آوردهاند که در روزگار فرانسیس بیکن، یکی از مناظرههای داغ میان دانشمندان و روحانیان بر سر این بود که اسب چند دندان دارد. یکی با استناد به افلاطون عددی را مطرح میکرد و دیگری با ارجاع به ارسطو آن را رد میکرد. بحث بالا میگرفت، اما هیچکس به خود زحمت نمیداد که به اسطبل برود، دهان اسب را باز کند و دندانهایش را بشمارد.
فرانسیس بیکن، که از پیشگامان روش تجربی بود، راهحل سادهای پیشنهاد کرد: «بهجای جدال بر سر نقلقولها، به واقعیت رجوع کنید؛ دهان اسب را باز کنید و بشمارید.»
امروز، پس از چند قرن، گویی ما نیز گرفتار همان خطا هستیم.
در رسانهها، شبکههای اجتماعی و محافل سیاسی، جدالهای بیپایانی بر سر آینده افغانستان جریان دارد. یکی از نوع نظام سیاسی سخن میگوید، دیگری از تغییر نام کشور، سومی از فدرالیسم، چهارمی از تمرکزگرایی و آن دیگری از تشکیل «لوی افغانستان» یا طرحهای مشابه.
اما پرسش این است: چه کسی به میان مردم رفته است تا بپرسد که در این لحظه، بزرگترین دغدغه شما چیست؟
یکی از دلایل اصلی اینکه جریانهای مخالف طالبان هنوز نتوانستهاند در میان مردم جایگاه اجتماعی گستردهای پیدا کنند و تودهها را با خود همراه سازند، همین فاصله گرفتن از مسئله اصلی جامعه است. آنان بیش از آنکه از رنج روزمره مردم سخن بگویند، درگیر منازعات نظری و سیاسیاند.
حال آنکه مسئله نخست مردم افغانستان، پیش از هر چیز، نان است؛ نان، کار و امکان زنده ماندن.
اگر در این واقعیت تردیدی وجود دارد، کافی است به اجساد مهاجران افغانستانی در دشتهای سوزان نیمروز بنگریم؛ انسانهایی که نه برای تفریح و رفاه، بلکه برای یافتن لقمهای نان، خانواده و سرزمین خود را ترک کردند و در مسیرهای مرگبار جان باختند.
زمستان گذشته نیز تصاویر تلخی از مرزهای ترکیه منتشر شد؛ جوانانی که در برف و سرمای کشنده گرفتار شدند، برخی جان سپردند و برخی دیگر دست یا پای خود را از دست دادند؛ قربانیان فقر، نه ماجراجویی.
در داخل کشور نیز هر روز خبرهای دردناکتری شنیده میشود؛ پدری که دختر خردسال خود را به دلیل تنگدستی به ازدواج مردی سالخورده درمیآورد، جوانی که از شدت بیکاری و درماندگی دست به خودکشی میزند، مادری که برای سیر کردن شکم فرزندانش ناگزیر از فروش دارایی ناچیز خود میشود. اینها رویدادهای پراکنده نیستند؛ نشانههای یک بحران عمیق اجتماعیاند.
آمارهای بینالمللی نیز همین واقعیت را تأیید میکنند. برآوردهای سازمان ملل نشان میدهد که در سال ۲۰۲۶ حدود ۲۲ میلیون نفر در افغانستان به کمکهای بشردوستانه نیاز دارند و ۱۷.۴ میلیون نفر با ناامنی حاد غذایی دستوپنجه نرم میکنند. این ارقام صرفاً آمار نیستند؛ هر عدد، نماینده خانوادهای است که با گرسنگی، فقر و ناامیدی زندگی میکند.
البته فقر افغانستان تنها پیامد خشکسالی یا رکود اقتصادی نیست؛ محصول حکمرانیای نیز هست که اقتصاد و معیشت مردم در اولویت آن قرار ندارد. در کشوری که سرمایه انسانی فرار میکند، سرمایهگذاری از میان میرود، زنان از بازار کار حذف میشوند، منابع طبیعی بدون شفافیت مدیریت میشوند و فرصتهای اقتصادی یکی پس از دیگری نابود میشوند، گسترش فقر نتیجهای طبیعی خواهد بود.
اگر جریانهای مخالف طالبان میخواهند به نیرویی اجتماعی تبدیل شوند، باید از برجهای بلند مباحث انتزاعی پایین بیایند و زبان مردم را بیاموزند. آنان باید درباره فقر روایت بسازند؛ روایتهایی که نشان دهد چرا مردم فقیر شدهاند، چه کسانی مسئول این وضعیتاند، ادامه این وضع چه پیامدهایی خواهد داشت و چه برنامهای برای عبور از آن وجود دارد.
هیچ گفتمان سیاسی، هر اندازه هم از نظر نظری منسجم باشد، تا زمانی که نتواند به «غم نان» مردم پاسخ دهد، به جنبشی فراگیر تبدیل نخواهد شد. سیاست زمانی در میان مردم ریشه میدواند که درد آنان را بازگو کند و برای آن راهحل ارائه دهد.
افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگری به روایتی نیاز دارد که محور آن انسان، کرامت انسانی و معیشت مردم باشد؛ روایتی که فقر را نه یک سرنوشت محتوم، بلکه نتیجه سیاستهای نادرست بداند و نشان دهد که میتوان این چرخه را شکست. هر جریان سیاسی که بتواند این روایت را با صداقت، برنامه و عمل نمایندگی کند، نه تنها افکار عمومی را با خود همراه خواهد ساخت، بلکه امید را نیز به جامعهای بازخواهد گرداند که سالهاست زیر بار جنگ، استبداد و گرسنگی نفس میکشد.