امید، آخرین دارایی یک ملت در روزهای سخت است؛ چیزی که نه در خزانهٔ دولتها ثبت میشود و نه در جدولهای اقتصادی دیده میشود، اما زندگی انسانها بر آن بنا میشود. خانهای که ساخته میشود، کتابی که خوانده میشود، کاری که آغاز میشود و آیندهای که برای یک نسل تصور میشود، همه از یک نقطه آغاز میشوند: «باور به اینکه فردا میتواند بهتر از امروز باشد.»
افغانستان دههها جنگ، ویرانی و بیثباتی را پشتِ سر گذاشته است؛ اما در میان همهٔ زخمها، امید بهساختن همچنان زنده بود. میلیونها افغانستانی، با وجود دشواریها، به آموزش، کار، پیشرفت و بازسازی کشور خود چشم دوخته بودند.
بازگشتِ طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱، برای بسیاری با یک انتظار بزرگ همراه بود: پایان جنگ، آغاز ثبات و گشوده شدن راهی بهسویِ زندگی بهتر. اما پنج سال بعد، پرسشی سنگینتر از همیشه در برابر افغانستان قرار دارد: «طالبان با رؤیاها و آیندهٔ مردم افغانستان چه کردند؟»
امید؛ سرمایهای که دیده نمیشود:
هیچ جامعهای تنها با منابع طبیعی، ساختمانها و امکانات مادی ساخته نمیشود. پیش از هر آبادانی، یک باورِ جمعی لازم است؛ باور به اینکه تلاش امروز میتواند فردایی متفاوت بسازد.
جوانی که درس میخواند، خانوادهای که برای آیندهٔ فرزندش برنامه میریزد، کارآفرینی که سرمایهگذاری میکند و شهروندی که برای بهتر شدن جامعه تلاش میکند، همه بر پایهٔ همین باور حرکت میکنند.
اما امید نیز مانند هر سرمایهای، اگر تقویت نشود، فرسوده میشود. جامعهای که چشمانداز روشنی از فردای خود نداشته باشد، آرامآرام انگیزهٔ حرکت را از دست میدهد؛ نه همیشه با فریاد، بلکه با سکوت، بیاعتمادی و کوچک شدنِ آرزوها.
افغانستان؛ امیدی که پس از سالها جنگ زنده ماند:
افغانستان پیش از بازگشتِ طالبان، کشوری بدون مشکل نبود. جنگ، فساد، فقر و وابستگی اقتصادی، سالها زندگی مردم را دشوار کرده بود.
اما در کنار همهٔ این مشکلات، یک جریان دیگر نیز وجود داشت: «تلاش برای ساختن آینده.»
نسلی تازه در حال شکلگیری بود؛ نسلی که دانشگاه میرفت، مهارت میآموخت، رسانه ایجاد میکرد، کسبوکار راه میانداخت و تصور میکرد افغانستان، با همهٔ دشواریهایش، میتواند مسیرِ دیگری را تجربه کند.
آن امید کامل نبود؛ شکننده بود؛ اما زنده بود.
وعدهٔ فردا؛ از پایانِ جنگ تا آغاز زندگی بهتر:
طالبان در سال ۲۰۲۱ با وعدهٔ پایان جنگ، تأمینِ امنیت و ایجاد نظم تازه به قدرت بازگشتند. جامعهای که سالها از جنگ خسته شده بود، انتظار داشت آرامش جدید، زمینهٔ ساختن را فراهم کند.
اما پایان جنگ، تنها آغاز راه است. امنیت زمانی به امید تبدیل میشود که مردم در کنار آن، فرصت انتخاب، امکان پیشرفت و چشماندازی روشن برای آینده ببینند.
پرسشِ اصلی این نیست که تنها چه چیزی متوقف شد؛ پرسش بزرگتر این است که چه چیزی برای ساختن فردا آغاز شد.
آیا فصل تازهای برای آبادانی گشوده شد، یا بسیاری از مردم بار دیگر خود را در برابر آیندهای نامعلوم یافتند؟
فرسایشِ امید؛ زخمی که آرام شکل میگیرد:
امید معمولاً یکباره از بین نمیرود؛ آرامآرام تحلیل میرود.
وقتی مردم میانِ وعدهها و واقعیت زندگی فاصله احساس کنند؛
وقتی تصمیمهای بزرگ دربارهٔ آینده، بدون حضور بخش بزرگی از جامعه گرفته شود؛
وقتی مسیرهای رشد محدود شوند؛
وقتی فردا دیگر روشنتر از امروز بهنظر نرسد؛
آنگاه نخستین چیزی که آسیب میبیند، باورِ انسان به امکان تغییر است.
ناامیدی همیشه با یک حادثهٔ بزرگ آغاز نمیشود؛ گاهی از لحظهای آغاز میشود که یک انسان دیگر برای آیندهٔ خود برنامهای نمیریزد.
وقتی اعتماد به فردا آسیب میبیند:
امید تنها انتظار برای بهتر شدنِ شرایط نیست؛ رابطهای میان مردم و آینده است. انسان زمانی برای فردا تلاش میکند که باور داشته باشد تلاشهایش دیده خواهد شد و مسیر زندگیاش امکان تغییر دارد.
اما وقتی فاصله میان جامعه و تصمیمهای حاکمیت بیشتر شود، آسیب تنها به یک حوزه محدود نمیماند؛ اعتماد عمومی نیز آرامآرام فرسوده میشود.
در چنین شرایطی، مردم ممکن است زندگی روزمرهٔ خود را ادامه دهند، اما نگاه آنان به آینده تغییر میکند. برنامهریزی برای سالهای بعد دشوارتر میشود و بسیاری بهجای ساختن چشماندازهای بزرگ، تنها به عبور از روزهای نزدیک فکر میکنند.
امید جمعی؛ نیرویی برای ساختن یک کشور:
هیچ بازسازی بزرگی تنها با دستور و برنامهٔ رسمی آغاز نمیشود؛ پیش از آن، به امید جمعی نیاز دارد.
کشورها زمانی پیشرفت میکنند که شهروندان احساس کنند بخشی از آیندهٔ خود هستند، نه تماشاگرانی در حاشیهٔ آن.
تضعیفِ امید اجتماعی، تنها یک احساس شخصی نیست؛ پیامدی گسترده برای یک جامعه دارد. وقتی باور به امکان تغییر کاهش یابد، انگیزه برای مشارکت، خلاقیت و تلاش نیز آسیب میبیند.
به همین دلیل، امید یک موضوع سادهٔ روانی نیست؛ بخشی از سرمایهٔ ملی یک کشور است.
رؤیاهایی که کوچک شدند:
شاید بزرگترین نشانهٔ فرسایشِ امید، کوچک شدن رؤیاهای مردم باشد.
جامعهای که امیدوار است، دربارهٔ ساختن، پیشرفت و تغییر فکر میکند. اما جامعهای که آینده را مبهم میبیند، آرامآرام خواستههایش را کوچک میکند.
رؤیای ساختن جای خود را به رؤیای دوام آوردن میدهد.
پرسشها تغییر میکنند:
دیگر بسیاری نمیپرسند:
«چگونه موفق شوم؟»
بلکه میپرسند:
«چگونه از این روزها عبور کنم؟»
این تغییر شاید بزرگترین هزینهای باشد که یک جامعه میپردازد؛ زیرا آینده، پیش از آنکه در جهان بیرون ساخته شود، در ذهنِ انسانها شکل میگیرد.
خطرِ بزرگتر؛ نسلی که آینده را باور نکند:
شاید دشوارترین پیامد فرسایش امید، تأثیری باشد که بر نسلهای آینده میگذارد.
نسلی که با تصور امکان پیشرفت بزرگ میشود، برای ساختن تلاش میکند؛ اما نسلی که از ابتدا آینده را بسته و نامطمئن ببیند، ممکن است پیش از آغاز مسیر، انگیزهٔ حرکت را از دست بدهد.
افغانستان برای عبور از بحرانهای تاریخی خود، بیش از هر چیز بهنسلی نیاز دارد که هنوز به امکان تغییر باور داشته باشد.
از میان رفتنِ این باور، زخمی است که ترمیم آن شاید از بازسازی هر ساختمان و هر زیرساختی دشوارتر باشد.
طالبان و آزمونِ امید اجتماعی:
کارنامهٔ یک حکومت تنها با کنترل سرزمین، جمعآوری عواید یا ادارهٔ امور روزمره سنجیده نمیشود؛ بلکه با این پرسش نیز سنجیده میشود که آیا توانسته است اعتماد و امیدِ مردم را تقویت کند یا کاهش دهد.
طالبان از تأمین امنیت و ایجاد نظم سخن میگویند؛ اما منتقدان آنان باور دارند که آیندهٔ یک کشور تنها با نبود جنگ ساخته نمیشود.
جامعه برای پیشرفت به مشارکت، فرصت، اعتماد و چشماندازی روشن نیاز دارد.
حکومتها تنها با ساختمانهایی که میسازند قضاوت نمیشوند؛ با آیندهای که در ذهن مردم ایجاد میکنند نیز سنجیده میشوند.
آیا امید دوباره ساخته میشود؟:
افغانستان هنوز مردمی دارد که میخواهند بیاموزند، کار کنند، بسازند و تغییر ایجاد کنند. امید بهطورِ کامل از میان نرفته است.
اما امید با شعار بازنمیگردد؛ به نشانههای واقعی تغییر نیاز دارد. زمانی دوباره زنده میشود که مردم احساس کنند تلاش آنان معنا دارد، رؤیاهایشان ممکن است و فردای آنان چیزی بیشتر از ادامهٔ دشواریهای امروز خواهد بود.
زیرا بزرگترین شکست برای یک ملت، تنها ویرانی شهرها یا از دست رفتن فرصتها نیست؛ بزرگترین شکست زمانی آغاز میشود که مردم دیگر نتوانند فردای بهتری را تصور کنند.
افغانستانِ امروز بیش از هر زمان دیگری به بازسازی امید نیاز دارد؛ زیرا پیش از ساختن یک کشور، باید باور به ساختنِ آن دوباره زنده شود.