منصور آن صبح، مثلِ همیشه زود از خواب بیدار شد. خانه هنوز در سکوت صبحگاهی نفس میکشید و صدای آماده شدن او، آرامآرام فضای اتاقها را پُر میکرد. خانوادهاش به این صدا عادت داشتند؛ صدای مردی که هر روز برای کار از خانه بیرون میشد و عصر دوباره با خستهگی راه خانه را در پیش میگرفت.
پیش از بیرون شدن، لحظهای مکث کرد. خانه همان خانه همیشهگی بود؛ همان جاییکه هر روز از آن بیرون میرفت و عصر دوباره به آن برمیگشت. هیچ نشانهای نبود که اینبار، رفتنش با رفتنهای دیگر فرق دارد.
او قرار بود به مقصدی برسد؛ طبقِ معمول کارش را انجام دهد و پیش از تاریک شدنِ هوا، دوباره به خانه برگردد.
گفت:
«تا شام دوباره برمیگردم.»
اما شام شد و گذشت.
هوا تاریک شد، چراغهای خانه روشن ماند و نگاهها بهسمتِ دروازه دوخته شدند. هر صدای موتر در کوچه، برای لحظهای امیدی تازه میساخت؛ شاید منصور باشد، شاید همین حالا دروازه باز شود و صدای قدمهای آشنایش شنیده شود.
اما منصور نیامد.
دقایق گذشت، شام سرد شد و انتظار آرامآرام جای خود را به نگرانی داد.
خانواده چند بار به تلفنش زنگ زدند؛ اما پاسخی که منتظرش بودند، هرگز شنیده نشد.
سرانجام، تلفنِ خانه زنگ خورد.
تماس، سکوتِ خانه را شکست.
از آن لحظه، برای خانواده منصور، جاده دیگر فقط یک مسیر نبود؛ نامی بود که با درد گره خورده بود.
اما منصور تنها نیست. در سراسرِ افغانستان، خانوادههای زیادی با داستانی شبیه او زندگی میکنند؛ خانوادههایی که عزیزی برای کار، سفر، درمان یا دیدارِ نزدیکان از خانه بیرون شده، اما دیگر به خانه بازنگشته است.
پشتِ هر حادثه ترافیکی، فقط صدای برخورد آهن و شیشه نیست؛ صدای فرو ریختن یک زندگی است.
جادههایی که باید انسانها را به مقصد برسانند، برای بسیاری از افغانستانیها به مسیرهایی تبدیل شدهاند که در آن، میانِ رسیدن و نرسیدن فقط یک لحظه فاصله است.
در افغانستان، پشتِ هر حادثه ترافیکی، یک نام وجود دارد؛ یک خانواده، یک خاطره و یک زندگی که ناگهان متوقف میشود.
در کشوریکه سالها مرگ با صدای انفجار و جنگ شناخته میشد، امروز جادهها نیز به یکی از میدانهای خاموشِ مرگ تبدیل شدهاند؛ میدانهایی که بدون صدای گلوله، هر روز قربانی میگیرند.
پرسشِ این گزارش همین است: «چرا جادههایی که باید مردم را به خانه برسانند، برای بسیاری از افغانستانیها به آخرین مسیرِ زندگی تبدیل شدهاند؟»
جنگِ خاموش روی آسفالت:
سالها در افغانستان، وقتی از مرگ سخن گفته میشد، ذهنها بهسمتِ جنگ میرفت؛ انفجارها، حملات مسلحانه و درگیریهایی که زندگی مردم را تهدید میکرد.
اما در کنارِ آن جنگ پرصدا، بحران دیگری نیز جریان داشته است؛ بحرانی خاموش که هر روز اتفاق میافتد، اما کمتر دیده میشود.
مرگ در جادهها.
حوادثِ ترافیکی در افغانستان دیگر تنها خبرهای کوتاه صفحه حوادث نیستند. آنها به مشکلی گسترده تبدیل شدهاند که خانوادههای زیادی را در سراسرِ کشور «داغدار» کرده است.
برای بسیاری از شهروندان، سفر با یک امید ساده آغاز میشود: [رسیدن و برگشتن.]
اما برای شماری از خانوادهها، همین سفر عادی به آخرین خاطره تبدیل میشود.
رانندهای که سالها در مسیرهای طولانی کار کرده است، میگوید در جادههای افغانستان، راننده فقط با مسیر روبهرو نیست؛ بلکه با مجموعهای از خطرها همزمان دستوپنجه نرم میکند.
خطرهاییکه گاهی از وضعیتِ جاده میآیند، گاهی از وضعیت موتر، گاهی از رفتار راننده و گاهی از ضعف نظارتی که باید پیش از حادثه وارد عمل شود.
بحرانِ ترافیکی افغانستان نتیجه یک عامل واحد نیست. این بحران از کنار هم قرار گرفتن چند مشکل ساخته شده است؛ جادههای ناامن، وسایط فرسوده، آموزش ناکافی، سرعتِ غیرمجاز و ضعف اجرای قانون.
در میانِ همهی این عوامل، چیزی که از دست میرود، نه فقط یک سفر، بلکه یک انسان است.
وقتی عددها نام دارند:
در پایانِ هر حادثه ترافیکی، نخستین چیزی که باقی میماند، یک عدد است.
– چند کشته؟
– چند زخمی؟
– چند عراده موتر آسیب دیده است؟
اما عددها همیشه تمامِ حقیقت را نمیگویند.
پشتِ هر عدد، یک زندگی وجود دارد؛ انسانی که صبح از خانه بیرون شد، کسی که برای آیندهاش برنامه داشت و خانوادهای که انتظار داشت دوباره او را ببیند.
یکی از دشواریهای بزرگِ افغانستان در بررسی بحران ترافیکی، نبود یک سیستم جامع و شفاف برای ثبت همه حوادث است.
در کشورهای دارای نظامهای پیشرفته ایمنی جادهای، هر حادثه بهعنوانِ یک پرونده بررسی میشود؛ محل حادثه، وضعیت جاده، نوع وسیله نقلیه، شرایط راننده و دلیل اصلی تصادف بررسی میشود تا از تکرار آن جلوگیری شود.
اما در افغانستان، بخشِ بزرگی از این اطلاعات هنوز پراکنده باقی مانده است.
ادارههای مسئول در سالهای اخیر از هزاران حادثه ترافیکی در سراسرِ کشور خبر دادهاند. اداره ترافیک طالبان نیز در گزارشهای مختلف خود شمار قابل توجهی از رویدادها، کشتهها و زخمیها را اعلام کرده است.
با این حال، نبودِ یک بانک اطلاعاتی جامع برای ثبت، بررسی و تحلیل حوادث باعث شده است که ابعاد واقعی بحران ترافیکی در افغانستان بهدرستی مشخص نشود. بسیاری از رویدادها در مناطقِ دوردست یا ثبت نمیشوند، یا جزئیات آنها هرگز بهسطح عمومی نمیرسد.
سازمانِ جهانی بهداشت نیز حوادث جادهای را یکی از مشکلات جدی سلامت عمومی در افغانستان دانسته و تأکید کرده است که کاهش قربانیان نیازمند مجموعهای از اقدامات هماهنگ است؛ از آموزشِ رانندگان و کنترل سرعت گرفته تا بهبود جادهها و تقویت خدمات امدادی.
اما مشکل افغانستان فقط کمبودِ آمار نیست.
مشکل این است که پشتِ بسیاری از اعداد، انسانهایی هستند که پس از ثبت شدن در گزارشها، به تدریج فراموش میشوند؛ درحالیکه برای خانوادههای آنان، حادثه هیچگاه پایان نمییابد.
جادههاییکه بارِ یک کشور را حمل میکنند:
جاده برای منصور فقط چند کیلومتر آسفالت نبود؛ راهی بود که باید او را به مقصد میرساند.
برای میلیونها افغانستانی دیگر نیز جاده بخشی از زندگی روزمره است؛ راهِ رسیدن به کار، بازار، دانشگاه، شفاخانه، خانواده و آینده.
اما بسیاری از این مسیرها سالها زیرِ فشار جنگ، کمبود سرمایهگذاری، شرایط دشوار طبیعی و بیتوجهی انباشته شدهاند.
افغانستان کشوری کوهستانی با مسیرهای دشوار است. بسیاری از شاهراهها باید همزمان بارِ سنگین رفتوآمد مسافرین و انتقال کالاها را تحمل کنند؛ اما در بخشهایی هنوز با مشکلاتِ جدی روبهرو هستند؛ از خرابی سطح جاده و کمبود علایم هشدار گرفته تا نبود روشنایی کافی و طراحی نامناسب برخی مسیرها.
در چنین شرایطی، یک اشتباه کوچک میتواند به حادثهای بزرگ تبدیل شود.
کارشناسانِ ایمنی جادهای میگویند تصادف معمولاً نتیجه یک عامل واحد نیست. یک جاده خطرناک، یک موتر فرسوده، یک راننده خسته، سرعت بالا یا یک تصمیم عجولانه، هرکدام میتوانند خطر ایجاد کنند؛ اما زمانیکه چند عامل همزمان کنارِ هم قرار بگیرند، نتیجه میتواند «مرگبار» باشد.
در افغانستان، بسیاری از رانندگان ساعتهای طولانی در مسیرهای دشوار کار میکنند. فشارِ اقتصادی، رقابت برای پیدا کردن مسافر بیشتر و سفرهای طولانی، گاهی آنان را وادار میکند بیش از توانِ انسانی خود رانندگی کنند.
خستهگی راننده یکی از عواملی است که در بسیاری از حوادث نقش دارد؛ عاملیکه شاید در گزارشهای کوتاه کمتر دیده شود، اما در واقعیتِ جادهها تأثیر زیادی دارد.
وقتی یک راننده پس از ساعتها کار، در جادهای دشوار حرکت میکند، کوچکترین کاهشِ تمرکز میتواند پیامد بزرگی داشته باشد.
مشکلِ دیگر، وضعیت بسیاری از وسایط نقلیه است.
سالها جنگ و مشکلاتِ اقتصادی باعث شده است که شمار زیادی از خودروهای قدیمی و فرسوده همچنان در جادههای افغانستان حرکت کنند. نبود یا ضعفِ معاینه فنی منظم، باعث شده است که برخی وسایط با مشکلات تخنیکی وارد جاده شوند؛ مشکلاتیکه در شرایط بحرانی میتواند خطر حادثه را افزایش دهد.
فرمان از راست؛ حلقهای دیگر در زنجیره خطر:
یکی از موضوعاتیکه در بحثِ ایمنی جادهای افغانستان همواره مطرح بوده، ورود گسترده خودروهای فرمانراست از پاکستان است.
این خودروها در سالهای گذشته بهدلیلِ قیمت پایینتر و دسترسی آسانتر، وارد بازار افغانستان شدهاند و برای بسیاری از شهروندان، بهویژه کسانیکه توان خرید وسایط گرانتر را ندارند، گزینهای اقتصادی بودهاند.
اما همزمان، نگرانیهایی درباره سازگاری این خودروها با شرایطِ رانندگی افغانستان مطرح شده است.
در افغانستان، وسایط در سمتِ راست جاده حرکت میکنند؛ در حالیکه بسیاری از خودروهای وارداتی از پاکستان، راننده را در سمت راست موتر قرار میدهند.
این تفاوت میتواند در برخی موقعیتها، بهویژه هنگامِ سبقت گرفتن در جادههای دوطرفه، میدان دید راننده را محدود کند.
در یک جاده کمعرض، زمانیکه راننده میخواهد از وسیله نقلیه پیشِروی خود عبور کند، داشتن دید کافی از مسیر مقابل، اهمیت حیاتی دارد. هر عاملیکه این دید را کاهش دهد، میتواند احتمال خطر را بیشتر کند.
با این حال، کارشناسان تأکید میکنند که نمیتوان همه حوادث را تنها به فرمانراست بودنِ خودروها نسبت داد.
حادثههای ترافیکی معمولاً نتیجه مجموعهای از عوامل هستند.
فرمانراست بودنِ خودرو، زمانی به یک خطر جدیتر تبدیل میشود که در کنار آن، مشکلات دیگری مانند سرعت بالا، نبود آموزش کافی، جاده نامناسب و ضعفِ نظارت نیز وجود داشته باشد.
مشکلِ اصلی این است که بازار وسایط در افغانستان در سالهای گذشته رشد کرده، اما نظام بررسی استانداردها، معاینه فنی و کنترل ایمنی همپای آن توسعه نیافته است.
وقتی قانون کنارِ جاده میماند:
در بسیاری از جادههای افغانستان، مشکل فقط نبودِ قانون نیست؛ مشکل این است که قانون همیشه به اندازه کافی اجرا نمیشود.
هر روز در مسیرهای شهری و بینشهری، صحنههایی دیده میشود که خطر را به بخشی از زندگی عادی تبدیل کرده است؛ سرعتِ بالا، سبقتهای خطرناک، بیتوجهی به فاصله ایمنی و رانندگانیکه گاهی جاده را محل رقابت میبینند، نه مسیرِ مشترک زندگی.
اما جاده، اشتباه انسانها را دوباره جُبران نمیکند.
یک تصمیمِ نادرست در چند ثانیه میتواند زندگی چندین نفر را تغییر دهد.
فرهنگِ رانندگی یکی از حلقههای مهم بحران ترافیکی افغانستان است.
بسیاری از افراد میتوانند موتر را حرکت دهند، اما رانندگی حرفهای فقط کنترلِ فرمان نیست؛ شناخت خطر، رعایت قانون، مسئولیتپذیری و درک این واقعیت است که تصمیم یک راننده میتواند بر زندگی دیگران تأثیر بگذارد.
در یک نظامِ مؤثر ترافیکی، قانون تنها پس از حادثه وارد عمل نمیشود؛ بلکه پیش از حادثه نقش پیشگیرانه دارد.
کنترلِ سرعت، بررسی وضعیت وسایط، آموزش رانندگان، ثبت تخلفها و تحلیل علت تصادفها، بخشهایی از یک نظام کامل ایمنی جادهای است.
اما در افغانستان، هنوز فاصله میانِ قانون نوشتهشده و اجرای واقعی آن یکی از چالشهای بزرگ باقی مانده است.
پنج سال پس از تغییر؛ مسئولیتیکه باقی مانده است:
پس از بازگشتِ طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱، افغانستان وارد مرحله تازهای شد. ساختارهای دولتی تغییر کردند و کشور با مجموعهای از چالشهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی روبهرو شد.
اما برای شهروندی که هر روز از جاده استفاده میکند، پرسشِ اصلی فراتر از سیاست است:
«آیا این مسیر امن است؟»
امنیتِ زندگی روزمره فقط نبود جنگ نیست.
امنیت یعنی یک شهروند بتواند برای کار از خانه بیرون شود و سالم بازگردد.
یعنی خانوادهای مطمئن باشد که مسافرش به خانه برخواهد گشت.
یعنی حکومت بتواند از جانِ مردم، نه فقط در برابر گلوله، بلکه در برابر خطرهای روزمره نیز حفاظت کند.
در پنج سالِ گذشته، ادارههای تحت مدیریت طالبان در موارد مختلف، عواملی مانند بیاحتیاطی رانندگان، سرعت بالا، مشکلات فنی وسایط و وضعیت جادهها را از دلایل اصلی حوادث ترافیکی عنوان کردهاند.
اما منتقدان میگویند مدیریتِ یک بحران ملی تنها با بیان علتها پایان نمییابد.
پرسشِ اصلی این است:
«چه اقدامِ عملی برای جلوگیری از حادثه بعدی انجام شده است؟»
زیرا برای خانوادهای که عزیزی را از دست داده است، مهم نیست حادثه در کدام گزارش چگونه ثبت میشود.
آنها فقط یک واقعیت را میبینند: [کسی که صبح از خانه بیرون شد، دیگر برنگشت.]
حادثههایی که هشدار دادند:
در سالهای اخیر، حوادثِ بزرگ ترافیکی بارها افغانستان را تکان دادهاند؛ حوادثیکه هر بار چند روزی افکار عمومی را متوجه وضعیت جادهها، کیفیت وسایط، سرعت، ضعف نظارت و فرهنگ رانندگی کردهاند، اما پس از مدتی دوباره در میانِ انبوه خبرها فراموش شدهاند.
در دسامبرِ ۲۰۲۴، دو حادثه مرگبار در شاهراه کابل – قندهار دهها کشته و زخمی برجا گذاشت و بار دیگر نشان داد که سفرهای بینشهری در افغانستان همچنان با خطرهای جدی همراه است.
این حادثه تنها یک نمونه از دهها رویدادی بود که در سالهای گذشته خانوادههای زیادی را در سراسرِ کشور داغدار کرده است.
در شمال، جنوب، شرق و غربِ افغانستان، داستانهای مشابه تکرار شدهاند؛ خانوادههاییکه صبحی عادی را آغاز کردند، اما پایان آن روز برایشان چیزی جز «سوگ» نبود.
مشکل اینجاست که هر حادثه معمولاً بهعنوانِ یک رویداد جداگانه دیده میشود؛ یک خبر کوتاه، یک آمار تازه و سپس فراموشی.
اما مجموعه این حادثهها یک تصویرِ بزرگتر میسازد:
«تصویر یک بحران.»
بحرانیکه تنها با چند جریمه یا چند برنامه کوتاهمدت حل نمیشود.
زیرا وقتی یک حادثه رخ میدهد، معمولاً همه درباره لحظه برخورد صحبت میکنند؛ اما کمتر کسی درباره زنجیرهای از تصمیمها، کمبودها و ضعفهایی فکر میکند که آن لحظه را «ممکن» ساخته است.
پشتِ هر تصادف مرگبار، معمولاً داستانی طولانیتر از همان چند ثانیه وجود دارد.
– داستانِ جادهای که نیاز به اصلاح داشت.
– موترهاییکه نیاز به بررسی داشتند.
– رانندگانیکه نیاز به آموزش داشتند.
– و نهادیکه باید پیش از حادثه اقدام میکرد.
چند دقیقه میانِ مرگ و زندگی:
پس از وقوع حادثه، زمان به مهمترین عامل تبدیل میشود.
در بسیاری از موارد، نخستین کسانیکه به محلِ حادثه میرسند، مردم عادی هستند؛ رانندگان دیگر، رهگذران یا باشندگان محل.
آنها تلاش میکنند کمک کنند، زخمیها را انتقال دهند و کاری برای نجات جانِ انسانها انجام دهند.
اما همیشه امکاناتِ کافی وجود ندارد.
فاصله زیاد میان محلِ حادثه و مراکز درمانی، دشواری مسیرها، کمبود تجهیزات امدادی و نبود آموزش گسترده کمکهای اولیه، روند نجات قربانیان را دشوار میکند.
گاهی یک انسان نه فقط بهدلیلِ شدت حادثه، بلکه بهدلیل تأخیر در رسیدن کمکهای لازم، فرصت نجات را از دست میدهد.
در نظامهای پیشرفته ایمنی جادهای، کاهشِ مرگومیر فقط به جلوگیری از تصادف محدود نمیشود. پس از حادثه نیز سرعت واکنش، کیفیت خدمات اضطراری و دسترسی به درمان فوری «اهمیتِ حیاتی» دارد.
اما در افغانستان، این حلقه هنوز با چالشهای فراوان روبهرو است.
پشتِ هر حادثه، یک خانه است:
وقتی خبرِ یک حادثه ترافیکی منتشر میشود، قربانیان اغلب در چند کلمه خلاصه میشوند:
– چند کشته.
– چند زخمی.
– چند عراده موتر آسیب دیده.
اما زندگی انسانها در چند عدد خلاصه نمیشود.
پشتِ هر قربانی، یک خانه وجود دارد؛ خانهای که کسی در آن چشمبهراه مانده است.
مرگ در جاده فقط همان لحظه حادثه نیست.
آغاز یک دوره تازه از زندگی برای کسانی است که پشتِ سر میمانند.
خانوادهای که نانآورش را از دست میدهد، کودکیکه با جای خالی پدر یا مادر بزرگ میشود، زنیکه ناگهان با مسئولیتهای تازه روبهرو میشود.
این هزینهها در آمارها دیده نمیشوند.
آمار میتواند شمارِ قربانیان را نشان دهد، اما نمیتواند سکوت خانهها را اندازه بگیرد.
نمیتواند نشان دهد چند بار خانوادهای به دروازه نگاه کرده و منتظرِ کسی مانده که دیگر بازنمیگردد.
نمیتواند نشان دهد یک شماره تلفنِ خاموش، چگونه به بخشی از درد یک خانواده تبدیل میشود.
به همین دلیل، بحرانِ ترافیکی فقط یک مسئله فنی نیست.
این بحران درباره انسان است.
درباره ارزش جانِ کسانیکه فقط میخواستند به خانه برگردند.
جادهای که مقصد داشت، اما بازگشت نه:
منصور آن صبح، مانندِ هزاران مسافر دیگر، از خانه بیرون شد؛ با یک مقصد روشن و یک امید ساده: «بازگشت.»
هیچکس هنگامِ بستن دروازه خانه، به این فکر نمیکند که شاید دیگر آن را باز نکند.
هیچ رانندهای هنگامِ روشن کردن موتر، تصور نمیکند که شاید این آخرین سفرش باشد.
سفر همیشه با امید آغاز میشود؛ امیدِ رسیدن، امید دیدار دوباره و امید برگشتن به همان خانهای که هنگام رفتن ترک شده است.
اما برای منصور، جاده پایانِ دیگری نوشت.
او مقصد داشت؛ اما بازگشت نه.
آن روز، خانوادهاش منتظر صدای قدمهای او نماندند.
منتظر زنگی ماندند که همهچیز را تغییر داد.
تماس، سکوتِ خانه را شکست.
از آن لحظه، زندگی در آن خانه به دو بخش تقسیم شد:
قبل از آن تماس؛
و بعد از آن.
یک چوکی خالی ماند.
یک صدا دیگر شنیده نشد.
و یک جمله ساده، برای همیشه در خاطره خانواده باقی ماند:
«تا شام دوباره برمیگردم.»
داستانِ منصور، داستان هزاران انسان دیگری است که در جادههای افغانستان قربانی شدهاند.
انسانهاییکه برای جنگ نرفتند.
برای خطر نرفتند.
فقط میخواستند به مقصد برسند.
اما گاهی جاده، مقصد را نشان میدهد؛ بدون آنکه اجازه دهد مسافر به خانه بازگردد.
بحرانِ ترافیکی افغانستان فقط درباره موترهای فرسوده، جادههای خراب یا اشتباه رانندگان نیست.
این بحران درباره تصمیمهایی است که باید پیش از حادثه گرفته شوند.
درباره مسئولیتی است که نباید پس از از دست رفتنِ انسانها، آغاز شود.
درباره حکمرانیای است که باید امنیتِ زندگی روزمره مردم را جدی بگیرد.
پشتِ هر عددیکه در گزارشها میآید، یک نام وجود دارد.
پشتِ هر حادثه، یک خانه.
پشت هر سفرِ ناتمام، خانوادهای که هنوز با جای خالی یک انسان زندگی میکند.
شاید دردناکترین پرسشِ امروز افغانستان این نباشد که چند نفر دیگر در جادهها قربانی خواهند شد.
پرسشِ اصلی این است:
«چرا رسیدن سالم به خانه، که باید یک حق عادی برای هر انسان باشد، هنوز برای بسیاری از افغانستانیها به یک شانس تبدیل شده است؟»
تا زمانیکه این پرسش با اقدام پاسخ داده نشود، هر صبح که کسی دروازه خانه را باز میکند و راهی جاده میشود، خانوادهای در گوشهای از افغانستان با همان نگرانی همیشهگی بدرقه میکند:
«این سفر به خانه بازمیگردد؟
یا یک تماسِ دیگر، سکوت خانه را خواهد شکست؟»