(طنز – ۹) یک فقیهی ژنده ها بر چیده بود در عِمامۀ خویش در پیچیده بود تا شود زَفت و ، نماید آن عظیم چون درآید سویِ محفل در حَطیم ژنده ها از جامه ها پیراسته ظاهراََ دستار از آن آراسته ظاهرِ دستار چون حُلّۀ بهشت چون منافق ، اندرون رسوا و زشت پاره پارۀ دلق و پنبه و پوستین در درونِ آن عمامه بُد دَفین روی سویِ مدرسه کرده صَبوح تا بدین ناموس یابد او فُتوح در رهِ تاریک ، مردی جامه کن منتظر اِستاده بود از بهرِ فن در رُبود او از سَرش دستار را پس دوان