امشب شنونده برنامهی یادبود از شهدای رستاخیز تغییر(سالم ایزدیار و همراهانش) در کافهی پرسش روایت بودم. برنامهای که نه تنها مروری بر آغاز این جنبش اعتراضی بود، بلکه لایههای پنهانتری از تاریخچهی جنبشهای مدنی در افغانستان را نیز باز میکرد؛ از لحظهی شکلگیری و انگیزههای اولیه گرفته تا مسیر پرپیچوخم آن، و در نهایت فرجامی که برای بسیاری از این حرکتها با ناکامی، انحراف یا فرسایش همراه شد. در روایت سخنرانان، این پرسش بارها تکرار میشد که چگونه جنبشهایی که با شور عدالتخواهی و امید به تغییر آغاز میشدند، در میانهی راه از اهداف اصلی خود فاصله میگرفتند و به مسیرهای دیگر کشانده میشدند؛ مسیری که گاه در آن، رقابتهای شخصی، امتیازطلبی و حتی میل به قدرت، جای آرمانهای اولیه را میگرفت.
این وضعیت البته محدود به یک جنبش خاص نبود. در بیست سال گذشته، فضای افغانستان شاهد موجهای پیدرپی از حرکتهای مدنی، اعتراضی و سیاسی بود که اغلب با انرژی بالا آغاز میشدند، اما در ادامه با نوعی گسست درونی، ضعف ساختاری و فشارهای بیرونی روبهرو میگردیدند. پرسش اساسی همینجاست: چرا جنبشهای مدنی در این دوره، کمتر به نتیجهای پایدار و ساختاری رسیدند؟ و چرا بسیاری از آنها یا منحرف شدند یا در سکوت فرو رفتند؟
ریشههای درونی و بیرونی ناکامی جنبشهای مدنی
برای پاسخ به این پرسش، باید هم به درون این جنبشها نگاه کرد و هم به بستر سیاسی-اجتماعی افغانستان. از منظر درونی، یکی از چالشهای اصلی، نبود ساختارهای پایدار و دموکراتیک در درون خود جنبشها بود. بسیاری از این حرکتها بیشتر حول شخصیتها شکل میگرفتند تا حول نهادها. در نتیجه، با تضعیف یا اختلاف میان رهبران، کل جنبش نیز دچار فروپاشی میشد.
از سوی دیگر، در برخی موارد، ورود منافع شخصی و رقابت برای دستیابی به قدرت یا منابع، آرمان اولیه را کمرنگ میکرد. این همان نقطهای است که میتوان از آدام اسمیت بهگونهای استعاری یاد کرد که میگفت: «هیچ جامعهای نمیتواند پایدار بماند، اگر منافع شخصی بر خیر عمومی غلبه کامل پیدا کند.» در بسیاری از جنبشهای مدنی افغانستانی، این تعادل میان «خیر جمعی» و «منافع فردی» بهدرستی مدیریت نشد.
از منظر بیرونی، فضای سیاسی افغانستان نیز همواره با فشارهای امنیتی، دخالتهای سیاسی و ساختارهای شکننده قدرت همراه بوده است. در چنین فضایی، جنبش مدنی بهجای آنکه فرصت رشد طبیعی و تدریجی داشته باشد، یا سرکوب میشد یا مجبور به معامله و انفعال میگردید.
هانا آرنت، فیلسوف سیاسی، در تحلیل قدرت و کنش جمعی میگوید: «قدرت زمانی پایدار است که مردم در کنار هم عمل کنند، اما وقتی این عمل جمعی فرو بپاشد، قدرت نیز به خشونت تبدیل میشود.» این نگاه بهخوبی نشان میدهد که چرا بسیاری از جنبشها در نبود انسجام جمعی، یا به خشونت نمادین و سیاسی کشیده شدند یا به خاموشی رفتند.
همچنین آنتونیو گرامشی مفهوم «بحران هژمونی» را مطرح میکند؛ وضعیتی که در آن نیروهای اجتماعی قادر به ایجاد یک گفتمان مشترک و پایدار نیستند. در افغانستان نیز جنبشهای مدنی اغلب فاقد یک روایت واحد و فراگیر بودند که بتواند گروههای مختلف را زیر یک چتر مشترک جمع کند.
از منظر جامعهشناختی نیز، الکسی دو توکویل هشدار میدهد که دموکراسی بدون نهادهای میانی قوی، به سرعت دچار بیثباتی میشود. جنبشهای مدنی در افغانستان دقیقاً در فضایی رشد کردند که نهادهای میانی (احزاب، اتحادیهها، ساختارهای مدنی پایدار) یا ضعیف بودند یا بهشدت وابسته به قدرت سیاسی.
پایان سخن اینکه؛
با بازگشت طالبان و شکلگیری دوبارهی یک ساختار بسته و اقتدارگرا، بسیاری تصور میکنند که دورهی جنبشهای مدنی به پایان رسیده است. اما تاریخ نشان میدهد که خاموشی ظاهری، همیشه به معنای پایان کنش اجتماعی نیست. بلکه گاهی تنها به معنای تغییر شکل و انتقال آن به لایههای پنهانتر جامعه است.
امروز پرسش اصلی این نیست که چرا جنبشهای گذشته ناکام ماندند، بلکه این است که از آن تجربهها چه چیزی میتوان آموخت؟ آیا میتوان جنبشهایی ساخت که بر نهاد، نه فرد استوار باشند؟ آیا میتوان میان آرمانگرایی و واقعگرایی سیاسی تعادل برقرار کرد؟
در نهایت، شاید بتوان با الهام از سخن ژان-پل سارتر گفت: «انسان چیزی نیست جز آنچه از خود میسازد.» اگر این جمله را به سطح جمعی تعمیم دهیم، جنبشهای مدنی نیز چیزی جز آنچه خودشان میسازند نیستند؛ یا بر پایهی آگاهی، انسجام و اخلاق جمعی شکل میگیرند، یا در همان آغاز در معرض فرسایش و انحراف قرار میگیرند.