آسمان بعد از زمین آغاز شد اما من پس از تماشای خال بر رویت. اولینبار که دیدم، باخود گفتم: بارکالله. بعد که نگاهی انداختم به چشمانت، به زیر لب اضافه کردم: سبحانالله! چشمانت را از کجا کشف کردهاند به این زیبایی؟
مادر کلان میگفت، وقتی زمین پیدا شد، سیاه بود و ستارهها آفریده شدند روشن شود تا ره گذری جایی سقوط نکند و از کوه و کتلی پرت نشود- ولی من از روزی به صورتت نگاه میکنم، به یاد ستارهها میافتم، و هرگاه دق میکنم خورشید با نگاهش میتواند خرابههای روحم را آباد کند. نام دوم چشمانت را خورشید گذاشتهام.
حالا که نشستهای، چای مینوشی، موهایت را باد میدهی، داری قصه میگویی، مناسب میبینم از او یادی کنم، از مادر کلان که با عکست مشکل داشت، به باد علاقه پیدا کرده بود و اما هیچگاه نتوانست باد را به آغوش بکشد.
-مادر کلان وقتی زنده بود، سرم را روی زانوهایش میگذاشت، پنجههای لاغرش را میان موهایم میبرد، دست میزد و نوازش میکرد. وقتی دستهایش به گرد چشمانم میرسید، احساس میکردم تازه میشوم، کودک میشوم و محتاج میشوم. برایم اوسانه سیسانه چهل مرغک ده یک خانه، میخواند، از پریها قصه میکرد، به کوه قاف سفر میکردم، با دیو مینشستم، با پری حشر میشدم، دستم را زیر زنخم میگذاشتم به تماشا میپرداختم-نگاه میکردم دیوها چقدر ظالمانه پریها را شانه کرده میبرند. دلم بهحال پریها میسوخت. بههیکل دیوها خیره میشدم، از جا تکان میخوردم، دستان مادر کلان لای موهایم میپیچید. میگفت:
-بخواب، بخواب، بخواب.
دوباره از هزارویکشب میگفت. میشنیدم، کیف میکردم، چشمانم پت میشد. وقتی سرم را بلند میکردم، زنی لاغر اندامی تکیه داده به دیوار، به عالم خواب رفته و گوشهی چادرش صورتم را لمس میکند. لمس چادرش غریزه کودکیام را زنده میکرد، سخت بین دستانش میپیچیدم.
حالا چایت سرد شده، چادرت را پایین انداختهای، به دور گردنت، چشمهایت خیلی زیباست اما خال گردنت آدم را تکان میدهد، شاید ذوقش را. ولی من خستهام، شبیه چشمهایت.
میدانی حالا سالها شده دیگر مادر کلان نیست، حضورش را احساس نمیکنم. احساسم رنگ باخته یا آن را جایی گذاشتهام؟ در کدام کوه و کتل؟ در کدام چهار راه؟ همان ساعتهای اول که مُرد، خاطرهاش را خاک کردم تا نشکنم، نیمهشبها بغض نکنم، به لب بام نروم و به ستارهها نگاه نکنم. میترسم یک شب کنترلم را از دست بدهم و به زمین سقوط کنم. بعد در سنگ قبرم بهجای واژهی تنها، بنویسند: سقوط یک آدم خوشبخت. یادم است، خدا بیامرز مادر کلان، وقتی جان کَندن، میگفت: بچیم، بعد من لب بامنرو، غمگین نباش.
از غم که نمیشود فرار کرد، اما هیچگاهی لب بام نرفتم. بعد از همان ساعتی که مُرد به وصیتش عمل کردم، تمام خاطرههایش را دور انداختم تا دلتنگ نشوم؛ یا استخوانهایم از غم نشکند، در خواب محکمش نگیرم و وقتی بیدار شوم حضور ندارد، بغض کنم و صد پاره شوم.
و اما آخرین آهنگ مادر کلان یادم مانده، هیچگاه نتوانستم دور بندازمش، پانزدهسال پیش، سه ساعت قبل از مرگش، زمزمه میکرد:
دوباره ماه بدر شد، چرا نمیآیی
دوباره ماه دگر شد، چرا نمیآیی
دوباره…
ادامه آهنگ را زمزمه کردم:
نهال پشت درت با قدت برابر بود
چنار خوشقد و بر شد، چرا نمیآیی
چنار خوشقد و بر شد، چرا نمیآیی؟
موهایم را با پنجههایش قپید و گفت: دیدی، چه آهنگی ساختیم؟ دیدی!
گفتم: شاه آهنگها! شاه آهنگها!
یادم نرود، مادر کلان دوساعت پیش از مرگش تکرار میکرد:
-به حرفها اعتماد نکن، کسی گفت شبیه هیچکس نیست، از او بترس. او یک مار خطرناک است، یک مار. اگر مار نباشه، مادر خطاست.
گفتم:
– چشم.
بعد رفت به اتاقش تا چهار مغز را بشکند-شب قرار بود سرم را روی زانوهایش بگذارد، برایم از جن و پری بگوید، از اوسانه سیسانه چهل مرغک ده یک خانه. موهایم را اینسو و آنسو بگرداند و به دهنم چهار مغز کند.
چایت را دور مندازی، تکیه میکنی به دیوار. من هم به دیوار تکیه داده بودم، خیلی ساده زندگی مادر کلان تمام شده بود. خبرش را از دهن خواهرم شنیدم. گفتم:
– کَی مُرد؟
گفت:
-دو ساعت پیش!
گفتم:
-خدا بیامرزدش.
دیشب روی جایش دراز کشیده بودم، به توفکر کردم، به این فکر کردم چگونه مادر کلانم پیشبینی میکرد، آینده را میفهمید، حرفهایش یک یک اتفاق میافتاد، آیا پیامبر بود؟
مادر کلان یگانه حافظ آدمها بود، همیشه میگفت:
-جوانها خام استن، فکر میکنن همه شبیه درخت استن، هیچگاه از خود نمیپرسن انسان با احساس زنده اس. با احساس!
ادامه میداد:
-یگانتا پیدا میشه کمی آدم باشه.
میخواهم رازی را برایت بگویم و قصهای را بازگوکنم، شاید باورت نشود ولی عین قرآن است. باید قبلا برایت میگفتم، حالا شاید هم دیر نشده باشد. دوباره به چای سرد فکر میکنی.
-هفت ساعت پیش، مادر کلان دوباره به خوابم آمد، دوباره عکس را پاره کرد، چیغ زد:
– نگفته بودم جوانها خام استن، تو خام نباش!
او میدانست که مدتی شده دوباره برگشتهای، این را از زبان ستارهی که هرشب سرکوه بلند ظاهر میشد، شنیده بود. میدانست که از سفرهای دور آمدهای، قصه میبافی، خاطرهات را تار میکنی، برگشتهای به سرزمینت، جایی که روزها شده دیگرگل نکرده. وطن است دیگر، وطن شبیه خود انسان است، تنها برای یک نفر گل میکند. تونبودی، برای که گل میکرد؟
مادر کلان میدانست که هرشب برای ستارهها خاطره تار میکنی. گفت پیداست که چیزی در تو تغییر نکرده، جز تجربه و اندکی به سفر علاقه پیدا کردهای.
ستاره برای مادرکلان گفته بود که به حرفهایت ادامه میدهی، انگار گمان مرا نخواندهای. آدم که گمان طرفش را نخواند، زیان میکند، آغاز فروپاشیاش رقم میخورد و باید منتظر سقوطش باشد. ولی من خوب بلدم، وقتی میگویی آب، منظورت تن است. وقتی میگویی تن، منظورت برهنه بودن است و وقتی از برهنگی حرف میزنی، حرفهایت چرا بوی مستی میدهد؟ از کلماتت بوی جنون میاید! داری مست میشوی؟
من صدای نفسهایت را توسط ستارهی بختم که شبیه من در غصه فرورفته، میشنوم.
تنفر از دماغم بلند میشود، به چشمانم خانه میکند. میگویی:
– شبیه گذشته نیستی. بهتر شدهای و حالا میتوانی آینده را بخوانی-اینکه کی شبیه کی است؟ کی برای کی ساخته شده.
میگویم:
-دیوانه شدهای!
از درختها حرف میزنی، به گذشته میروی و به ابرها فکر میکنی. بعد مثل همیشه شعر میخوانی و میپرسی: -صدایم بهتر شده؟
میگویم:
-صدایت شبیه شراب است، آدم را مست میکند. صدایت موزیک دارد، یک موزیک خدایی!
وقتی میگویی سیگار، میفهمم از شعر صحبت داری. وقتی میگویی تو؟ میفهمم منظورت توهاست؛ یعنی من، من و چند آدم دیگر که در خیالشان باکرهات را هدیه گرفته بودند!
هنوز وقتی چای مینوشی، شعر را دوست میدارم. وقتی شعر میخوانی، داستان را و اما تو به رمان جادویی علاقهداری. آیا ما شبیه هم نیستیم؟
من زبان ستارهها را میدانم و تو سرت را بلند میکنی، ناپدید میشوی. پل ارتباطت مسدود میشود، روزها میشود نمیدانم کجایی. آدمی در وجودم میگوید:
-حدس بزنم همین لحظه با کی ذوق میکنی. من بلدم بیافم. ذهنم عادت دارد به سفر، به حاشیهها و دوستدارد به چیزهای غیر مجاز فکر کنند، مثلا به تو و به اینکه صدایی چه کسی را بغل کردهای.
استکانت را میگیری و میروی غایب میشوی، حواسم را جمع میکنم اما تارهای خاطره باز میشود، مفصلا گشوده میشود، به مادر کلان فکر میکنم، به عکس میاندیشم، به گذشته پرتاب میشوم.
-در ستاره میبینم، از کنارم میگذری، صدای کفشهایت را میشنوم، سرم را پایین میاندازم، نمیتوانم به صورتت نگاه کنم، شرم در چشمانم خانه میکند و تو چنین قدرتمندی؟ از جلو قبر احمد ظاهر میگذری، میروی به کنار کوه، سرم را خم میکنم، جای کفشهایت را میبوسم. آدمها مست و دیوانه طرفم نگاه میکنند، میخندند، بعد از جا بلند میشوم و از اطراف قبر فرار میکنم. شب میشود، میگویی:
-برای من خم شدی؟ ببخش که برایت خندیدند!
میگویم:
-عیبی ندارد، توجان بخواه!
روز بعد، جلوی قبر احمد ظاهر برایت عکسی را میاورم، سفر داری. میروی جایی دور. عکس دوم را میگیری و با عجله فرار میکنی. کل داراییم همان عکس بود. وقتی میآیم خانه، مادر کلان میگوید:
-رنگت پریده، عاشق شدهای؟
میگویم:
-عشق مال قدیمیهاست.
میگوید:
-کدام قدیمی عکس را روی سینهاش گذاشته و به خواب رفته؟ کدام قدیمی خاک پای معشوقش را بوسیده؟
سکوت میکنم و از کنارش رد میشوم. به اتاقم میروم، کنار دیوار مینشینم، به سختی خاطرهها را دور میزنم، عکس احمد ظاهر را بهدیوار میکوبم، این را برای تو نقاشی کرده بودم، تلفونم زنگ میخورد، شمارهات رویش میافتد، برایت میگویم:
-سلام!
دلم تکرار میکند:
-دوباره ماه دیگر شد، چرا نمیآیی؟
بعد سرم را خم میکنم و جای عکست را میبوسم.
وقتی عکس را قپیده بودی، کنارش در دست من مانده بود، کنارش در دست مادر کلان، به عکس زخمی نگاه میکنم، خودم را بغل میکنم و به دیوار بخیه میشوم.
برای ستاره پیامی میدهم تا برایت برساند: مادر کلان به فرمان ستارهها عکست را پاره کرد، او حافظ آدمها بود، اشتباه نمیکرد و راز را تنها برای صاحبش میگفت. شاید اولین وآخرین اشتباهش شنیدن راز ما بود. او سالها میشود مُرده، از گور شنیده بود؟ مگر بالای گور احمد ظاهر رفته بودی؟ و آخرین عبارتی که مادر کلان هنگام مرگ گفته بود، به اسم احمد ظاهر ختم میشد.