کشتهشدن حسیب پنجشیری، مشهور به «حسیب قوای مرکز»، بار دیگر یک پرسش تلخ را پیش روی مردم و مخالفان طالبان گذاشته است: چرا فرماندهان و چریکهایی که سالها در کوهستانهای افغانستان فعالیت کردهاند، گاهی با چنین سرعتی شناسایی و گرفتار میشوند؟ حسیب پنجشیری پس از پنج سال حضور در داخل افغانستان، سرانجام در سالنگ شمالی در کمین طالبان کشته شد؛ جبهه مقاومت ملی نیز مرگ او را تأیید کرده است. درباره جزئیات دقیق این عملیات هنوز روایتهای متفاوتی وجود دارد.
حسیب تنها یک نام نیست؛ مسئلهای را نمایندگی میکند که اگر جدی گرفته نشود، ممکن است به تکرار یک تراژدی برای نیروهای مخالف طالبان تبدیل شود. پرسش این است: چرا چریکهایی که باید پنهان بمانند، گاهی آنقدر زود پیدا میشوند؟
مشکل فقط در میدان جنگ نیست
نخستین احتمال، ضعف مدیریت و فرماندهی است. جنگ چریکی با جنگ جبههای فرق دارد. در جنگ چریکی، زندهماندن نیرو گاهی از پیروزی در یک درگیری مهمتر است. یک فرمانده میتواند دهها عملیات موفق انجام دهد، اما اگر یکبار مسیر رفتوآمد، محل اقامت یا ارتباطاتش لو برود، تمام آن تجربه ممکن است در چند دقیقه از بین برود.
حسیب سالها در مناطق مختلف افغانستان جابهجا میشد و حتی برای نشاندادن حضورش در داخل کشور ویدیو منتشر میکرد. این کار از نظر تبلیغاتی برای مقاومت اهمیت داشت، اما از نظر امنیتی میتوانست خطرهایی نیز داشته باشد. جبهه مقاومت گفته است او محل اقامت ثابتی نداشت و در مناطق مختلف رفتوآمد میکرد.
دومین احتمال، نفوذ و رخنه اطلاعاتی طالبان است. نمیتوان بدون سند گفت که در هر مورد نفوذی وجود داشته، اما وقتی یک گروه مسلح میتواند مسیر حرکت یک فرمانده را تشخیص دهد و در نقطهای مناسب کمین کند، باید جدی پرسید اطلاعات از کجا آمده است. آیا از میان مردم محلی به طالبان رسیده؟ آیا ارتباطات نیروها شنود شده؟ آیا کسی در حلقه نزدیک فرماندهان اطلاعات داده؟ یا طالبان از شبکه استخباراتی گستردهای که در سراسر کشور ساختهاند استفاده کردهاند؟
این پرسشها باید پاسخ داده شود، نه اینکه هر بار کشتهشدن یک فرمانده را فقط «شهادت» بنامیم و پرونده را ببندیم.
سومین مشکل، خلأ اطلاعاتی خود جبهات است. طالبان اگر در یک منطقه دهها نیروی مسلح داشته باشند، لزوماً به معنای برتری کامل آنان نیست؛ اما اگر از وضعیت مردم، مسیرها، ارتباطات و تحرکات مخالفان اطلاعات دقیق داشته باشند و مخالفان از تحرکات طالبان اطلاعات کافی نداشته باشند، نتیجه از پیش تا اندازهای روشن است.
یک مقاومت موفق فقط به تفنگ نیاز ندارد؛ به اطلاعات، سازماندهی، انضباط و فرماندهی دقیق نیاز دارد.
راهحل نیز از همینجا آغاز میشود: جبهات مخالف طالبان باید از وابستگی بیش از حد به افراد مشهور عبور کنند. وقتی یک فرمانده تبدیل به چهره اصلی یک جبهه میشود، کشتهشدن او میتواند ضربهای بسیار بزرگ وارد کند. ساختار باید طوری باشد که با مرگ یک نفر، شبکه از هم نپاشد.
همچنین باید میان تبلیغات و امنیت تعادل ایجاد شود. مقاومت نیاز دارد که مردم بدانند هنوز در داخل افغانستان فعالیت دارد، اما هر تصویری که منتشر میشود، هر مسیر، هر نشانه جغرافیایی و هر جزئیات زمانی میتواند برای دشمن یک سرنخ باشد.
از سوی دیگر، اگر جبهات واقعاً میخواهند طالبان را به چالش بکشند، باید یک سازوکار جدی برای بررسی شکستها داشته باشند. بعد از هر کمین باید پرسید: اطلاعات چگونه افشا شد؟ کدام تصمیم اشتباه بود؟ کدام ارتباط ناامن بود؟ چه کسی از مسیر حرکت خبر داشت؟ و آیا نشانهای از نفوذ وجود داشت؟
سخنآخر اینکه؛
کشتهشدن حسیب پنجشیری نباید فقط به یک سوگنامه تبدیل شود. باید از آن درس گرفت. او پنج سال در داخل افغانستان ماند و جنگید؛ اما سرانجام در کمینی کشته شد که جزئیات آن هنوز کاملاً روشن نیست. همزمان گزارشهایی از کشتهشدن دو همسنگر او و بازداشت چند تن دیگر نیز منتشر شده است.
اگر جبهات مخالف طالبان هر بار نیروهای باتجربه خود را از دست بدهند، بدون اینکه بفهمند چرا و چگونه این اتفاق افتاده است، مشکل فقط کمبود نیرو نخواهد بود؛ مشکل، تکرار اشتباه خواهد بود.
مقاومت برای ماندن، بیش از هر چیز به مغز، سازمان و اطلاعات نیاز دارد.
و پرسش اصلی همچنان پابرجاست:
آیا طالبان واقعاً آنقدر قدرتمند و نفوذناپذیرند، یا جبهات مخالف آنقدر ضعیف و بیاحتیاط عمل میکنند که خودشان راه رسیدن دشمن به چریکهایشان را کوتاه کردهاند؟