دیواره[7]: انتقال از یک زبان بیگانه به زبان بیگانهای دیگر؛ وابستگی در پی وابستگی
ملتها تنها با شکست در یک نبرد نظامی یا قرار گرفتن زیر سلطهٔ تهاجم خارجی، حاکمیت تمدنی خود را از دست نمیدهند؛ بلکه گاه هنگامی شکستی سختتر و عمیقتر را تجربه میکنند که اعتماد خود را به خویشتن و زبان خود از دست بدهند و دیگر نتوانند علم را جز در زبان دیگران تصور کنند و آینده را جز با واژگان و فرهنگهای ملتهای دیگر در ذهن خویش مجسم سازند.
در چنین وضعیتی، بیگانگی زبانی به دروازهای برای بیگانگی در آگاهی، بینش و جهانبینی تبدیل میشود؛ زیرا زبان، چارچوبی است که مفاهیم، ارزشها و شیوههای فهم در درون آن سامان مییابند.
تاریخ به ما میآموزد که سلطهٔ سیاسی، نظامی، اقتصادی و دیگر انواع سلطه، اگر با سلطهٔ فرهنگی و معرفتی پشتیبانی نشوند، دوام چندانی نخواهند داشت. از همینرو، قدرتهای بزرگ همواره به گسترش نفوذ نظامی یا اقتصادی خود بسنده نکردهاند، بلکه کوشیدهاند الگوهای معرفتی و فرهنگی خویش را بهعنوان تنها الگوی ممکن برای پیشرفت تحمیل کنند.
هنگامی که نخبگان وابسته باور کنند که زبان قدرت، تنها زبان علم و تمدن است، آنگاه یک ملت، بیآنکه به اجبار خارجی نیاز باشد، داوطلبانه وارد چرخهٔ وابستگی میشود.
این همان تناقضی است که امروز در جهان عرب با آن روبهرو هستیم؛ زیرا دیگر پرسش محوری این نیست که چگونه دانش تولید کنیم؟ چگونه دانشگاهی کارآمد بسازیم؟ و چگونه اقتصاد دانشبنیان را بنیان نهیم؟ بلکه پرسش به این تبدیل شده است که دانش تولیدشده در خارج را با کدام زبان بیگانه مصرف کنیم؟
گویی مشکل در خود زبان عربی است [ در جامعه ما زبان فارسی]، نه در کمبود سرمایهگذاری در پژوهشهای علمی، نه در سستی و شکنندگی نهادهای دانشگاهی و نه در فقدان یک طرح تمدنی جامع که دانش را با توسعه، هویت و استقلال پیوند دهد.
ملتهای پیشرفته نه به این دلیل پیشرفت کردند که زبان خود را تغییر دادند، بلکه از آن رو پیشرفت کردند که شرایط تولید دانش را دگرگون ساختند. اما ما گاهی با این خطر روبهرو هستیم که بحث را از جوهر بحران به ظواهر آن منحرف کنیم؛ بهگونهای که بیش از آنکه به آنچه میآموزیم، چگونگی تولید دانش و چرایی ناتوانی خود از مشارکت در تولید آن بیندیشیم، درگیر زبانی میشویم که با آن آموزش میبینیم.
زبان عربی در نخستین دورهٔ تمدنی اسلام
اگر مسلمانان نخستین تسلیم منطقی میشدند که امروزه ترویج میشود، میگفتند که زبان یونانی، زبان فلسفه و منطق است؛ سریانی، زبان پزشکی است؛ فارسی، زبان اداره و سیاست است و عربی تنها برای شعر، خطابه و موعظه مناسب است.
اگر آنان این منطق را میپذیرفتند، زبان عربی همچنان زبانی محلی با کارکردهایی محدود باقی میماند و هرگز به یکی از گستردهترین زبانهای تولید و انتقال دانش در بخش بزرگی از جهان، طی قرنها، تبدیل نمیشد.
اما آنچه رخ داد، درست نقطهٔ مقابل این منطق بود. بنیانگذاران تمدن اسلامی دریافتند که وارد کردن علوم، به معنای وارد کردن جهانبینی نیست و بهرهگیری از تجربیات ملتهای دیگر، مستلزم حل شدن در فرهنگ آنان نیز نیست. ازاینرو، آنان نه میراث یونانی، فارسی و هندی را رد کردند و نه در برابر آن تسلیم شدند؛ بلکه آن را درک و جذب کردند و در چارچوب افق تمدنی جدیدی، از نو صورتبندی کردند.
برای درک ماهیت این پروژه، کافی است تجربهٔ بیتالحکمه در بغداد را بررسی کنیم. هدف این نبود که زبان یونانی را بیاموزند تا این زبان به زبان آموزش عالی در دولت تبدیل شود؛ بلکه هدف، انتقال علوم یونانی به زبان عربی بود تا دانش به بخشی از چرخهٔ فرهنگی امت اسلامی تبدیل شود.
مترجمان بزرگ نیز میکوشیدند متون علمی را به عربی برگردانند، نه برای آنکه فرهنگ بیگانه را جایگزین فرهنگ اسلامی کنند، بلکه برای آنکه عقل مسلمان بتواند این علوم را از آنِ خود سازد و در زمینههای جدید به کار گیرد.
ازاینرو، تمدن اسلامی به ترجمه محدود نماند. اگر کار تنها به انتقال لفظبهلفظ آثار پیشینیان خلاصه میشد، نه خوارزمی در ریاضیات ظهور میکرد، نه ابنهیثم در علم نورشناسی برجسته میشد، نه رازی در پزشکی، نه بیرونی در جغرافیا و نجوم و نه ابنرشد در فلسفه.
این دانشمندان صرفاً شرحدهندگان میراث گذشتگان نبودند، بلکه با زبان عربی، که به ابزاری برای نوآوری، خلاقیت، ساختن زندگی و تأثیرگذاری بر دیگر ملتها تبدیل شده بود، به تولید دانش جدید پرداختند.
از همینجا بود که زبان عربی به زبانی بنیادگذار در علوم تبدیل شد.
دانشمندان مسلمان از نژادها، اقوام و مناطق گوناگون، به عربی مینوشتند؛ زیرا این زبان، زبان مشترک حوزهٔ علمی آنان بود؛ درست همانگونه که امروزه بسیاری از دانشمندان به زبان انگلیسی مینویسند.
در آن دوران، برجستگی و نوآوری علمی بر پایهٔ تعلق به یک فضای تمدنی شکل میگرفت که در آن، زبان عربی به زبان علم، اداره، قضاوت و آموزش تبدیل شده بود.
ترجمه، نه جایگزینی زبانی
یکی از بزرگترین توهماتی که در گفتمان معاصر و سیاستگذاریهای زبانی کشورهای ما بارها تکرار میشود، این است که رنسانس و پیشرفت ناگزیر از مسیر جایگزین کردن زبان آموزش و اداره با زبان قدرتهایی میگذرد که در سطح جهانی برتری دارند. اما بررسی تجربههای تاریخی موفق، درست خلاف این تصور را نشان میدهد.
ژاپن در عصر «میجی»، با وجود گشودگی گسترده به روی غرب، زبان انگلیسی را جایگزین زبان ملی خود نکرد؛ بلکه نهادهای گستردهای برای ترجمه تأسیس کرد، هزاران کتاب و پژوهش را به زبان ژاپنی برگرداند و نظامی اصطلاحشناختی پدید آورد که توانایی درک و بیان مفاهیم جدید را داشت.
ازاینرو، ژاپنیها توانستند پیشرفتهترین علوم روز را به زبان خود بیاموزند، بیآنکه از محیط فرهنگی خویش گسسته شوند.
همین امر دربارهٔ چین نیز صدق میکند. دانشآموزان و دانشجویان چینی در مدرسه و دانشگاه، بخش عمدهٔ دانش خود را به زبان چینی فرا میگیرند و در کنار آن، انگلیسی را بهعنوان زبان ارتباطات علمی بینالمللی میآموزند.
چین نگفت که مسیر پیشرفت آن از جایگزین کردن زبان انگلیسی بهجای زبان ملیاش میگذرد؛ بلکه زبان خود را به بستری برای نوسازی و پیشرفت تبدیل کرد.
کوریای جنوبی، آلمان، فرانسه و روسیه نیز همین راه را در پیش گرفتند. این کشورها زبانهای خارجی را بهخوبی میآموزند و از آنها بهره میگیرند، اما در کارکردهای اساسی تمدنی، از زبان ملی خود دست نمیکشند.
تفاوت میان ترجمه و جایگزینی زبانی، تفاوتی بنیادین است. ترجمه، دانش را به درون جامعه منتقل میکند و بر توانمندی زبان ملی میافزاید؛ اما جایگزینی زبانی، خودِ یادگیرنده را به درون فضای فرهنگی زبان بیگانه منتقل میکند. در نتیجه، میان زبان زندگی روزمره از یکسو و زبان علم، اداره و نخبگان از سوی دیگر، شکافی پدید میآید.
ازاینرو، ملتهای در حال پیشرفت با زبانهای خارجی بهمثابه پنجرههایی رو به جهان برخورد کردند؛ درحالیکه برخی از جوامع ما با این زبانها همچون جایگزینی برای هویت خویش برخورد میکنند. مشکل دقیقاً از همینجا آغاز میشود؛ زیرا ترجمه، استقلال معرفتی را بنیان مینهد، اما جایگزینی زبانی این خطر را در پی دارد که وابستگی، در قالبی تازه بازتولید شود.
بحران زبان عربی یا بحران پروژه تمدنی؟
مسئول دانستن زبان عربی [ در جامعه ما زبان پارسی] در قبال عقبماندگی، مانند آن است که کاغذ را مسئول ضعف نویسندگی بدانیم. زبان ابزاری است و ارزش این ابزار به کارکردهایی بستگی دارد که در درون جامعه ایفا میکند. زبانی مانند عربی که طی قرنهای طولانی توانسته است علوم فقه، تفسیر، کلام، فلسفه، طب، نجوم و کیمیا را در خود جای دهد، نمیتواند از نظر ذاتی ناتوان از درک و انتقال علوم جدید توصیف شود. اگر زبان بهتنهایی تعیینکننده پیشرفت بود، زبانهای نسبتاً کمگویشوری مانند فنلاندی، کوریایی یا عبری نیز نمیتوانستند به زبانهای آموزش و پژوهش مدرن تبدیل شوند.
پرسش واقعی به نهادها مربوط میشود، نه به زبان. کشورهای عربی چه اندازه برای پژوهش علمی هزینه میکنند؟ چند مرکز فعال ترجمه دارند؟ سالانه چند کتاب علمی ترجمه میشود؟ چند دانشگاه عربی در رقابت جهانی برای تولید دانش، نه مصرف آن، حضور دارند؟
زبان زمانی رشد میکند که دولتی روی آن سرمایهگذاری کند، دانشگاههایی به آن دانش تولید کنند و نهادهایی برای توسعه آن فعالیت داشته باشند. عکس این قضیه نیز درست است؛ زبان زمانی تضعیف میشود که از عرصههای حیاتی کنار گذاشته شود، هرچند میراثی عظیم و ظرفیتهای گسترده بیانی در اختیار داشته باشد.
بنابراین، مسئله اصلی توانایی زبان عربی [یا فارسی] برای در خود جای دادن علوم نیست، بلکه نبودِ یک پروژه تمدنی جامع است که علم را به اولویت ملی تبدیل کند. هنگامی که اراده سیاسی، سرمایهگذاری علمی و زیرساختهای نهادی فراهم باشد، چالشهای زبانی نیز حلشدنی میشوند؛ همانگونه که در تجربه ملتهای بسیاری چنین اتفاقی افتاده است.
همچنین، اشتباه است که تقابل مصنوعی میان زبان عربی و گشودگی به جهان ایجاد کنیم؛ مسئله، انتخاب میان عربی و انگلیسی یا فرانسوی نیست، بلکه چگونگی تبدیل زبان عربی به زبان تولید دانش در داخل، همراه با توانمندسازی نسلها برای فراگیری زبانهای خارجی بهعنوان ابزارهایی برای ارتباطات علمی بینالمللی است.
از یک وابستگی به وابستگی دیگر
مایه تأسف است که برخی بحثهای جاری امروز، نه به چگونگی اصلاح [مدرسه] و مکتب و دانشگاه میپردازند، نه به توسعه برنامههای درسی، نه به ایجاد اقتصاد دانشبنیان و نه به تشویق نوآوری؛ بلکه تمام بحران را به زبان آموزش فرو میکاهند. به این ترتیب، خود را در وضعیتی مییابیم که دیروز به استفاده از زبان فرانسوی دعوت میشدیم و امروز به استفاده از زبان انگلیسی؛ گویی مشکل همواره در زبان انتخابشده نهفته است، نه در ساختاری که دانش را تولید میکند. بدینسان، بحث به گذار از یک وابستگی به وابستگی دیگر تبدیل میشود، بیآنکه ریشه واقعی مسئله مورد رسیدگی قرار گیرد.
اگر وضعیت دانشگاههای عربی را بررسی کنیم که در بسیاری از رشتهها از زبانهای خارجی استفاده میکنند، درمییابیم که این امر بهخودیخود آنها را به مراکز جهانی نوآوری یا پژوهشهای پیشرفته تبدیل نکرده است. زبان خارجی میتواند دسترسی به دانش جهانی را آسانتر سازد، اما نه نظام پژوهشی ایجاد میکند، نه ضعف بودجهگذاری علمی را جبران میسازد و نه فرهنگ نهادی مبتنی بر خلاقیت را به وجود میآورد.
تاریخ به ما میآموزد که این قدرت است که جایگاه زبان را ارتقا میبخشد، نه اینکه زبان بهتنهایی قدرت ایجاد کند. زبان لاتین زمانی زبان علم در اروپا بود که اروپا در مدار تمدنی آن قرار داشت؛ اما با انتقال مراکز قدرت و خلاقیت به زبانهای ملی اروپایی، لاتین جایگاه خود را به آنها واگذار کرد. زبان فرانسوی نیز قرنها زبان دیپلماسی جهانی بود، اما با ظهور قدرتهای آنگلاساکسونی/ انگلیسیزبان ، جایگاه آن در برابر زبان انگلیسی کاهش یافت.
بنابراین، جابهجایی مداوم از یک زبان خارجی به زبان خارجی دیگر، مشکل را حل نمیکند؛ بلکه در صورت نبودِ چشمانداز تمدنی جامع، ممکن است آن را عمیقتر سازد. آنچه مورد نیاز است، جایگزین کردن یک وابستگی با وابستگی دیگر نیست، بلکه ایجاد توانمندی درونی است که به امت امکان دهد از جایگاه کنشگری که زبان محوری خود را دارد، با همه زبانها تعامل کند، نه از جایگاه کنشپذیری که دیگران دربارهاش تصمیم میگیرند.
نهضت از بازیابی اعتمادبهنفس آغاز میشود
دعوت به توانمندسازی زبان عربی [و فارسی]، دعوت به انزوا نیست و به معنای اعلام دشمنی با زبان انگلیسی، فرانسوی یا دیگر زبانهای جهان نیز نیست؛ بلکه فراخوانی برای اصلاح جایگاه زبان ملی در درون پروژه تمدنی امت است.
امتی که به خود اعتماد دارد، زبانهای جهان را میآموزد، فرزندانش را به تسلط بر آنها تشویق میکند و از تازهترین دستاوردهای علمی و فکری آنها بهره میگیرد؛ اما مرکز ثقل معرفتی را در فضای زبانی خود قرار میدهد. چنین امتی با زبان خود میاندیشد، با زبان خود با جامعهاش ارتباط برقرار میکند و نهادهایش را با زبان خود میسازد؛ سپس از جایگاه برابر و بر پایه تعامل متقابل، به روی جهان گشوده میشود.
زیرا زبان، ظرفِ حافظه تاریخی، گنجینه فرهنگی، منطق اندیشیدن و عرصهای است که تصورات، ارزشها و معناها در آن شکل میگیرند. هنگامی که فاصله میان زبان جامعه و زبان دانش گسترش مییابد، شکافی فرهنگی پدید میآید که مانع انتقال طبیعی دانش به عرصه عمومی میشود.
ازاینرو، نبرد بر سر زبان، نه نبردی دستوری یا نحوی است و نه مسئلهای عاطفی یا هویتی به معنای محدود آن؛ بلکه در بنیاد خود، نبردی بر سر حاکمیت معرفتی و استقلال تمدنی است. نهضت با جایگزین کردن زبانی بهجای زبان دیگر آغاز نمیشود، بلکه از بازیابی اعتمادبهنفس، ایجاد نهادهای علمی توانمند در تولید دانش، پایهگذاری صنعت ملی ترجمه و پیوند دادن آموزش با پژوهش، اقتصاد و توسعه آغاز میگردد.
وقتی چنین وضعیتی تحقق یابد، زبان عربی در کنار زبانهای خارجیای که بر آنها تسلط داریم، به عناصر قدرتی هماهنگ و مکمل در چارچوب یک پروژه تمدنی واحد تبدیل میشوند. اما اگر همچنان رهایی را در گذار از یک زبان خارجی به زبان خارجی دیگر جستوجو کنیم، در همان چرخه تکراری گرفتار خواهیم ماند و شکلی از وابستگی را با شکلی دیگر جایگزین خواهیم کرد؛ درحالیکه بحران واقعی نهضت همچنان حلنشده باقی خواهد ماند.
…………
الانتقال من لسان أجنبي إلى لسان أجنبي آخر .. تبعية تلو تبعية – إسلام أون لاين
نویسنده: الدوکتور بدران بن لحسن
ترجمه: دکتر هجرت الله جبرئیلی