بعد از درس اناتومی، گرسنه و تشنه از دانشگاه بریون شدم. گرم و آفتاب بود؛ نه نشانی از بادهای بالاحصار کابل و نه خنکای آشنای پغمان دلفریب. از سرک شفاخانه علیآباد گذشتم و سمت دروازه شمالی دانشگاه کابل رفتم که آب بخرم. سرک دانشگاه مثل همیشه از ازدحام دکاندارها و پسرهای دانشجو پر بود. کاکا صمد کنار کراچی نشسته و سرش در موبایلش بود، با دوبار سلام من هم سرش را بالا نکرد. کاکا جان خرییت است؟ موبایلش را گوشه کراچی گذاشت و گفت: «ببخش، خییها را میدیدم.» خواهش میکنم. یک بوتل آب سرد میخواهم. راستش خییها از چه