مدیر مرکز ابنخلدون برای علوم انسانی و اجتماعی در دانشگاه قطر است. دکتر بدران به پژوهش و تدریس در حوزههای فلسفه تاریخ و تمدن، دین و علوم اجتماعی، تاریخ و گفتوگوی ادیان، مطالعات میانرشتهای، و تاریخ و روششناسی علوم اسلامی علاقهمند است. او همچنین در زمینه اندیشه اسلامی و مسائل نهضت تمدنی مینویسد و آثار خود را منتشر میکند.]
دیواره [1]: تأملی درباره عقده حقارت و قابلیت استعمار پذیری
از جمله مهمترین دیواره های نوزایی تمدنی، آن شکست روانیای است که در وجود بسیاری از تصمیمگیرندگان و رهبران جامعه و اندیشه در کشورهای اسلامی ریشه دوانده است؛ حالتی که ابنخلدون از آن با عنوان «”ولع المغلوب بتقليد الغالب”،/ شیفتگی مغلوب به تقلید از غالب» یاد میکند و مالک بن نبی آن را « “القابلية للاستعمار”/ قابلیت استعمارپذیری» مینامد.
استعمار نمیتوانست برای مدت طولانی در جهان اسلام دوام بیاورد، اگر زمینه برای ماندگاری خود را آماده نمییافت؛ زمینهای که از طریق تسلیم کامل، بلکه ایستادن در کنار استعمارگران از سوی برخی، و پذیرفتن دیدگاههای آنان و دفاع از آنها از سوی برخی دیگر فراهم شده بود. اگر آن وضعیت روانی منفی، یعنی رضایت به حضور دشمن، تسلیم شدن در برابر خواری و ناتوانی در رویارویی با چالشها و مشکلات واقعیت موجود، وجود نمیداشت.
اگر بخواهیم از این مانع یا دیواره عبور کنیم، چارهای جز شناخت آن و شناخت سازوکارهایی نداریم که از طریق آنها عمل میکند و شکست را تثبیت میسازد. شاید آنچه ابنخلدون، مالک بن نبی، جودت سعید، علی شریعتی، علی عزت بیگوویچ، محمد اقبال، عبدالوهاب المسیری و دیگر اندیشمندان مسلمان مطرح کردهاند، شایسته آن باشد که آن را مطالعه کنیم و پادزهر این بیماری مزمن را از آن استخراج نماییم؛ بیماریای که استعمار را واداشته است حتی پس از خروج نظامی و سیاسیاش، همچنان بر بخشهای اساسی زندگی و سرنوشت ما تسلط داشته باشد؛ بهگونهای که تأثیر روانی و فکری آن ادامه یافته و وفاداری به آن چنان افزایش یافته است که گویی خدمت به استعمار، از روی ایمان به آن و به امید کسب رضایتش، صورت میگیرد.
دیدگاه ابنخلدون درباره شیفتگی مغلوب به تقلید از غالب
ابنخلدون در فصل بیستوسوم از باب دوم کتاب مشهور مقدمه، با عنوان «درباره اینکه مغلوب همواره شیفته پیروی از غالب در شعار، پوشش، آیین و دیگر احوال و عادتهای اوست»، توضیح میدهد که چرا مغلوب با شتاب و تا مرز شیفتگی، در شعارها، نمادها، ایدئولوژی، عادتها و شیوه زندگی خود از غالب تقلید میکند. او این پدیده را به این تصور مغلوب بازمیگرداند که غالب به کمال رسیده است.
ابنخلدون میگوید:
«دلیل این امر آن است که نفس انسان همواره کمال را در کسی میپندارد که بر او غلبه یافته و او را به فرمانبرداری از خود واداشته است؛ یا به این دلیل که به سبب بزرگداشت غالب در نظرش، او را کامل میانگارد؛ یا به سبب این توهم که فرمانبرداریاش ناشی از غلبه طبیعی نیست، بلکه به دلیل کمال غالب است.
هنگامی که انسان دچار چنین توهمی شود و این باور در وجودش ریشه بدواند، تمام روشها و آیینهای غالب را میپذیرد و خود را به او شبیه میسازد؛ و این همان پیروی و تقلید است.
یا شاید ــ و خدا داناتر است ــ مغلوب چنین میپندارد که غلبه غالب بر او نه به دلیل انسجام و قدرت جمعی و نه به سبب نیروی جنگاوری، بلکه به دلیل عادتها و روشهایی [= فرهنگ] است که غالب در پیش گرفته است. او از این طریق نیز درباره علت شکست خود دچار توهم میشود؛ و این برداشت به همان دلیل نخست بازمیگردد.
از همین روست که میبینیم مغلوب همواره در پوشش، مرکب و سلاح خود، در چگونگی استفاده از آنها و شکل و ظاهرشان، و حتی در دیگر احوال خویش، از غالب تقلید میکند.» [1]
این یک شکست روانی است که انسان مغلوب را به تقدیس غالب میرساند و او را به این باور وامیدارد که پیروزی و برتری غالب، ناشی از عواملی فراتر از تاریخ و برتر از فهم انسان است؛ گویی امری مقدس یا میراثی جاودانه باشد.
شاید اگر واقعیت امروز خود را با تأمل بررسی کنیم، دریابیم که بسیاری از روشنفکران، رهبران و تصمیمگیرندگان ما در برخورد با غرب و شرق، همچون تسلیمشدگانی رفتار میکنند که برای آنان کمال مطلق قائلاند؛ ازاینرو، در همهچیز به شکلی بیمارگونه از آنان تقلید میکنند و هرگز در برابر غالب، جایگاه شاگردی را نمیگیرند که در پی فراتر رفتن از اوست.
همچنین میبینیم که روشنفکران و اندیشمندان ما درباره مسائل، همان پرسشها و دشواریهایی را مطرح میکنند که دیگران مطرح میکنند و همان پاسخهایی را میدهند که دیگران میدهند؛ تقلیدی کورکورانه که بر این باور استوار است که ویژگیهای خاص استعمارگر، به دلیل برخورداری از جایگاهی جهانی، تقلید مطلق از او را ایجاب میکند.
این اندیشه ژرف ابنخلدون را استاد مالک بن نبی احیا کرد و در بسیاری از کتابهای خود، بهویژه در کتاب «شروط النهضة/ شرط هاى نوزایی تمدنى»، به تفصیل درباره آن سخن گفت. او در این کتاب، دو عامل بازدارنده تحقق نهضت را بررسی کرد: عامل استعمار و عامل استعمارپذیری.
سخنى در باره قابليت استعمارپذیری
در اینجا، بحث را به موضوع دوم، یعنی «قابليت استعمارپذیری»، اختصاص میدهیم و موضوع نخست، یعنی «استعمار»، را به مقالهای دیگر واگذار میکنیم.
مالک بن نبی نیز در امتداد همان دیدگاه ابنخلدون، این موضوع را از منظر روانشناسی بررسی میکند و استعمارپذیری را عاملی روانی و درونی میداند که مانع نهضت يا نوزایی تمدنى میشود. از همین رو، جهان اسلام تا زمانی که افراد آن در برابر مشکلات واقعیتی که استعمار برایشان طراحی و بر آنان تحمیل کرده است، نوعی انفعال و بیتفاوتی نشان میدهند و بدون تلاش برای تغییر وضعیت رو به وخامت و دردناک موجود به آن رضایت میدهند، از تحقق نهضت و نوزایی تمدنى خویش ناتوان خواهد بود.
شکست روانیای که گروهی از افراد جامعه اسلامی از آن رنج میبرند، آنان را به پیمودن مسیری برخلاف جهت درست پیشرفت سوق داده است؛ از طریق تسلیم شدن، دفاع از پروژههای استعماری و حمایت از آنها، و صدور احکام و داوریها بر اساس معیارهای استعمار. [2]
قابليت استعمارپذیری، بیماریای درونی است که زمینه پذیرش عامل بیرونی، یعنی استعمار، را فراهم میکند و به تسلیم درونی در برابر استعمار میانجامد و این باور را در ذهن مردم ریشهدار میسازد که رهایی از آن ناممکن است. این بیماری درونی، حاصل انباشت تجربههای تاریخی، بیماریهای اجتماعی و پیامدهای مسیرهایی است که جوامع ما پیمودهاند؛ تا آنجا که اندیشه «“إثبات الذات” / اثبات خویشتن» را از میان برده و آنها را به سوی « “محو الذات”/محو خویشتن»، خواری و احساس حقارت در برابر استعمارگر سوق داده است؛ چنانکه محمد اقبال میگوید. [3]
اگر اندکی در الگوهای نهضت یا چارچوبهای اندیشه درباره آن تأمل کنیم، درمییابیم که دیگر به الگویی جز الگوی استعمارگر غربی نمیاندیشیم؛ و اگر به الگویی دیگر بیندیشیم، گرفتار الگوی چین یا ژاپن میشویم. این در حالی است که احساس میکنیم نمیتوانیم در تعیین سرنوشت خود مستقل باشیم و الگوی خویش را بسازیم.
ما به استعمارگر وابسته شدهایم و اندیشههای او در وجودمان ریشه دواندهاند؛ در درون ما زندگی میکنند و همزمان با رشد ما، رشد میکنند. خواستههای او را برآورده میسازیم، رهنمودهایش را نردبان ترقی خود قرار میدهیم و ناآگاهانه، یا با این تصور که با او مبارزه میکنیم، راه و روش او را در پیش میگیریم.
رهایی از این بیماری تنها با یک اصل ممکن است: «أخرجوا المستعمر من أنفسكم يخرج من أرضك”/ استعمارگر را از درون خود بیرون کنید تا از سرزمینتان بیرون برود»؛ چنانکه مالک بن نبی میگوید.
هر یک از ما میتواند کاغذ و قلمی بردارد و نمونهها، موارد و واقعیتهای بسیاری را در کشورهای خود بیابد که ثابت میکنند هنوز از قابلیت استعمارپذیری رهایی نیافتهایم؛ در عرصههای سیاست، فرهنگ، دانش، اقتصاد، ورزش، گردشگری و تمام حوزههای زندگیمان، بدون استثنا.
یکی از برجستهترین نشانههای آن، پذیرش کامل اندیشهها، سیاستها، برنامهها، تصمیمها و منافع استعمارگر، بدون تلاش برای نقد آنها یا سازگار ساختن شان با اصول و منافع خودمان است.
منبع:
عوائق النهضة .. وقفة مع عقدة الدونية والقابلية للاستعمار – إسلام اون لاین
نویسنده: الدوکتور بدران بن لحسن
ترجمه: دکتر هجرت الله جبرئیلی