فروپاشی اجتماعی مفهومی است که در ادبیات جامعهشناسی به وضعیتی اشاره دارد که در آن پیوندهای تنظیمکننده رفتار جمعی تضعیف میشوند و نظم هنجاری جامعه دچار اختلال میگردد. این مفهوم را نمیتوان صرفاً به فقر اقتصادی یا ضعف ساختار سیاسی فروکاست؛ بلکه با فرسایش اعتماد، زوال همبستگی و بحران معنا در سطح جمعی پیوند دارد. هشدار درباره فروپاشی اجتماعی در افغانستان، اگر بهصورت نظری خوانده شود، ما را با پرسشی بنیادین روبهرو میکند: آیا جامعه افغانستان هنوز از نوعی همبستگی پایدار برخوردار است یا پیوندهای آن به سطح واکنشهای مقطعی در بحرانها تقلیل یافته است؟
جامعهشناسی کلاسیک، بهویژه در آثار امیل دورکیم، نشان میدهد که جامعه تنها مجموعهای از افراد نیست، بلکه شبکهای از روابط، هنجارها و باورهای مشترک است که انسجام را ممکن میسازد. هنگامی که این شبکه دچار اختلال شود، وضعیت «آنومی» یا بیهنجاری پدید میآید؛ وضعیتی که در آن قواعد مشترک قدرت الزامآور خود را از دست میدهند. افغانستان معاصر را میتوان از منظر همین چارچوب مفهومی بررسی کرد.
بحران همبستگی؛ از آنومی تا فروپاشی سرمایه اجتماعی
دورکیم میان دو نوع همبستگی تمایز میگذارد: همبستگی مکانیکی که بر شباهتها استوار است، و همبستگی ارگانیک که بر تقسیم کار و وابستگی متقابل بنا میشود. جامعه افغانستان در طول تاریخ خود ترکیبی از این دو را تجربه کرده است؛ اما جنگهای ممتد، مهاجرتهای گسترده و گسستهای سیاسی، مانع از شکلگیری کامل همبستگی ارگانیک شدهاند.
در غیاب نهادهای پایدار و فراگیر، روابط اجتماعی غالباً بر شبکههای خویشاوندی، قومی یا محلی متکی ماندهاند. این شبکهها در سطح خرد کارکرد حمایتی دارند، اما در سطح کلان میتوانند به بازتولید شکافهای هویتی منجر شوند. وقتی وفاداریهای اولیه جایگزین اعتماد ملی شود، جامعه به مجموعهای از جزایر جداگانه بدل میگردد. در چنین وضعی، همدلیهای موقت در بحرانها – مانند همبستگی پس از حوادث طبیعی – نمیتواند نشانه انسجام پایدار تلقی شود؛ زیرا این همدلیها فاقد چارچوب نهادی و هنجاری تثبیتشدهاند.
یورگن هابرماس، فیلسوف معاصر، از «زیستجهان» بهعنوان عرصهای یاد میکند که در آن معنا و هنجارهای مشترک تولید میشود. اگر این زیستجهان تحت فشار قدرت سیاسی یا منطق ابزاری اقتصاد قرار گیرد، ارتباطات انسانی از گفتوگو به رقابت و سوءظن تبدیل میشود. در افغانستان، تجربه طولانی خشونت و بیثباتی، فضای عمومی را تضعیف کرده و امکان گفتوگوی عقلانی و شکلگیری اجماع را محدود ساخته است. نتیجه آن، کاهش سرمایه اجتماعی و گسترش بیاعتمادی است.
سرمایه اجتماعی – به تعبیر پیر بوردیو و رابرت پاتنام – نه صرفاً شبکه روابط، بلکه کیفیت این روابط است. جامعهای که در آن اعتماد تعمیمیافته وجود نداشته باشد، همکاری در سطح ملی دشوار میشود. بیاعتمادی به نهادها، به عدالت و به روایتهای رسمی، نشانهای از فرسایش این سرمایه است. در چنین شرایطی، حتی اقدامات اصلاحی نیز با تردید مواجه میشوند، زیرا زمینه ذهنی پذیرش آنها فراهم نیست.
از منظر فلسفه سیاسی نیز، انسجام اجتماعی نیازمند نوعی «قرارداد نمادین» است؛ توافقی نانوشته درباره قواعد بازی. توماس هابز در توصیف وضعیت طبیعی هشدار میدهد که در نبود اقتدار مشروع و مورد قبول، جامعه به وضعیتی نزدیک میشود که در آن «انسان گرگ انسان است». اگرچه افغانستان در وضعیت جنگ همه علیه همه قرار ندارد، اما تضعیف اقتدار هنجاری و حقوقی میتواند زمینه بینظمی گستردهتر را فراهم سازد.
فروپاشی اجتماعی همچنین با بحران معنا پیوند دارد. جامعهای که چشمانداز مشترک از آینده نداشته باشد، در سطح روانی نیز دچار واگرایی میشود. امید اجتماعی، عاملی اساسی در حفظ همبستگی است. وقتی آینده مبهم باشد و امکان مشارکت معنادار در سرنوشت جمعی محدود شود، افراد به حوزه خصوصی یا هویتهای محدود پناه میبرند. این روند، چرخه گسست را تشدید میکند.
مخلص سخن اینکه؛
فروپاشی اجتماعی در افغانستان را نمیتوان صرفاً به شکافهای قومی یا بحران سیاسی تقلیل داد؛ بلکه باید آن را در چارچوب گستردهتر زوال همبستگی، کاهش سرمایه اجتماعی و بحران معنا فهمید. همدلیهای مقطعی، هرچند ارزشمند، جایگزین انسجام نهادی و هنجاری پایدار نمیشود.
بازسازی این انسجام، نیازمند تقویت نهادهای فراگیر، ایجاد فضای گفتوگوی عمومی و شکلدهی به روایت ملی مشترک است. بدون چنین بنیانی، جامعه در معرض تداوم آنومی و گسست باقی خواهد ماند.
افغانستان برای عبور از وضعیت کنونی، بیش از هر چیز به احیای اعتماد تعمیمیافته و بازسازی زیستجهانی نیاز دارد که در آن شهروندان نه بهعنوان اعضای گروههای جداگانه، بلکه بهعنوان کنشگران یک سرنوشت مشترک حضور داشته باشند.