ریگزارهای سیستان (نیمروز)، این بار تنها شنهای داغ را در آغوش نگرفتند؛ آنان فرزندان یک سرزمین را بلعیدند؛ جوانانی که نه برای فتح سرزمینی رفته بودند، نه برای دستیابی به ثروتی افسانهای و نه برای نام و آوازه. آنان تنها برای یافتن لقمهای نان، برای حفظ عزت خانواده و برای آنکه فرزندانشان شب را با شکم گرسنه به صبح نرسانند، خانه را ترک کردند؛ اما سرنوشت برای آنان نان ننوشت، مرگ نوشت.
چه تلخ است که مردم ما قرنها گفتهاند: «قبر گرسنه را کسی ندیده است.» اما روزگار این باور را نیز شکست. اکنون ما قبرهای گرسنگان را دیدهایم؛ قبرهایی که نه سنگی دارند، نه نشانی، نه فاتحهخوانی و نه اشکی که بر خاکشان ریخته شود. گاهی در دل دریا، گاهی بر دامنه کوه، گاهی میان سیمهای مرزی و این بار در دل ریگزارهای خاموش سیستان.
مرگ همیشه دردناک است؛ اما همه مرگها یکسان نیستند. مرگی که در بستر خانه و در میان عزیزان فرا برسد، با مرگی که در بیابانی بیانتها، زیر آفتاب سوزان، با لبانی خشکیده و چشمانی که آخرین امید را بدرقه میکنند، تفاوت دارد. آنجا، انسان پیش از آنکه جسمش از حرکت بازایستد، هزار بار در درون خویش میمیرد.
در میان همه صحنههای این فاجعه، آنچه روح انسان را میلرزاند، آخرین وصیت جوانی است که مرگ را قدمبهقدم احساس میکرد. گویی تاریخ برای چند دقیقه ایستاد تا صدای او را ثبت کند.
نخستین واژهاش «مادر» بود.
چه رازی میان انسان و مادر نهفته است که حتی در واپسین لحظههای زندگی، زبان بیاختیار نام او را زمزمه میکند؟ گویی انسان، هر قدر هم که بزرگ شود، در آستانه مرگ دوباره کودکی میشود که آغوش مادر را میخواهد.
دومین دغدغهاش آینده فرزندانش بود؛ نه از تشنگی گفت، نه از درد جان دادن، بلکه از کودکانی گفت که شاید فردا، هر بار با شنیدن واژه «پدر»، سکوت کنند و تنها عکس او را در آغوش بگیرند.
سومین دغدغهاش بدهیهایش بود. از برادرانش خواست حق مردم را ادا کنند تا با دِینی بر گردن از دنیا نرود. چه عظمت اندوهباری در این وصیت نهفته است؛ انسانی که مرگ را در برابر چشمانش میبیند، هنوز نگران حقوق دیگران است.
شاید این، سنگینترین وصیتنامهای باشد که تاریخ فقر نوشته است.
اگر از محکومی که طناب دار بر گردنش افتاده بپرسند آخرین خواستهات چیست، شاید آزادی بخواهد، شاید بخشش، شاید چند دقیقه بیشتر زندگی؛ اما این جوان حتی تمنای نجات هم نکرد. نه از آنرو که زندگی را دوست نداشت، بلکه چون میدانست دیگر امیدی باقی نمانده است.
چه درد بزرگی است وقتی انسان یقین کند که مرگ، از زندگی به او نزدیکتر شده و هیچ دستی برای نجاتش دراز نخواهد شد.
تاریخ بشر جنگهای بزرگ، قحطیهای سهمگین و مهاجرتهای اجباری بسیاری را به یاد دارد؛ اما آنچه تمدنها را شرمسار میکند، تنها شمار قربانیان نیست، بلکه سکوتی است که پس از هر فاجعه بر جای میماند. سکوت، گاهی از خود فاجعه نیز هولناکتر است.
این جوانان قربانی آرزوهای بزرگ نبودند؛ قربانی کوچکترین حق انسان بودند؛ حق زنده ماندن.
جامعهای که جوانانش برای یافتن لقمهای نان، مرگ در ریگزار را بر گرسنگی در خانه ترجیح دهند، باید از خود بپرسد که در کدام نقطه از تاریخ راه را گم کرده است. فقر تنها خالی بودن سفره نیست؛ فقر از روزی آغاز میشود که انسان احساس کند هیچ راهی جز سپردن جانش به بیابان، دریا یا مرزهای ناشناس ندارد.
سالها با تأسف از قحطی سومالی، از کودکان گرسنه آفریقا و از تصاویر تکاندهنده اردوگاههای آوارگان سخن گفتیم؛ اما کمتر گمان میکردیم روزی روایتهای تلخ جهان را در کوچهها، روستاها و بیابانهای سرزمین خود بازخوانی کنیم. امروز، آن تصاویر دیگر خبرهای دوردست نیستند؛ بخشی از حافظه جمعی ما شدهاند.
شاید بدهیهای این جوان روزی پرداخت شود. شاید طلبکاران از حق خود بگذرند. شاید فرزندانش با هزار رنج بزرگ شوند و مادرش سالها با عکس فرزندش سخن بگوید؛ اما هیچکس نمیتواند آخرین نفسهای او را به زندگی بازگرداند. هیچکس نمیتواند آن لحظه را از حافظه تاریخ پاک کند؛ لحظهای که انسان، پیش از مرگ، تمام عشقش را در سه واژه خلاصه کرد: مادر، فرزندان، امانت مردم.
ریگزارهای سیستان، از امروز تنها بخشی از جغرافیا نیستند؛ آنها به دفتر خاطرات اندوه این سرزمین تبدیل شدهاند. هر دانه شن، گویی شاهد آخرین نگاه جوانی است که با هزار امید از خانه رفت و با هزار حسرت چشم بر جهان بست.
کاش روزی برسد که هیچ مادری صدای وصیت فرزندش را از تلفن همراه نشنود؛ هیچ کودکی با میراث یتیمی بزرگ نشود؛ هیچ جوانی برای یافتن نان، مرگ را همسفر خود نکند و هیچ جامعهای فقر را آنچنان عادی نبیند که شنیدن خبر مرگ گرسنگان، دیگر شگفتی نیافریند.
تاریخ، سرزمینها را تنها با قصرها، جادهها و حکومتها به یاد نمیآورد؛ تاریخ، بیش از هر چیز، با اشک مادران، با آه کودکان و با وصیت آخرین نفسهای فرزندان گرسنه نوشته میشود.
و شاید آیندگان، هنگامی که از ما بپرسند بزرگترین تراژدی عصر شما چه بود، پاسخ در همین چند دقیقه صدای لرزان یک جوان نهفته باشد؛ جوانی که در واپسین لحظههای زندگی، نه از نفرت گفت، نه از انتقام، بلکه از مادر، فرزندان و ادای حق مردم سخن گفت؛ و این، بزرگترین محکومیت برای روزگاری است که انسان را تا این اندازه تنها گذاشت.