«کتاب لاتری»؛ عنوانی که از نوشته کوتاه سیامک هروی وام گرفتهام، این روزها تعبیر مناسبی برای یکی از بحثهای داغ فضای مجازی افغانستان شده است؛ بحثی درباره کتابی که قرار است خوانده شود، اما برای خواندهشدنش به جای کیفیت اثر، از وسوسه جایزه استفاده میشود.
ماجرا از چاپ یک رمان در کابل آغاز شده است؛ رمانی که نویسنده برای تشویق مردم به خرید و خواندن آن، جایزهای حدود ۴۰۰ هزار افغانی تعیین کرده است. شرط شرکت در مسابقه نیز این است که علاقهمند باید ابتدا به انتشارات مراجعه کند، کتاب را با قیمت ۳۵۰ افغانی بخرد و سپس در مسابقه شرکت کند تا از جایزه، سهمی نصیبش شود.
در ظاهر، شاید این ابتکار راهی برای تشویق مردم به خرید کتاب به نظر برسد. چه اشکالی دارد نویسندهای برای اثر خود جایزه تعیین کند تا مردم به خرید آن ترغیب شوند؟ اما مسئله دقیقاً از همینجا آغاز میشود: آیا آنچه فروخته میشود، کتاب است یا شانس برندهشدن؟
اگر بخش بزرگی از خریداران کتاب را نه برای خواندن، بلکه تنها برای شرکت در مسابقه و احتمال بهدست آوردن ۳۰۰ هزار افغانی بخرند، در حقیقت ما با یک بازار واقعی کتاب روبهرو نیستیم؛ با بازاری روبهرو هستیم که کتاب در آن نقش بلیت را بازی میکند.
از همینجاست که عنوان «کتاب لاتری» معنا پیدا میکند.
وقتی جایزه جای مطالعه را میگیرد
در این شیوه، خریدار الزاماً خواننده نیست. او ممکن است کتاب را بخرد، شماره یا مشخصات لازم برای شرکت در مسابقه را ثبت کند و بعد کتاب را کنار بگذارد. هدف اصلی او نه آشنایی با نویسنده، نه کشف یک داستان تازه و نه حتی افزودن یک کتاب به کتابخانه شخصیاش است؛ هدف، رسیدن به جایزه است. این تفاوت کوچکی نیست.
بازار کتاب زمانی معنا دارد که مردم کتاب را به دلیل محتوای آن بخرند. نویسنده زمانی میتواند بفهمد اثرش واقعاً موفق بوده که خواننده برای خود اثر پول پرداخت کرده باشد، نه برای شانس برندهشدن چیزی در بیرون از کتاب.
در «کتاب لاتری»، ممکن است آمار فروش بالا برود، اما لزوماً آمار مطالعه بالا نمیرود. ممکن است صدها یا هزاران نسخه از کتاب از انتشارات بیرون برود، اما بخش بزرگی از آنها هرگز خوانده نشوند.
این همان تناقض تلخ ماجراست: کتاب فروخته میشود، اما کتابخوانی الزاماً اتفاق نمیافتد.
از سوی دیگر، این روش میتواند برای نویسنده از نظر اقتصادی بسیار جذاب باشد. او از یک سو کتاب خود را به فروش میرساند و از سوی دیگر، توجه گستردهای در فضای مجازی به دست میآورد. مردم درباره کتاب حرف میزنند، رسانهها درباره آن مینویسند و نام نویسنده بر سر زبانها میافتد.
اما سؤال مهم این است: آیا این موفقیت، موفقیت ادبی است یا موفقیت تبلیغاتی؟
اگر مردم کتابی را فقط به امید جایزه بخرند، فروش بالا نمیتواند به تنهایی نشانه استقبال ادبی از اثر باشد.
مسئله مهمتر اما تأثیری است که چنین روشی میتواند بر سایر کتابها بگذارد. در شرایطی که قدرت خرید مردم پایین است و خرید کتاب برای بسیاری از خانوادهها یک هزینه اضافی محسوب میشود، چرا خواننده باید ۳۵۰ افغانی خود را برای کتابی هزینه کند که جایزهای در کنار آن قرار ندارد، وقتی کتاب دیگری با همان قیمت، امکان برندهشدن صدها هزار افغانی را پیش رویش گذاشته است؟
در چنین بازاری، کتابی که جایزه ندارد، ممکن است در انبار بماند و کتابی که جایزه دارد، روی دست فروشنده و ناشر به سرعت به فروش برسد.
این دیگر رقابت میان دو کتاب نیست؛ رقابت میان محتوا و جایزه است، و طبیعی است که در چنین رقابتی، محتوا بازنده باشد.
نباید از این نکته غافل شد که نویسنده حق دارد برای معرفی و تبلیغ اثر خود از روشهای تازه استفاده کند. برگزاری نشست نقد و بررسی، تخفیف، اهدای نسخه رایگان به کتابخانهها، گفتوگو با خوانندگان، معرفی کتاب در رسانهها و حتی مسابقههای ادبی، همه میتوانند به رونق کتابخوانی کمک کنند.
اما مرز مهمی میان تشویق به خواندن و خریدن برای جایزه وجود دارد.
اگر مسابقهای درباره محتوای کتاب باشد و شرکتکننده ناچار شود کتاب را بخواند، دستکم بخشی از هدف فرهنگی محقق میشود. اما اگر انگیزه اصلی خرید، تنها احتمال دستیابی به پول باشد، کتاب به وسیلهای برای ورود به یک قرعهکشی تبدیل میشود.
اینجاست که عنوان «کتاب لاتری» نه فقط یک شوخی، بلکه یک نقد فرهنگی جدی میشود.
از طرف دیگر، اگر این شیوه به یک الگو تبدیل شود، ممکن است نویسندگان دیگر نیز به جای سرمایهگذاری روی کیفیت اثر، به فکر تعیین جایزههای بزرگ بیفتند. آنگاه ممکن است کتابها نه بر اساس ارزش ادبی، بلکه بر اساس اندازه جایزه رقابت کنند.
در چنین شرایطی، نویسندهای که توان پرداخت جایزه ندارد، حتی اگر اثر بسیار خوبی نوشته باشد، در بازار دیده نمیشود؛ در حالی که کتابی با محتوای متوسط، صرفاً به دلیل جایزه بزرگ، فروش بیشتری پیدا میکند.
این وضعیت در نهایت به ضرر خود فرهنگ کتابخوانی است.
مسئله افغانستان امروز فقط این نیست که مردم کتاب نمیخوانند؛ مسئله این است که دسترسی به کتاب، قدرت خرید، وضعیت اقتصادی، مهاجرت، بحران آموزشی و فضای فرهنگی نامناسب، همگی دست به دست هم دادهاند تا کتاب در زندگی روزمره مردم جایگاه شایسته خود را نداشته باشد.
در چنین شرایطی، هر کاری که مردم را به سمت کتاب ببرد، در اصل میتواند ارزشمند باشد. اما باید مراقب باشیم که برای افزایش عدد فروش، مفهوم خواندن را قربانی نکنیم.
هدف نهایی نشر، فروش کاغذ نیست؛ ساختن خواننده است.
اگر کسی کتابی را برای جایزه بخرد و پس از مسابقه آن را بخواند، چه بهتر. اما اگر کتاب تنها بلیت ورود به لاتری باشد، نمیتوان از آن انتظار داشت که فرهنگ مطالعه را نهادینه کند.
شاید بهتر باشد به جای پرسیدن اینکه «چند نسخه از این کتاب فروخته شد؟» بپرسیم: چند نفر آن را خواندند؟ چند نفر دربارهاش فکر کردند؟ چند نفر پس از خواندنش کتاب دیگری خریدند؟
اینها پرسشهایی است که ارزش واقعی یک کتاب را مشخص میکند.
سخن آخر اینکه؛
ابتکارهای تازه برای معرفی کتاب بد نیستند و نویسنده نیز حق دارد برای اثر خود تبلیغ کند. اما میان تبلیغ کتاب و تبدیل کتاب به بلیت قرعهکشی فاصله زیادی وجود دارد.
اگر خواننده کتاب را برای خواندن بخرد، نویسنده برنده شده است؛ اگر کتاب را برای جایزه بخرد و هرگز نخواند، شاید نویسنده در حساب فروش برنده شده باشد، اما فرهنگ کتابخوانی نه.
ما در افغانستان بیش از آنکه به آمارسازی در فروش کتاب نیاز داشته باشیم، به خواننده نیاز داریم. به انسانی که کتاب بخرد چون میخواهد بداند نویسنده چه گفته است؛ چون میخواهد جهان دیگری را تجربه کند؛ چون میخواهد چیزی یاد بگیرد یا حتی با نویسنده مخالفت کند.
کتاب باید در ذهن خواننده بماند، نه فقط در رسید خرید انتشارات.
اگر قرار باشد روزی کتابهایی که جایزه ندارند در انبار بمانند و کتابهایی که جایزههای هنگفت دارند به سرعت تمام شوند، باید از خود بپرسیم: آیا واقعاً بازار کتاب ساختهایم یا فقط بازار لاتری را با جلد کتاب به راه انداختهایم؟
کتاب باید خوانده شود؛ وگرنه هرچقدر هم خوب فروخته شود، هنوز یک کتابِ خواندهنشده است.