرمان خود را؟
چرا تاریخ ما یکی نیست؟
چرا روایت ما از جنگ و صلح یکی نیست؟
چرا خاطره قربانیان ما مشترک نیست؟
چرا در شادی و سوگ، در افتخار و رنج، در ترس و امید، تا این اندازه از هم فاصله داریم؟
ما باید یک حقیقت ساده اما تلخ را بپذیریم: ما هیچوقت برادر نشدیم.
نه به این معنا که باید دشمن یکدیگر باشیم؛ بلکه به این معنا که دو جامعه متفاوت با تاریخ، فرهنگ، تجربه، حافظه جمعی و برداشتهای متفاوت از قدرت و سیاست را نمیتوان با تکرار یک شعار، یک خانواده تاریخی معرفی کرد.
برادری را نمیتوان با تبلیغات سیاسی ساخت.
نمیتوان به مردمی که حتی در مرگ یکدیگر شریک نیستند، گفت «شما برادر هستید» و انتظار داشت این جمله جای تجربه مشترک تاریخی را بگیرد.
ما حتی یک ماتم ملی نداریم.
وقتی جوان تاجیک کشته میشود، جامعه تاجیک به سوگ مینشیند؛ اما در سوی دیگر، کسانی شادی میکنند، پایکوبی میکنند و حتی برای مرگ او جشن میگیرند. همین یک صحنه باید برای هر انسان عاقل کافی باشد تا بفهمد فاصله میان ما چقدر عمیق است.
اگر در مرگ شریک نیستیم، چگونه در زندگی شریک هستیم؟
اگر درد یکدیگر را درد خود نمیدانیم، چگونه ادعای هموطنی واقعی میکنیم؟
و اگر حتی برای جنازه یک جوان، یک ملت دو احساس کاملاً متضاد دارد، پس «ملت واحد» بودن ما تا چه اندازه یک واقعیت است و تا چه اندازه یک شعار سیاسی؟
من نمیگویم تاجیک و پشتون باید دشمن باشند. اتفاقاً برعکس؛ تا زمانی که تفاوتهای یکدیگر را نپذیریم، هیچ همزیستی پایداری شکل نخواهد گرفت.
تاجیک، تاجیک است و پشتون، پشتون؛ با فرهنگ، تاریخ، زبان، حافظه و تجربه اجتماعی متفاوت. لازم نیست برای همزیستی، یکی دیگری شود. لازم نیست یکی هویت دیگری را بپذیرد تا بتوانند در کنار هم زندگی کنند.
آنچه لازم است، یک قرارداد سیاسی عادلانه است؛ نه شعار برادری.
قراردادی که در آن هیچ قومی مجبور نباشد برای اثبات وحدت، هویت خود را انکار کند؛ هیچ گروهی حق انحصار قدرت را نداشته باشد؛ و هر جامعهای بداند که حقوق، امنیت، زبان، فرهنگ و آینده سیاسیاش محترم شمرده میشود.
جوانان ما باید پیش از رفتن به جنگ، از کسانی که آنان را به جنگ میفرستند، سؤال کنند
بدیل سیاسی شما چیست؟
پس از پیروزی چه نظامی میسازید؟
سهم و جایگاه مردم در آن نظام چیست؟
چگونه عدالت سیاسی برقرار میشود؟
چگونه تضمین میکنید که نسل بعدی دوباره قربانی همین جنگ نشود؟
اگر پاسخ این پرسشها وجود ندارد، سلاح به دست گرفتن و قربانیدادن، مبارزه سیاسی نیست؛ تکرار یک تراژدی تاریخی است.
ما بارها جوانانمان را به قربانگاه فرستادیم، اما هیچگاه از خود نپرسیدیم این قربانی چه چیزی را تغییر داد.
پرچم سهرنگ، سرود، نام کشور و شعار «ما برادریم» بهتنهایی ملت نمیسازند.
ملت زمانی ساخته میشود که انسانها در درد و شادی، در حقوق و مسئولیت، در آینده و سرنوشت، احساس مشترک داشته باشند.
ما هنوز به آنجا نرسیدهایم.
پس بهتر است به جای ادامه دادن یک عاشقی یکطرفه، حقیقت را بپذیریم. عاشقی یکطرفه انسان را به جایی نمیرساند. نمیتوان تا ابد به مردمی که احساس برادری متقابل ندارند، گفت «ما همه یکی هستیم» و انتظار داشت با تکرار این جمله واقعیت تغییر کند.
اگر جوانان و مبارزان ما صف خود را از شعارهای بیبدیل سیاسی جدا نکنند، باز هم هزاران جوان دیگر قربانی خواهند شد؛ اما آزادی و عدالت به این سرزمین نخواهد آمد.
نسل امروز باید بفهمد که شجاعت فقط در جنگیدن نیست؛ گاهی بزرگترین شجاعت، ایستادن در برابر یک باور غلط و گفتن حقیقتی است که سالها از گفتنش ترسیدهایم.
حقیقت این است ما هنوز یک ملت سیاسی واقعی نشدهایم.
و اگر روزی قرار است چنین ملتی ساخته شود، باید نه با انکار تفاوتها، نه با اجبار و نه با شعار «همه برادریم»، بلکه با رضایت، عدالت، احترام متقابل و پذیرش واقعیتهای تاریخی و اجتماعی ساخته شود.
تا آن روز، پیش از آنکه جوان دیگری را به جنگ بفرستیم، باید بدانیم برای چه میجنگیم و فردای جنگ را چگونه میخواهیم بسازیم.
وگرنه خون جوانان ما باز هم جاری خواهد شد؛
اما این بار نیز بدون آنکه بدانیم دقیقاً برای چه.