جنبشهای مدنی در بسیاری از جوامع معاصر به عنوان یکی از مهمترین ابزارهای تغییر سیاسی و اجتماعی شناخته میشوند. تجربه کشورهای اروپای شرقی در دهههای پایانی قرن بیستم نشان داد که مقاومت مدنی و کنشگری شهروندی میتواند رژیمهای اقتدارگرا و تمامیتخواه را به چالش بکشد و زمینه گذار به نظامهای بازتر سیاسی را فراهم سازد. با این حال، این تجربه در همه جوامع همسان تکرار نشده است. افغانستان از جمله کشورهایی است که جنبشهای مدنی آن، علیرغم رشد کمّی و حضور پررنگ در دو دهه گذشته، نتوانستند به نیرویی پایدار و سرنوشتساز برای تحول سیاسی تبدیل شوند.
مطالعه تطبیقی دو کتاب «مقاومت مدنی» اثر آدَم رابرتس و «کنشگری مدنی جهانی؛ در حال دگرگونی» نوشته ریچارد یانگ، کمک ام کرد تا وضعیت جنبشهای مدنی افغانستان را در پرتو تجربههای جهانی مورد بازاندیشی قرار دهم. در واقع هر دو اثر بر نقش مهم کنشهای مدنی در تغییرات سیاسی تأکید میکنند، اما همزمان نشان میدهند که موفقیت چنین جنبشهایی وابسته به وجود زمینههای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی مساعد است؛ زمینههایی که در افغانستان غالباً ضعیف یا ناکامل بودهاند.
افغانستان جامعهای است که هنوز فرآیند دولت-ملتسازی را به صورت کامل پشت سر نگذاشته است. بسیاری از ساختارهای اجتماعی و سیاسی آن همچنان متأثر از روابط سنتی، قومی، قبیلهای و شبکههای غیررسمی قدرت هستند. در چنین فضایی، شکلگیری یک جامعه مدنی نیرومند و مستقل با دشواریهای فراوان مواجه میشود. از همین رو میتوان گفت که بخش بزرگی از جنبشهای مدنی افغانستان پیش از آنکه با موانع سیاسی روبهرو شوند، با چالشهای ساختاری و جامعهشناسی دستوپنجه نرم میکردند.
یکی از عوامل مهم ناکامی جنبشهای مدنی افغانستان، وابستگی بیش از حد آنها به منابع و حمایتهای خارجی بود. البته جنبش رستاخیز تغییر از این قاعده مستثنا است و این جنبش را میتوان تنها حرکت مدنی بومی دانست که محرک اصلی آن نسل با سواد و دانشگاهی و روشنفکر افغانستانی بودند.
این وابستگی سبب شد که با کاهش یا قطع حمایتهای خارجی، بخش بزرگی از این نهادها توان ادامه فعالیت نداشته باشند. در واقع، به جای آنکه جنبشهای مدنی از متن جامعه نیرو و مشروعیت بگیرند، تا حد زیادی به پروژههای وابسته به کمکهای بیرونی تبدیل شدند. چنین وضعیتی ظرفیت مقاومت و دوام آنها را در برابر بحرانهای سیاسی کاهش داد.
عامل دیگر، ضعف مدیریتی و کمبود تجربه سازمانی در بخشی از فعالان مدنی بود. بسیاری از این جریانها نتوانستند ارتباطی پایدار و عمیق با لایههای مختلف جامعه برقرار کنند. تمرکز بیش از حد بر فعالیتهای شهری، نخبهگرایانه و پروژهمحور سبب شد که فاصله میان نهادهای مدنی و بخش بزرگی از مردم حفظ شود. در نتیجه، هنگامی که بحران سیاسی سال ۲۰۲۱ فرا رسید، این جنبشها از پشتوانه اجتماعی کافی برای مقاومت برخوردار نبودند.
در کنار این عوامل، سرکوب سیاسی نیز نقش مهمی در تضعیف جنبشهای مدنی ایفا کرده است. بازداشت فعالان، محدودیتهای امنیتی، حذف رهبران و ایجاد موانع متعدد از سوی حکومتها، همواره از چالشهای جدی جامعه مدنی افغانستان بوده است. تجربه بسیاری از کشورها نشان میدهد که جنبشهای مدنی برای موفقیت نیازمند حداقلی از فضای عمومی و امکان سازماندهی هستند؛ امکانی که در افغانستان غالباً محدود بوده است.
نمونه قابل توجه این وضعیت را میتوان در جنبش «رستاخیز تغییر» مشاهده کرد. این جنبش که پس از رویدادهای خونین سال ۲۰۱۷ شکل گرفت، توانست برای مدتی صدای اعتراض بخشی از جامعه شهری افغانستان را نمایندگی کند. اما رستاخیز تغییر نیز با مجموعهای از مشکلات ساختاری روبهرو بود. سرکوب امنیتی، محدود بودن پایگاه اجتماعی، نبود سازماندهی پایدار، اختلاف دیدگاهها و ناتوانی در تبدیل انرژی اعتراضی به یک حرکت فراگیر ملی، از جمله عواملی بودند که مانع تداوم و موفقیت آن شدند. به عنوان کسی که از اعضای این جنبش بودهام، معتقدم که رستاخیز تغییر بیش از آنکه در میدان رقابت سیاسی شکست بخورد، قربانی ضعف زیرساختهای جامعه مدنی و شرایط نامساعد سیاسی افغانستان شد.
با این همه، فروپاشی نظام جمهوریت در سال ۲۰۲۱ به معنای پایان کامل کنشگری مدنی در افغانستان نبود. برعکس، اشکال جدیدی از مقاومت مدنی در داخل و خارج از کشور ظهور کردهاند. به ویژه جنبشهای زنان افغانستان نشان دادهاند که اراده برای مطالبه حقوق و آزادیها همچنان زنده است. هرچند این جنبشها با محدودیتهای گسترده مواجهاند، اما توانستهاند صدای بخشی از جامعه افغانستان را در سطح منطقهای و جهانی بازتاب دهند.
تجربه کشورهای مختلف که در آثار رابرتس و یانگ مورد بررسی قرار گرفتهاند، نشان میدهد که مقاومت مدنی زمانی به موفقیت دست مییابد که بر پایه سازماندهی اجتماعی، استقلال نسبی، مشارکت گسترده مردمی و فرهنگ مدارا و همکاری شکل گرفته باشد. افغانستان هنوز فاصله قابل توجهی با چنین شرایطی دارد، اما این واقعیت به معنای بیفایده بودن کنشگری مدنی نیست. برعکس، آینده افغانستان احتمالاً نیازمند ترکیبی از مقاومت سیاسی، فعالیتهای مدنی و مشارکت اجتماعی خواهد بود.
در نهایت، اگرچه جنبشهای مدنی افغانستان در دو دهه گذشته به بسیاری از اهداف خود نرسیدند، اما تجربه و میراث آنها از بین نرفته است. این جنبشها نسل تازهای از شهروندان آگاه، مطالبهگر و مسئول را پرورش دادند. شاید مهمترین دستاورد آنها نه پیروزیهای سیاسی کوتاهمدت، بلکه کاشتن بذر آگاهی مدنی در جامعهای باشد که همچنان در مسیر دشوار دولتسازی، ملتسازی و گذار به مدرنیته گام برمیدارد.