صبح در افغانستان، برای میلیونها انسان با یک پرسش آغاز میشود: «امروز چگونه بگذرد؟»
پیش از طلوع آفتاب، مردانی راهی بازارهای کار میشوند؛ کسانیکه نمیدانند پایانِ روز چه چیزی با خود به خانه خواهند برد. مادرانی هزینههای خانواده را در ذهنِ خود محاسبه میکنند و کودکانی با کتاب در بکس، راهی مکتب میشوند؛ کودکانی که آیندهشان تنها به تلاش خودشان وابسته نیست، بلکه به شرایطی بستگی دارد که بیرون از اختیار آنان شکل گرفته است.
اینها تصویرهای پراکنده از چند زندگی نیستند؛ بخشی از واقعیت اجتماعی کشوریاند که دههها با بحران زندگی کرده و اکنون با نوعِ دیگری از فرسایش روبهرو است؛ فرسایشی که کمتر در صدای جنگ، اما بیشتر در سکوتِ خانهها، بازارها و زندگی روزمره مردم دیده میشود.
افغانستانِ امروز را نمیتوان تنها با جنگ توضیح داد. جنگ یکی از مهمترین عوامل آسیبپذیری این کشور بوده، اما بحران کنونی حاصل مجموعهای از عوامل درهمتنیده است: فقر، اقتصادِ شکننده، ضعف خدمات عمومی، محدود شدن فرصتهای اجتماعی، مهاجرت گسترده و کاهش اعتماد به آینده.
پس از تغییرِ سیاسی سال ۲۰۲۱ و کاهش گسترده درگیریهای مسلحانه در بسیاری از مناطق، امیدهایی برای آغاز دورهای تازه شکل گرفت. اما کاهش جنگ بهمعنای پایان بحرانِ انسانی نبود. برای بسیاری از مردم، میدان اصلی مبارزه از جبهههای نظامی به زندگی روزمره منتقل شد؛ به تلاش برای یافتن کار، تأمین غذا، ادامه آموزش و حفظ امید.
بر اساسِ گزارشهای دفتر هماهنگی امور بشردوستانه سازمان ملل متحد (OCHA)، افغانستان همچنان یکی از بزرگترین بحرانهای انسانی جهان را تجربه میکند و میلیونها نفر برای تأمینِ نیازهای ابتدایی زندگی به کمکهای بشردوستانه نیاز دارند. برنامه جهانی غذا (WFP) نیز بارها هشدار داده است که ناامنی غذایی همچنان یکی از جدیترین تهدیدها برای زندگی میلیونها افغانستانی است.
اما پشتِ هر رقم، یک انسان قرار دارد؛ خانوادهای که میان هزینه غذا و درمان انتخاب میکند، کودکی که فرصت آموزش را از دست میدهد و جوانی که آینده خود را بیرون از مرزها جستوجو میکند.
بحرانِ افغانستان، پیش از آنکه فقط بحران سیاست و امنیت باشد، «بحران انسان» است.
افغانستان در یک نگاه؛ تصویری از یک بحرانِ چندلایه:
بحرانِ انسانی:
بر اساسِ برنامههای پاسخ بشردوستانه سازمان ملل، میلیونها شهروند افغانستان برای تأمینِ نیازهای اساسی زندگی به کمکهای انسانی نیاز دارند.
اقتصاد و معیشت:
بانکِ جهانی گزارش داده است که اقتصاد افغانستان پس از سال ۲۰۲۱ با کاهش فعالیت اقتصادی، محدودیت منابع مالی و فشار شدید بر درآمد خانوادهها روبهرو شده است.
آموزش:
گزارشهای یونیسف و یونسکو نشان میدهد که میلیونها کودکِ افغانستانی با موانع آموزشی روبهرو هستند و محدودیت آموزش دختران نوجوان، یکی از بزرگترین بحرانهای آموزشی جهان را ایجاد کرده است.
امنیتِ غذایی:
ارزیابیهای برنامه جهانی غذا و سازمان خواربار و کشاورزی مللِ متحد نشان میدهد که میلیونها نفر در افغانستان با ناامنی غذایی مواجهاند.
مهاجرت:
افغانستان یکی از بزرگترین جمعیتهای مهاجر و آواره در جهان را دارد؛ روندی که دههها جنگ، فقر و نبودِ فرصتهای پایدار آن را تقویت کرده است.
این ارقام، تنها تصویرِ کلی بحران را نشان میدهند؛ اما واقعیت اصلی در زندگی روزانه مردم جریان دارد.
ریشههای بحران؛ وقتی دههها بیثباتی، جامعه را فرسوده کرد:
هیچ جامعهای پس از دههها جنگ و بیثباتی بدونِ زخم باقی نمیماند.
افغانستان از اواخرِ قرن بیستم تاکنون دورههای طولانی جنگ، تغییرات سیاسی و بحرانهای امنیتی را پشت سر گذاشته است. پیامد این وضعیت تنها در ویرانی ساختمانها یا خساراتِ مستقیم جنگ خلاصه نمیشود؛ آسیب عمیقتر در ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و انسانی باقی مانده است.
جنگ باعث شد میلیونها نفر خانههای خود را ترک کنند، خانوادهها بارها جابهجا شوند و نسلهایی در فضای ناامنی رشد کنند.
یکی از عمیقترین پیامدهای این وضعیت، تبدیل شدنِ «بقا» به اولویت اصلی بسیاری از خانوادههاست.
در یک جامعه باثبات، خانوادهها برای آموزشِ فرزندان، رشد اقتصادی و برنامهریزی بلندمدت تلاش میکنند؛ اما در جامعهای که سالها با بحران روبهرو بوده، بخش بزرگی از انرژی مردم صرفِ عبور از مشکلات روزمره میشود.
با این حال، وضعیتِ امروز افغانستان فقط میراث جنگ نیست. مشکلات ساختاری نیز نقش مهمی داشتهاند: «اقتصاد وابسته، فرصتهای محدود شغلی، ضعف زیرساختها، کاهش سرمایهگذاری و نبود برنامههای پایدار توسعه.»
پس از سال ۲۰۲۱، کاهشِ کمکهای خارجی و تغییر در روابط اقتصادی افغانستان با جهان، فشار بیشتری بر اقتصاد وارد کرد. این تغییرات نشان داد که اقتصادی که سالها به کمکهای بیرونی وابسته بوده، در برابر شوکهای بزرگ آسیبپذیر است.
به همین دلیل، بازسازی افغانستان تنها با پایانِ درگیریها ممکن نیست. جامعهای که سالها آسیب دیده، به بازسازی اعتماد، نهادها و سرمایه انسانی نیاز دارد.
اقتصادِ شکننده؛ فقر، بحرانی که در زندگی روزمره دیده میشود:
فقر در افغانستان فقط یک شاخصِ اقتصادی نیست؛ تجربهای روزانه برای میلیونها خانواده است.
در خانهای که درآمدِ ثابت وجود ندارد، هر تصمیم به یک انتخاب دشوار تبدیل میشود. هزینه غذا، درمان، آموزش کودکان و نیازهای ابتدایی زندگی، همگی در برابرِ منابع محدود خانواده قرار میگیرند.
بر اساسِ گزارشهای بانک جهانی، اقتصاد افغانستان پس از تغییرات سال ۲۰۲۱ با کاهش شدید فعالیت اقتصادی و فشار بر درآمد خانوارها مواجه شد. هرچند برخی نشانههای ثبات اقتصادی در بخشهایی دیده شده، اما در پشت این نشانههای ثبات، میلیونها خانواده همچنان با فقر، ناامنی اقتصادی و دشواریهای روزمره زندگی روبهرو هستند.
واقعیتِ این بحران را نمیتوان فقط در جدولها و گزارشهای اقتصادی جستوجو کرد.
فقر در چهره کارگری دیده میشود که روزها بدونِ درآمد میماند. در جوانی دیده میشود که آموزش دیده اما فرصت استفاده از تواناییهایش را پیدا نمیکند. در خانوادهای دیده میشود که یک بیماری ناگهانی میتواند تمامِ برنامه مالی آن را تغییر دهد.
خطرِ اصلی فقر زمانی آغاز میشود که به یک چرخه تبدیل شود؛ چرخهای که فرصتهای نسل امروز را کاهش دهد و مشکلات را بهنسلِ بعد منتقل کند.
افغانستان برای عبور از این وضعیت، به اقتصادی نیاز دارد که فرصتِ تولید، اشتغال و استقلال مالی ایجاد کند؛ اقتصادی که مردم در آن تنها دریافتکننده کمک نباشند، بلکه توان ساختن زندگی پایدار را داشته باشند.
آموزش؛ سرمایهای که در معرضِ فرسایش قرار گرفته است:
در میانِ همه بحرانهایی که افغانستان را درگیر کرده، آموزش یکی از حوزههایی است که بیشترین تأثیر را بر آینده کشور خواهد داشت.
آموزش فقط انتقالِ دانش و مهارت نیست؛ پایهای است که یک جامعه بر اساس آن نسل آینده خود را میسازد. هر کودکی که از آموزش محروم میشود، تنها یک فرصت فردی را از دست نمیدهد؛ جامعه نیز بخشی از توانایی خود برای ساختنِ آینده را از دست میدهد.
در افغانستان، مکتب برای بسیاری از کودکان فقط یک ساختمان و چند دیوار نیست؛ نشانهای از امید و امکانِ تغییر است. جایی که کودک میتواند نخستین تصویر از آیندهای متفاوت را در ذهنِ خود بسازد؛ آیندهای که شاید از دشواریهای امروز خانوادهاش فاصله داشته باشد.
اما این تصور برای میلیونها کودکِ افغانستانی همچنان با موانع جدی «روبهرو» است.
سالها جنگ، فقر، کمبودِ امکانات و فاصلههای جغرافیایی، دسترسی برابر به آموزش را دشوار کرده است. در کنار این مشکلات، محدودیتهای اعمالشده بر آموزشِ دختران پس از سال ۲۰۲۱، یکی از گستردهترین بحرانهای اجتماعی و انسانی افغانستان را رقم زده است.
بر اساسِ گزارشهای یونسکو و یونیسف، میلیونها کودک در افغانستان همچنان با موانع آموزشی روبهرو هستند و محرومیت دختران از آموزش متوسطه و عالی، پیامدهایی دارد که تنها به امروز محدود نمیشود؛ بلکه بر آینده اقتصادی، اجتماعی و انسانی کشور اثر خواهد گذاشت.
اما مسئله آموزشِ دختران تنها یک موضوع مربوط به زنان نیست؛ موضوع آینده افغانستان است.
دختری که از آموزش محروم میشود، تنها یک فرصتِ شخصی را از دست نمیدهد. جامعه نیز از دانش، مهارت و توانایی او محروم میشود. تأثیر این محرومیت در سالهای آینده در بازار کار، سلامت خانوادهها و کیفیت نیروی انسانی کشور آشکار خواهد شد.
کشوری که بخشی از نسلِ خود را از آموزش دور کند، مسیر توسعه را برای خود دشوارتر میسازد.
آموزش در افغانستان، در واقع نبردی برای آینده است؛ نبردی که نتیجه آن شاید امروز بهطورِ کامل دیده نشود، اما فردا در چهره جامعه آشکار خواهد شد.
زنان؛ وقتی حذفِ اجتماعی به هزینه ملی تبدیل میشود:
هیچ تحلیلِ واقعی از وضعیت اجتماعی افغانستان بدون بررسی جایگاه زنان «کامل» نیست.
زنانِ افغانستان در دهههای بحران، هم قربانی شرایط دشوار بودهاند و هم یکی از ستونهای اصلی دوامِ خانوادهها. در بسیاری از خانهها، آنان در سختترین شرایط نقش اساسی در حفظ زندگی روزمره، تربیت کودکان و حمایت از خانواده داشتهاند.
اما محدود شدنِ فرصتهای زنان در آموزش، اشتغال و حضور اجتماعی، پیامدهایی فراتر از زندگی فردی آنان دارد.
جامعهای که زنان را از مشارکتِ فعال کنار بگذارد، بخشی از ظرفیت انسانی خود را از دست میدهد.
بر اساسِ گزارشهای نهادهای بینالمللی، محدودیتهای اعمالشده بر زنان و دختران افغانستان، علاوه بر پیامدهای انسانی، بر اقتصاد، بازار کار، سلامت و روند توسعه اجتماعی کشور نیز تأثیر گذاشته است.
زنی که آموزش میبیند، تنها برای خود فرصت ایجاد نمیکند؛ آموزشِ او بر سلامت خانواده، آموزش کودکان و توان اقتصادی خانه تأثیر مستقیم دارد.
زنی که فرصتِ کار دارد، تنها درآمد ایجاد نمیکند؛ به افزایش مقاومت خانواده در برابر بحرانهای اقتصادی کمک میکند.
از همینرو، مسئله زنان در افغانستان را نمیتوان فقط در چارچوبِ حقوق فردی دید؛ این مسئله مستقیماً با آینده توسعه کشور ارتباط دارد.
افغانستان برای بازسازی به تمامِ ظرفیت انسانی خود نیاز دارد. کنار گذاشتن نیمی از جامعه، بهمعنای محدود کردن تواناییهای یک کشور برای برخاستن است.
سلامت؛ وقتی درمان برای بسیاری از مردم به یک مبارزه تبدیل میشود:
سلامت یکی از روشنترین معیارهایِ سنجش وضعیت انسانی هر جامعه است.
در افغانستان، برای بسیاری از خانوادهها، بیماری فقط یک مشکلِ صحی نیست؛ میتواند آغاز یک بحران اقتصادی باشد.
فاصله جغرافیایی، کمبودِ امکانات، هزینههای درمان و ضعف دسترسی به خدمات تخصصی، باعث شده است که بسیاری از شهروندان، بهویژه در مناطق دورافتاده، با دشواریهای جدی برای دریافت خدمات درمانی روبهرو باشند.
برای خانوادهای که درآمدِ محدودی دارد، هزینه یک بیماری ممکن است بهمعنای کاهش مصرف غذا، توقف آموزش یک کودک یا فروش داراییهای ضروری باشد.
بر اساسِ گزارشهای سازمان جهانی صحت (WHO)، نظام صحی افغانستان همچنان با چالشهای جدی از جمله کمبودِ منابع، نیازهای گسترده انسانی و فشار ناشی از بحران اقتصادی مواجه است.
اما بحرانِ سلامت جدا از دیگر بحرانهای اجتماعی نیست.
فقر، سطحِ آموزش، تغذیه، آب سالم و امنیت اقتصادی، همگی بر سلامت مردم تأثیر میگذارند.
به همین دلیل، ساختنِ یک نظام صحی پایدار تنها با افزایش مراکز درمانی امکانپذیر نیست؛ نیازمند ایجاد شرایطی است که مردم بتوانند پیش از رسیدن به مرحله بحران، زندگی سالمتری داشته باشند.
جامعهای که مردمِ آن برای نیازهای ابتدایی زندگی در تلاش دائمی هستند، نمیتواند تنها با درمان بیماریها به سلامت واقعی برسد.
مهاجرت؛ وقتی رفتن به نشانهای از بیاعتمادی به آینده تبدیل میشود:
مهاجرت یکی از طولانیترین تجربههای جمعی مردمِ افغانستان است.
در چند دهه گذشته، میلیونها افغانستانی خانههای خود را ترک کردهاند؛ برخی برای فرار از جنگ، برخی برای امنیت و بسیاری برای یافتنِ فرصتهایی که در داخل کشور کمتر در دسترس بوده است.
اما مهاجرت تنها یک جابهجایی جغرافیایی نیست؛ نشانهای از وضعیتِ اجتماعی و اقتصادی یک کشور نیز هست.
وقتی شهروندان احساس کنند مسیرِ روشنی برای آموزش، کار و ساختن آینده وجود ندارد، نگاه آنان به بیرون از مرزها تغییر میکند.
گزارشهای سازمان بینالمللی مهاجرت (IOM) و کمیساریای عالی سازمان ملل متحد برای پناهندگان (UNHCR) نشان میدهد که افغانستان همچنان یکی از بزرگترین جوامع مهاجر و آواره در جهان را دارد.
پشتِ هر مهاجرت، یک داستان انسانی وجود دارد؛ خانوادهای که خانه خود را ترک میکند، جوانی که خطر سفر را میپذیرد و والدینی که امیدوارند فرزندانشان زندگی بهتری داشته باشند.
مهاجرت البته همیشه فقط یک پدیده منفی نیست. بسیاری از افغانستانیهای مهاجر توانستهاند مهارت، تجربه و منابع مالی بهدست آورند و از خانوادههای خود حمایت کنند.
اما خروجِ گسترده نیروی جوان و متخصص، برای کشوری که نیازمند بازسازی است، یک چالش جدی بهشمار میرود.
مسئله اصلی فقط جلوگیری از رفتنِ مردم نیست؛ ایجاد شرایطی است که ماندن نیز بتواند یک انتخاب امیدوارکننده باشد.
امنیتِ غذایی؛ بحران خاموشی که در سفرههای کوچک دیده میشود:
برخی بحرانها با صدای بلند واردِ زندگی مردم میشوند؛ جنگ، خشونت و بیثباتی معمولاً نخستین چیزهایی هستند که دیده میشوند. اما برخی بحرانها آرام و تدریجی پیش میروند و زمانی آشکار میشوند که بخشِ بزرگی از جامعه را تحت فشار قرار دادهاند.
ناامنی غذایی از همین جنس بحرانهاست.
در افغانستان، برای میلیونها خانواده، مسئله فقط گرسنگی آشکار نیست؛ کاهشِ کیفیت زندگی، حذف تدریجی برخی نیازهای اساسی و ناتوانی در تأمین غذای کافی و سالم نیز بخشی از این بحران است.
فقر، بیکاری، خشکسالی، تغییراتِ اقلیمی و کاهش توان اقتصادی خانوادهها، فشار سنگینی بر زندگی مردم وارد کرده است. کشاورزی که محصول کافی بهدست نمیآورد، کارگری که روزهای بیشتری بدون درآمد میماند و خانوادهای که مجبور میشود مصرف خود را کاهش دهد، همه بخشی از یک بحرانِ گستردهتر هستند.
بر اساس ارزیابیهای برنامه جهانی غذا (WFP) و سازمان خواربار و کشاورزی ملل متحد (FAO)، میلیونها نفر در افغانستان با درجاتِ مختلف ناامنی غذایی روبهرو هستند. این وضعیت، بهویژه برای کودکان، زنان باردار، سالمندان و خانوادههای کمدرآمد، پیامدهای جدی به همراه دارد.
اما پشتِ این آمارها، زندگی انسانها قرار دارد.
مادری که از سهمِ غذای خود کم میکند تا کودکانش بیشتر بخورند. پدری که تلاش میکند نگرانیهای مالی خانواده را پنهان کند. کودکی که با شکم گرسنه وارد صنف میشود و توان تمرکز و یادگیری کمتری دارد.
بحرانِ غذا تنها درباره امروز نیست؛ درباره آینده نیز هست.
کودکی که تغذیه مناسب ندارد، ممکن است در رشدِ جسمی و ذهنی خود با آسیب روبهرو شود. نسلی که با کمبودهای اساسی بزرگ شود، در آینده با محدودیتهای بیشتری برای مشارکت اجتماعی و اقتصادی، مواجه خواهد بود.
به همین دلیل، امنیتِ غذایی بخشی از امنیت انسانی است. جامعهای که مردم آن دائماً درگیر تأمین ابتداییترین نیازهای زندگی هستند، فرصت کمتری برای آموزش، نوآوری و ساختنِ آینده پیدا میکند.
تابآوری اجتماعی؛ سرمایهای که هنوز در افغانستان زنده است:
اگر افغانستان تنها از زاویه بحران دیده شود، بخشِ مهمی از واقعیت این کشور نادیده گرفته میشود.
در کنارِ همه دشواریها، جامعهای وجود دارد که هنوز توان ادامه دادن دارد.
خانوادههایی که در شرایط سخت از یکدیگر حمایت میکنند، جوانانی که با امکاناتِ محدود مهارت میآموزند، کشاورزانی که با وجود مشکلات اقلیمی زمین خود را رها نمیکنند و کارآفرینانی که در محیط دشوار اقتصادی تلاش میکنند فعالیت خود را حفظ کنند، نشان میدهند که سرمایه اجتماعی افغانستان هنوز زنده است.
این توانِ ادامه دادن، یکی از مهمترین ویژگیهای جامعه افغانستان است.
اما تابآوری نباید با پذیرفتنِ دائمی رنج اشتباه گرفته شود.
گاهی جوامعی که سالها با بحران زندگی کردهاند، از بیرون «مقاوم» دیده میشوند؛ اما در درون با خستگی، فرسایشِ روانی و کاهش امید روبهرو هستند.
اینکه مردمِ افغانستان سالها دوام آوردهاند، به این معنا نیست که باید برای همیشه در وضعیت بحران باقی بمانند.
تابآوری واقعی زمانی معنا پیدا میکند که انسانها علاوه بر توانِ زنده ماندن، فرصت رشد و پیشرفت نیز داشته باشند.
سرمایه اجتماعی افغانستان زمانی به نیروی تغییر تبدیل خواهد شد که با فرصتهای واقعی همراه شود؛ فرصتِ آموزش، کار، مشارکت و زندگی با کرامت.
اعتمادِ اجتماعی؛ سرمایهای که در سالهای بحران آسیب دید:
یکی از پیامدهای کمتر دیدهشده بحرانهای طولانی، فرسایشِ اعتماد اجتماعی است.
جامعه فقط با جاده، ساختمان و اقتصاد ساخته نمیشود؛ اعتماد میانِ مردم، اعتماد میان شهروند و نهادها و باور به امکان بهتر شدن آینده نیز بخشی از پایههای یک جامعه سالم است.
سالها جنگ، بیثباتی سیاسی و تغییراتِ پیدرپی، بر رابطه بسیاری از شهروندان با ساختارهای عمومی اثر گذاشته است.
وقتی مردم بارها تجربه کنند که برنامههای زندگیشان بهدلیلِ بحرانهای ناگهانی تغییر میکند، به تدریج نگاه آنان به آینده محتاطتر و گاهی ناامیدانهتر میشود.
این فرسایشِ اعتماد، پیامدهای اجتماعی گستردهای دارد. جوانی که به آینده باور ندارد، کمتر برای آموزش بلندمدت سرمایهگذاری میکند. خانوادهای که احساسِ امنیت اقتصادی ندارد، کمتر میتواند برای رشد و توسعه برنامهریزی کند.
بازسازی افغانستان تنها ساختنِ نهادها نیست؛ بازسازی اعتماد نیز هست.
اعتماد زمانی بازمیگردد که مردم تغییر را در زندگی روزمره خود احساس کنند؛ زمانی که آموزش، کار، خدماتِ عمومی و فرصتهای برابر، از شعار به تجربه واقعی تبدیل شوند.
آینده افغانستان؛ میانِ فرسایش و امکان بازسازی:
پرسش درباره آینده افغانستان، پرسشی ساده نیست.
کشوری که دههها بحران را پشتِ سر گذاشته، نمیتواند تنها با یک تصمیم سیاسی یا یک تغییر کوتاهمدت مسیر تازهای پیدا کند.
بحرانهای امروزِ افغانستان به یکدیگر پیوند خوردهاند. فقر بر آموزش تأثیر میگذارد؛ ضعف آموزش بر اقتصاد اثر میگذارد؛ مشکلاتِ اقتصادی مهاجرت را افزایش میدهد و مهاجرت نیز بخشی از سرمایه انسانی کشور را کاهش میدهد.
این زنجیره نشان میدهد که راه حل نیز باید «چندبعدی» باشد.
افغانستان برای عبور از وضعیتِ کنونی، نیازمند بازسازی همزمان در چند حوزه است:
– بازسازی اقتصادی برای ایجادِ فرصتهای کاری؛
– بازسازی آموزشی برای پرورش نسلِ آینده؛
– تقویتِ خدمات عمومی برای بهبود کیفیت زندگی؛
– ایجادِ زمینه مشارکت اجتماعی برای استفاده از تمام ظرفیتهای جامعه؛
– و بازسازی اعتمادِ عمومی برای پیوند دوباره مردم با آینده کشور.
امنیتِ پایدار زمانی شکل میگیرد که مردم احساس کنند آیندهای برای ساختن دارند.
کشوری که جوانانِ آن امید خود را از دست بدهند، خانوادههای آن با نیازهای ابتدایی زندگی بجنگند و کودکان آن از آموزش محروم شوند، نمیتواند تنها با کاهش خشونت به ثباتِ واقعی برسد.
بازسازی واقعی؛ از ساختنِ زیرساختها تا ساختن انسان:
در بحثِ بازسازی افغانستان، معمولاً نگاهها به سمت جادهها، ساختمانها، پروژههای اقتصادی و کمکهای مالی میرود. این بخشها مهماند، اما تجربه کشورهای مختلف نشان داده است که هیچ جامعهای تنها با ساختن دیوار و تأمین بودجه دوباره ساخته نمیشود.
مهمترین سرمایه هر کشور، انسانهای آن هستند.
اگر کودکان آموزش نبینند، اگر جوانان فرصتِ کار پیدا نکنند، اگر زنان از مشارکت اجتماعی کنار گذاشته شوند و اگر خانوادهها همچنان درگیر تأمین نیازهای ابتدایی باشند، حتی بزرگترین پروژههای عمرانی نیز نمیتوانند به تنهایی آیندهای پایدار بسازند.
بازسازی افغانستان باید از جایی آغاز شود که زندگی واقعی مردم جریان دارد؛ از مکتبها، بازارهای کار، مراکزِ صحی، روستاها و خانوادهها.
کشوری که دههها جنگ را تجربه کرده، بیش از هر چیز به بازسازی سرمایه انسانی نیاز دارد.
تجربه جهانی نشان میدهد کشورهایی که پس از بحران توانستهاند مسیرِ تازهای پیدا کنند، تنها به منابع مالی تکیه نکردهاند؛ آنان در آموزش، اعتماد اجتماعی، نهادهای پاسخگو و مشارکت شهروندان سرمایهگذاری کردهاند.
افغانستان نیز برای عبور از وضعیتِ کنونی، نیازمند نگاهی است که انسان را در مرکز تصمیمگیری قرار دهد.
نقشِ جامعه جهانی؛ کمک کوتاهمدت یا همراهی برای تغییر پایدار؟
در سالهای اخیر، بخشِ بزرگی از حمایتهای بینالمللی به نیازهای فوری بشردوستانه اختصاص یافته است؛ تأمین غذا، خدمات صحی، حمایت از خانوادههای آسیبپذیر و پاسخ به بحرانهای فوری.
این کمکها در شرایطِ دشوار، برای میلیونها نفر اهمیت حیاتی داشتهاند.
اما کمکِ بشردوستانه به تنهایی نمیتواند جایگزین توسعه پایدار شود.
جامعهای که برای سالها فقط در وضعیتِ اضطراری زندگی کند، نیازمند راههایی برای خروج از چرخه وابستگی است. این امر نیازمندِ سرمایهگذاری در آموزش، اقتصاد، کشاورزی، اشتغال و تقویت ظرفیتهای داخلی است.
چالشِ اصلی این است که چگونه میتوان میان پاسخ به نیازهای فوری و ساختن آیندهای پایدار «تعادل» ایجاد کرد.
افغانستان تنها به کمک برای زنده ماندن نیاز ندارد؛ به فرصت برای ساختن نیز نیاز دارد.
کمکهای خارجی زمانی بیشترین اثر را خواهند داشت که در کنارِ نیازهای فوری، زمینه توانمند شدنِ مردم را نیز فراهم کنند.
نسلِ جوان؛ میان ناامیدی و آرزوی تغییر:
جوانان بزرگترین بخشِ جمعیت افغانستان را تشکیل میدهند و آینده کشور بیش از هر چیزی، به مسیرِ آنان وابسته است.
اما بسیاری از جوانان افغانستانی امروز میان دو تجربه متضاد زندگی میکنند: از یک طرف انرژی، استعداد و آرزوی ساختن دارند؛ از سویِ دیگر، با محدودیتِ فرصتهای آموزشی، اقتصادی و اجتماعی روبهرو هستند.
برای بسیاری از آنان، پرسش اصلی فقط این نیست که «چه شغلی پیدا کنم؟» بلکه این است که «آیا آیندهای برای ساختن وجود دارد؟»
این پرسش، یکی از مهمترین نشانههای وضعیتِ اجتماعی یک کشور است.
جوانی که احساس کند تلاشِ او نتیجهای ندارد، ممکن است انگیزه خود را از دست بدهد یا راه مهاجرت را انتخاب کند. اما جوانی که فرصت یادگیری، کار و مشارکت داشته باشد، میتواند به نیروی اصلی تغییر تبدیل شود.
افغانستان برای بازسازی خود به نسلِ جوان نیاز دارد؛ نسلی که نه تنها مصرفکننده آینده، بلکه سازنده آن باشد.
سرمایهگذاری روی جوانان، در واقع سرمایهگذاری روی بقای اجتماعی کشور است.
آخرین نگاه؛ زخمی که هنوز نبضِ زندگی دارد:
افغانستان زخمی است؛ اما زخم، پایانِ داستان نیست.
پشتِ تمام آمارهای نگرانکننده، پشت تمام گزارشهای بحران و پشت تمام تصویرهای دشوار، انسانهایی زندگی میکنند که هنوز تلاش میکنند.
مادری که برای آینده فرزندش میجنگد. آموزگاری که با امکاناتِ محدود به آموزش ادامه میدهد. جوانی که با وجود دشواریها، مهارت میآموزد. کشاورزی که هنوز زمین خود را رها نکرده است.
اینها بخشِ دیگری از داستان افغانستاناند؛ بخشی که گاهی در میان خبرهای بحران دیده نمیشود.
اما شناختِ این تابآوری نباید بهمعنای نادیده گرفتن رنج مردم باشد.
مردمی که سالها بحران را تحمل کردهاند، بیش از هر چیز به فرصت نیاز دارند؛ فرصتِ آموزش، فرصت کار، فرصت زندگی با کرامت و فرصت مشارکت در ساختن آینده.
افغانستان برای برخاستن، پیش از هر چیز به بازگشتِ اعتماد نیاز دارد؛ اعتماد مردم به آینده، اعتماد نسل جوان به امکان پیشرفت و اعتمادِ جامعه به اینکه تلاش آنان میتواند نتیجهای داشته باشد.
سرنوشتِ افغانستان تنها در تصمیمهای سیاسی نوشته نمیشود؛ در زندگی روزمره میلیونها انسانی نوشته میشود که هر صبح در این سرزمین آغازِ تازهای را تجربه میکنند.
افغانستانِ زخمی، داستان شکست نیست؛ داستان جامعهای است که میان بار سنگین گذشته و امید دشوارِ آینده، هنوز ایستاده است.
اما درمانِ این زخم زمانی آغاز خواهد شد که «انسان، کرامت و فرصت»، دوباره در مرکزِ نگاه به افغانستان قرار گیرد.