در افغانستان، دیگر خبر مرگ، خبر تازهای نیست. آنچه تازه است، سکوتی است که پس از هر مرگ برجا میماند.
امروز بار دیگر خبر کشته شدن یکی از فرماندهان پیشین منسوب به ملکزاده در ولایت غور منتشر شد. شاید این خبر، ساعتی در شبکههای اجتماعی دستبهدست شود و بعد در میان انبوه خبرهای دیگر گم شود؛ همانگونه که دهها و صدها خبر مشابه در سه سال گذشته گم شدند. نه دادگاهی تشکیل میشود، نه تحقیق مستقلی صورت میگیرد و نه نهادی هست که از خانواده قربانی بپرسد چه بر سر عزیزشان آمده است. در افغانستان امروز، مرگ گاهی آنقدر آرام از راه میرسد که حتی صدای اعتراض نیز فرصت بلند شدن پیدا نمیکند.
ترس، فقط آن نیست که انسان جانش را از دست بدهد؛ ترس واقعی زمانی آغاز میشود که جامعه به مرگ عادت کند و خاموشی، جای مطالبه عدالت را بگیرد.
استبداد، پیش از آنکه با گلوله حکومت کند، با ترس حکومت میکند
قدرتهای استبدادی همیشه برای ماندن به زندانهای بزرگ نیاز ندارند؛ گاهی چند ترور هدفمند، بیش از هزاران زندان اثر میگذارد. وقتی مردم ببینند مخالفان یکییکی کشته میشوند و هیچ مرجعی مسئولیت نمیپذیرد، بسیاری ترجیح میدهند سکوت کنند. این همان فضایی است که فیلسوف فرانسوی مونتسکیو درباره آن هشدار میداد؛ او میگفت: «اصل حکومت استبدادی، ترس است.» حکومتی که بقای خود را بر هراس عمومی بنا کند، بیش از هر چیز تلاش میکند جامعه را از امید به عدالت تهی سازد.
افغانستان امروز، برای بسیاری از شهروندان، چنین احساسی را تداعی میکند. گزارشهای متعددی از سوی نهادهای حقوق بشری و رسانههای مستقل در سالهای گذشته، از کشته شدن شماری از نظامیان و مقامهای پیشین، بازداشتهای خودسرانه و ناپدید شدن مخالفان سخن گفتهاند. طالبان در بسیاری از این موارد یا مسئولیت را نپذیرفتهاند یا روایت دیگری ارائه کردهاند، اما مشکل اصلی جای دیگری است؛ نبود یک دستگاه قضایی مستقل و نبود امکان تحقیق بیطرفانه باعث شده است که حقیقت در بسیاری از این پروندهها هرگز روشن نشود.
کشته شدن یک فرمانده پیشین در غور، اگر گزارشها درست باشد، تنها مرگ یک فرد نیست. این حادثه، پیامی است که به صدها نفر دیگر نیز میرسد؛ کسانی که سالها در ساختار پیشین افغانستان حضور داشتهاند و امروز نمیدانند آیا گذشتهشان روزی بهانهای برای حذف آنان خواهد شد یا نه.
هانا آرنت، فیلسوف آلمانی، میان «قدرت» و «خشونت» تفاوت قائل بود. از نگاه او، هرگاه حکومتی برای حفظ خود بیش از اندازه به خشونت متوسل شود، این نشانه قدرتش نیست؛ نشانه آن است که از دست دادن قدرت را احساس میکند. خشونت میتواند انسانها را خاموش کند، اما نمیتواند اعتماد و مشروعیت بیافریند.
در افغانستان امروز، شاید خطرناکترین اتفاق، عادی شدن این خبرها باشد. هر بار که نامی به فهرست کشتهشدگان افزوده میشود و جامعه تنها با یک آه کوتاه از کنار آن میگذرد، مرگ یک گام دیگر عادیتر میشود. جامعهای که به حذف انسانها عادت کند، آرامآرام حساسیت خود را نسبت به عدالت نیز از دست میدهد.
هیچ کشوری با چرخه انتقام و حذف به آرامش نرسیده است. تاریخ، از آمریکای لاتین تا آفریقا و از بالکان تا خاورمیانه، بارها نشان داده است که حذف مخالفان شاید برای مدتی سکوت ایجاد کند، اما آن سکوت، صلح نیست؛ سکوتی است که از ترس زاده شده و با نخستین فرصت، دوباره به بحران تبدیل میشود.
افغانستان بیش از هر زمان دیگری به قانونی نیاز دارد که از جان همه شهروندان، فارغ از گذشته سیاسی و نظامیشان، حفاظت کند. اگر جان انسانها وابسته به این باشد که دیروز در کدام جبهه ایستاده بودند، دیگر امنیت، یک حق عمومی نخواهد بود؛ امتیازی خواهد شد که تنها گروهی خاص از آن برخوردارند.
آخر سخن اینکه؛
خبر امروز غور، شاید فردا جای خود را به خبر دیگری بدهد؛ همانگونه که دهها خبر مشابه در سالهای گذشته فراموش شدند. اما خانوادههایی که عزیزانشان را از دست دادهاند، این خبرها را فراموش نمیکنند. برای آنان، هر پرونده ناتمام، زخمی است که هرگز بسته نمیشود.
جامعهای که در آن مرگ مخالفان بیپاسخ بماند، دیر یا زود با بحرانی عمیقتر از ناامنی روبهرو خواهد شد؛ بحران بیاعتمادی. زیرا مردم زمانی به آینده امیدوار میشوند که مطمئن باشند هیچکس، صرفنظر از عقیده، قومیت یا گذشتهاش، بیرون از حمایت قانون قرار ندارد.
افغانستان سالها از جنگ زخم خورده است. آنچه امروز بیش از هر چیز به آن نیاز دارد، نه سکوتی برخاسته از ترس، بلکه آرامشی است که از عدالت، پاسخگویی و حرمت جان انسانهاچشمه بگیرد. بدون این سه، هر سکوتی تنها فاصلهای کوتاه میان دو فاجعه خواهد بود.