بعد از درس اناتومی، گرسنه و تشنه از دانشگاه بریون شدم. گرم و آفتاب بود؛ نه نشانی از بادهای بالاحصار کابل و نه خنکای آشنای پغمان دلفریب. از سرک شفاخانه علیآباد گذشتم و سمت دروازه شمالی دانشگاه کابل رفتم که آب بخرم. سرک دانشگاه مثل همیشه از ازدحام دکاندارها و پسرهای دانشجو پر بود. کاکا صمد کنار کراچی نشسته و سرش در موبایلش بود، با دوبار سلام من هم سرش را بالا نکرد.
کاکا جان خرییت است؟
موبایلش را گوشه کراچی گذاشت و گفت: «ببخش، خییها را میدیدم.»
خواهش میکنم. یک بوتل آب سرد میخواهم. راستش خییها از چه قرار است؟
هی هی داکریجان! چه باشه دگه؟ هلمند سقوط کرده.
به یاد سخن همایون دانشیار افتادم که صبح در برنامه صفای شهر از رادیو موتر شنیده بودم: «حالا از چهار سمت خیی تسلیمی و عقبنشینی است، نکند این عقبنشینیهای تاکتیکی آخر به ارگ برسد؟» بوتل را گرفتم و در دستکولم دنبال پول گشتم. صبح پدرم برایم دو صد افغانی داده بود، ولی نبود که نبود.
کاکا جان آب را پس بگیرین، پولم گم شده.
کاکا صمد سرش را تکان داد: «سرم است. فردا پسفردا که دانشگاه را تمام کردی و داکتر شدی، به کدام روی به معاینهخانهات بیایم؟»
پنجاه افغانی از جیبش کشید.
بیا، این هم کرایه راهت.
پول را گرفتم.
فردا قرضتان را میارم.
از دروازه شمالی دانشگاه تا کراچیهای سرای شمالی پنج دقیقه پیادهروی بود. آفتاب، بی هیچ سایهای، از اوج آسمان میتابید.
به چپ و راستم نگاه کردم، شاید دانشکده هنر رخصت شده باشد. میتوانستم از دروازه دانشگاه طی موتر شوم، اما نمیخواستم فرصت اتفاق دیدنش را از دست بدهم. قامت بلند، موهای سیاه پرپشت و ابروهای درشتش، جدیت سیاستمدار بودن را به او میداد، اما طبع شعریاش متمایزش میساخت. آخرین بار، هفتهی گذشته در پارک شهر دیده بودیم. برایم دیوان صوفی غلام نبی عشقری و رمان “بادبادک باز” را همراه با دستهای گل بابونه و گلاب آورده بود.
دیشب مثل شبهای قبل برایم شعر نفرستاد. مطمئن بودم چیزی شده که رسم دیرین را فراموش کرده است.
برایم نوشتم:
«بی همگان به سر شود بی تو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود»
و جویای حالش شدم.
کوتاه جواب داد که خوب است، اما پریشانیاش را از چینش واژههایش حس کردم. نمیخواست چیزی بگوید، خیلی اصرار کردم تا که گفت اگر دولت سقوط کند، جان پدرش به خطر میافتد و مجبور به ترک وطن خواهند شد.
بوی بولانی و فلافل کراچیهای پیشدانشگاه با بوی دود موترهای دستدومی یکی شده بود. از دو طرف جاده صدای کلیییها شنیده میشد:
کوت سرکی دو نفر، سرای شمالی یک نفر، یک نفر سرای شمالی.
صدا کردم: «صیی! سرای شمالی مریم.»
خودم را به دروازه کراچی رساندم و به عجله بالا شدم.
گفت ردی جای داریم پس کجاست؟
کلییی که خود را نیمه از دروازه بیرون کرده بود و هنوز صدا میزد «یک نفر سرای شمالی» گفت: «همشریه سر ماشین دیگه چوکی خالی نیست.»
از میان بروبار داخل کراچی خودم را به پنجره رساندم. جمعی از پسران آنطرف جاده عمومی بگو و بخند داشتند. چشمم به چشم او افتاد. کیف پشتش را با یک دست گرفته بود و یک قدم جلو دوید و همزمان موتر حرکت کرد.
زیر لب خواندم:
ای روی تو آفتاب درخشان عشقری
ای قامت تو سرو خرامان عشقری
چشمهایم را از شدت جوشش اشک به زمین دوختم:
گویی د اینقدر به جانان عشقری
بر لب رسیده زود بیا جان عشقری
روبهرویم پریزنی قد خمیده با لباس سیاه گلدار کمرچین و چادر سفید که از بس زیاد شسته شده بود رنگش به زرد میزد نشسته بود. پسری با جلد گندمی، چشمهای عسلی و موهای بکه تازه کل شده بود، با بوتل آبی رنگ کنار زن ایستاده بود. بوی شبدر خشک همه کراچی را گرفته بود. از سبکی بار پسرک حدس زدم که در پشتش شبدر خشک باشد. آهنگ «سوی سوی» فرهاد دریا از رادیو پخش میشد. «ای باغچهی مرادهای دل من، آنجا که تو درخت و دریا آنجاست» آهنگ با موسیقی تازه از فرکانس ۱.۹۸ قطع شد. فضای پر سخن و گرم داخل کراچی به یکبارکی خاموش و خنک گشت. خیینگار بعد از سلام گفت:
«توجه نمایید به خیی که هم اکنون به دست ما رسیده است:
منابع تایید کردهاند که ولایتهای هرات، بلخ و غزنی به دست طالبان سقوط کرد…»
آهنگ دوباره پخش شد، ولی دیگر نتوانستم شعر و موسیقی را حس کنم. دختری سفید و چاق با دستان خینهشده که کنارم نشسته بود گفت: «فکر کنم جمهوریت به آخر خط رسیده.»
دختر جوان دیگری به تندی جواب داد: «نه، این یک بازی سیاسی است.»
چه بازی خواهری؟ غزنی سقوط کرده! چشمت را باز کنی در وزیراکبخان باشند.
بیرون از موتر، پرندهها سرگردان میپریدند، گویا از چیزی خیی داشتند. بحث میان دو طرف داغ و داغتر میشد. از هر سو هر کسی نظر خودش را میداد و سرنشینان کراچی به دو گروه تقسیم شده بودند: آنان که به سقوط مطمئن بودند و آنان که باور نمیکردند یا نمیخواستند باور کنند. فقط من و پریزن مقابلم سکوت کرده بودیم. از خودم پرسیدم:
«اگر این آخرین بار باشد که حق نظر داشته باشم چه؟»
صدا در سرم فریاد میزد که حرف بزن دختری! حرف بزن!
یعنی اگر دولت سقوط کرد، ما مردم هم آمدن طالبان را تماشا میکنیم؟ هیچ مخلوق حق ندارد حق ما را بگیرد. نه باید مظلوم ظلم سیاست شویم، نه ظالم ظلم طاقت.
گلویم خشک شده بود. بوتل آب را برداشتم و تا خواستم سرش را باز کنم، از دستم افتاد. چشمهایم میسوخت و اشک را به سختی پشت پلکم نگه داشتم.
آهنگی از وحید قاسمی پخش میشد:
میشه از باغ دو چشمانت بچینم
میشه از چشم تو خورشید ببینم
پریزن صدا کرد: «بچیم همینجه تا میشوم.»
دست به زانو از چوکی بلند شد و دست پسرک را گرفت و گفت: «جمهوریت بماند یا طالب بیاید چه فرق میکند؟ شهید هارون جانم، تنها پسرم، دوباره زنده میشود؟ یا سر دسترخوان ما به جای کدو گوشت گذاشته میشود؟»
دستش را بر سر پسرک کشید: «یتیم بدبخت یتیم میماند، بیوه بیچاره بیوه. تنها چیزی که تغییر میکند نام “حکومتها” است.»
کلییی میان حرفش پرید: «کرایه نوکرت را ندادی!»
پریزن دست به یقه برد، پنج افغانی داد و پایین شد.
ایستگاه آخر (سرای شمالی) پیاده شدم. میوهفروشها و ترکاریفروشها از تازگی میوههایشان تعریف میکردند و آنطرف سرک عمومی لباسهای کهنه را به ده افغانی لیلام کرده بودند.
تا خانه پیاده رفتم و تا رسیدم خوابیدم.
عصر، روی پله به تماشای غروب نشستم. باد آرام میوزید. سنگرگیری آفتاب پشت کوه نیرومند بود. به طلوع فردا فکر کردم، به درسهای جدید، به قرضم از کاکا صمد و به او… به او که میرسید، چیزهای بیشتری به فکر کردن بود. به کافههای کارته چهار که هنوز باهم نرفته بودیم، به شعرهایی که هنوز برایم نخوانده بود، به گلهایی که هنوز از کوچه گلفروشی برایم نخریده بود. به قول وفاداری که در کافه دانشگاه کابل به هم داده بودیم، به رویای مشترک جهانگردی ما، به سفر آبی در اقیانوس آرام و به کتابخانهای که با اسم او باز خواهم کرد. تکتک دروازه از خیال و فکر بیرونم کرد. به پدرم سلام دادم، به صورتم ندید با پریشانی گفت:
علیکم.
ساعت ۵:۵۵ پدرم شبکه طلوع نیوز را گرفت. مادرم از آشپزخانه صدا کرد: «خییها که شروع شد مرا صدا بزنید.» موسیقی سر ساعت خییی که پخش شد، مادرم با کاسه پیاز آمد. برادرم در حالی که توپ دستش را بالا میانداخت دم دروازه بود.
منابع تایید کردهاند که بیش از نود درصد خاک کشور از حمایت و پوشش دولت خارج شده.
تا جمله خیینگار تمام شد، برق رفت.
برادر خردم گفت: «پدر جان! اگر طالب بیاید خواهرم دیگه پوهنتون نمیره؟»
مادرم با قهر گفت: «خدا نکنه. خدا او روزگاره نیاره. کفایت میکنه که من در چهارده سالگی شدم مادر اولادها.»
رو به من کرد: «دختر جان، تو درس نداری؟»
چراغ موبایلم را روشن کردم و به اتاقم رفتم. کتابهای فردا را در دستکولم گذاشتم و از پدرم پول گرفتم، شصت افغانی کاکا صمد را جدا کردم که قبل از رفتن به صنف پس بدهم، بهانه قشنگی دستم افتاده بود: با زمن و دروازه شمالی دانشگاه کابل و امیدی برای دیدن او…