صبح هر روز در افغانستان با خبری تازه از محدودیت، بازداشت یا خاموش شدن یک صدای دیگر آغاز میشود. مادری نگران بازگشت دخترش از خیابان است، دانشجویی نمیداند آیا روزی دوباره به صنف درس برخواهد گشت یا نه، و خبرنگاری که زمانی از رویدادهای کشور گزارش میداد، اکنون نگران آن است که خود به بخشی از خبر تبدیل نشود. این تصویر افغانستان امروز است؛ تصویری که میلیونها افغانستانی آن را نه از طریق گزارشهای رسمی، بلکه با پوست و استخوان خود لمس میکنند.
در چنین شرایطی، اظهارات سعد محسنی، مالک گروه رسانهای موبی و تلویزیون طلوع، مبنی بر اینکه وضعیت اجتماعی افغانستان تفاوت چندانی با دوران جمهوریت ندارد، واکنشهای گستردهای را برانگیخته است. این واکنشها تنها ناشی از اختلاف نظر سیاسی نیست، بلکه از شکاف عمیقی میان واقعیت روزمره مردم و روایتی سرچشمه میگیرد که تلاش میکند آن واقعیت را کمرنگ یا عادی جلوه دهد.
آیا میتوان واقعیت را نادیده گرفت؟
برای ارزیابی هر ادعایی، باید به واقعیتهای موجود نگاه کرد. در افغانستان امروز، میلیونها زن و دختر از ابتداییترین حقوق خود محروماند. دختران از آموزش متوسطه و عالی محروم شدهاند، زنان در بسیاری از حوزههای کاری اجازه فعالیت ندارند و حضور آنان در فضای عمومی با محدودیتهای گسترده مواجه است. تنها در روزهای اخیر، گزارشهایی از بازداشت دستهجمعی زنان در هرات به دلیل نوع پوشش منتشر شده است؛ اتفاقی که خود به نمادی از فضای حاکم بر جامعه تبدیل شده است.
در سوی دیگر، آزادی رسانهها که یکی از مهمترین دستاوردهای دو دهه گذشته بود، به شدت آسیب دیده است. خبرنگاران بازداشت میشوند، رسانهها تحت فشار قرار دارند و بسیاری از فعالان رسانهای یا کشور را ترک کردهاند یا ناچار به خودسانسوری شدهاند. پرسش اینجاست که چگونه میتوان از نبود تفاوت سخن گفت، در حالی که حتی شماری از خبرنگاران رسانهای که سعد محسنی مالک آن است، تجربه زندان و بازداشت را پشت سر گذاشتهاند؟
البته دوران جمهوریت نیز خالی از ضعف، فساد، ناکارآمدی و نقض حقوق بشر نبود. هیچ تحلیل منصفانهای نمیتواند آن دوره را بینقص توصیف کند. اما تفاوت اساسی در این است که در آن دوران، زنان حق آموزش داشتند، رسانههای مستقل فعالیت میکردند، دانشگاهها باز بودند و امکان نقد قدرت ـ هرچند با چالشها و هزینههایی ـ وجود داشت. مقایسه این وضعیت با شرایط کنونی، دستکم نیازمند استدلالهای بسیار قویتری از یک جمله کلی است.
بسیاری از ناظران معتقدند که بخشی از این نوع اظهارات را باید در چارچوب ملاحظات اقتصادی، رسانهای و سیاسی تحلیل کرد. رسانههایی که همچنان در افغانستان فعالیت دارند، ناگزیر با واقعیت حاکمیت طالبان مواجهاند و برای ادامه کار خود باید موازنهای میان بقا و استقلال ایجاد کنند. این یک واقعیت پیچیده است که نمیتوان آن را نادیده گرفت.
اما مسئله زمانی حساس میشود که این موازنه به بازنویسی واقعیت منجر شود. میان تلاش برای حفظ یک نهاد رسانهای و ارائه تصویری متفاوت از وضعیت موجود، فاصلهای جدی وجود دارد. جامعه از رسانه و مدیران رسانهای انتظار ندارد که به جای مردم سخن بگویند، اما انتظار دارد واقعیتهای آشکار را انکار نکنند.
وقتی میلیونها زن از حقوق اساسی خود محروماند، وقتی روزنامهنگاران در زندان به سر میبرند، وقتی فضای عمومی روزبهروز بستهتر میشود و وقتی کوچکترین صدای مخالف با سرکوب مواجه است، سخن گفتن از «عدم تفاوت» بیش از آنکه یک تحلیل باشد، به نوعی چشمپوشی از واقعیت شباهت پیدا میکند.
پایان سخن اینکه؛
شاید مهمترین پرسش درباره اظهارات سعد محسنی این نباشد که آیا او عمداً در پی تطهیر طالبان است یا خیر. نیت افراد را نمیتوان با قطعیت داوری کرد. پرسش مهمتر این است که چنین سخنانی چه تأثیری بر فهم واقعیت افغانستان میگذارد.
امروز افغانستان کشوری است که زنانش از بسیاری از حقوق بنیادی محروم شدهاند، رسانههایش زیر فشار قرار دارند، دانشگاههایش محدود شدهاند و فضای مدنی آن به شکل بیسابقهای کوچک شده است. اینها نه ادعاهای سیاسی، بلکه واقعیتهای قابل مشاهدهاند.
در چنین وضعیتی، انکار یا کمرنگ جلوه دادن این واقعیتها کمکی به مردم افغانستان نمیکند. آفتاب را نمیتوان با دو انگشت پنهان کرد. واقعیت ممکن است برای مدتی در پشت مصلحتها، محاسبات سیاسی یا ضرورتهای اقتصادی قرار گیرد، اما زندگی روزمره مردم سرانجام حقیقت را آشکار میکند. حقیقتی که امروز در چهره دختر محروم از آموزش، خبرنگار زندانی، استاد خاموششده و مادری نگران آینده فرزندانش است، دیده میشود؛ حقیقتی که با هیچ روایت رسمی از میان نخواهد رفت.