هانا آرنت، فیلسوف و نظریهپرداز سیاسی، حرف جالبی درباره تفکر دارد. او تفکر سیاسی را امری نیابتی میداند. تفکر نیابتی، یعنی احضار دیدگاه غایبان؛ یعنی هنگام اندیشیدن به یک موضوع، بتوانیم خود را به جای دیگران بگذاریم و از منظر کسانی به آن بنگریم که حضور ندارند. به قول آرنت: «نظر من در باب یک موضوع با درنظر آوردن مواضع دیگران در باره آن موضوع شکل میگیرد، با احضار دیدگاه کسانی که غایباند؛ به نیابت دیگری همین است.»
هابرماس نیز حضور «دیگری» و امکان گفتوگوی عقلانی را از عناصر اساسی کنش ارتباطی میداند.
با این همه، وقتی به شبکههای اجتماعی مجازی سر میزنیم، متوجه میشویم که با نوعی «بحران گوشدادن» مواجه هستیم. در میان کاربران شبکههای اجتماعی در افغانستان، نهتنها کسی به دیگری گوش نمیدهد، بلکه مخالفت با دیدگاه خود را اغلب خصومت تلقی میکند و با پرخاشگری، جدال لفظی، خشونت کلامی و فحاشی به مصاف مخالفان میرود.
در این فضا، حضور سازنده مخالف یا «دیگری» در فرایند تفکر به رسمیت شناخته نمیشود. دیگری نه کسی است که میتواند به فهم بهتر ما از موضوع کمک کند، بلکه خصمی است که باید صدایش حذف شود یا اعتبارش زیر سؤال برود.
اگرچه فرهنگ گفتوگو از همان نخست در افغانستان چندان پا نگرفته بود، به نظر میرسد پس از سقوط جمهوریت، وضعیت بدتر نیز شده است. حتا همان اندک نزاکت و احترام متقابلی که در گذشته رعایت میشد و فضا را برای گفتوگوی مدنی فراهم میکرد، تا اندازه زیادی جای خود را به تندگویی، فحاشی و خشونت کلامی داده است.
چند روز پیش، کسی در یکی از گروههای تلگرامی از غیبت گفتمان مدنی و فرهنگ گفتوگو در میان افغانستانیها شکوه داشت و میپرسید که چرا پژوهشگران افغانستانی این مسئله را آسیبشناسی نمیکنند و برای ترویج فرهنگ گفتوگو اقدامی انجام نمیدهند. او به کارهای هادی خانیکی در ایران اشاره میکرد که چندین اثر درباره ضرورت فرهنگ گفتوگو نوشته است و معتقد بود که نخبگان افغانستانی نیز باید با توجه به وضعیت جامعه ما به این موضوع بپردازند.
من در این یادداشت کوتاه میخواهم به یکی از عوامل وخامت فرهنگ گفتوگو در فضای دیجیتال افغانستان بپردازم: مهاجرت و کندهشدن از بستر اجتماعی و فرهنگیای که فرد در آن پرورش یافته است.
قبایل اینترنتی و بحران هویت
اگر دقت کرده باشید، برخی از چهرههای افغانستانی که امروز در شبکههای اجتماعی مشغول نفرتپراکنی قومی، تندگویی و ترویج خشونت کلامیاند، پیش از مهاجرت آدمهایی باوجاهت و اهل ادب، نزاکت و احترام متقابل بودند. اما پس از ترک افغانستان و پناهندهشدن به کشورهای منطقه و جهان، نوشتههای شماری از آنان رنگوبوی تند قومی گرفت و به دامنزدن به نفرت قومی روی آوردند
مخاطبان این چهرهها وقتی نوشتههای امروز آنان را با نوشتههای گذشتهشان مقایسه میکنند، از این چرخش ۱۸۰ درجهای شگفتزده میشوند و از خود میپرسند: آیا شناخت ما از این افراد درست نبود یا آنها واقعاً تغییر کردهاند؟
به گمان من، یکی از عواملی که میتواند بخشی از این تغییر را توضیح دهد، مهاجرت است. مهاجرت، بهویژه وقتی با اجبار، تبعید و گسست از محیط اجتماعی همراه باشد، بحرانهای خاص خود را در پی دارد که یکی از آنها بحران هویت و تعلق است. فرد از کشور، فرهنگ، روابط اجتماعی و محیطی که در آن بزرگ شده است فاصله میگیرد و ناگهان خود را در جامعهای مییابد که قواعد، روابط و شیوههای زندگی آن با محیط پیشینش تفاوت دارد.
این تجربه برای همه مهاجران یکسان نیست و الزاماً به تعصب قومی نمیانجامد؛ اما برای برخی، از دستدادن شبکههای پیشین تعلق میتواند نیاز به بازشناسی و یافتن جایگاه تازهای را تشدید کند. فرد در جستوجوی این جایگاه، به فضای دیجیتال روی میآورد؛ جایی که میتواند اجتماعهای تازهای بسازد، با افراد همفکر ارتباط برقرار کند و از طریق تعلق به یک جمع، احساس هویت و اهمیت به دست آورد.
در چنین وضعیتی، فضای مجازی فقط وسیله ارتباط نیست؛ به بستری برای بازسازی هویت نیز تبدیل میشود. فرد بهتدریج قبیله اینترنتی خود را پیدا میکند یا در شکلگیری آن سهم میگیرد؛ قبیلهای که میتواند به او احساس تعلق، امنیت روانی و بازشناسی بدهد، اما در عین حال، او را در برابر کسانی که بیرون از این دایره قرار دارند، بدگمان و خصومتورز سازد.
البته مسئله این نیست که مهاجرت بهخودیخود هویت قومی را ایجاد میکند. گاهی مهاجرت هویتی را که از پیش وجود داشته است، برجستهتر و سیاسیتر میسازد؛ بهویژه وقتی فرد برای بازسازی احساس تعلق، به روایتهای قومی و مرزبندیهای هویتی پناه میبرد.
قبایل اینترنتی در این معنا، برخی از ویژگیهای ساختارهای اجتماعی و سیاسی قبیلهای را بازتولید میکنند.
یکی از مهمترین این ویژگیها، تمایزگذاری افراطی میان خودی و غیرخودی است. «دیگری» دیگر نه بهعنوان عنصری سازنده در فرایند تفکر و گفتوگو، بلکه بهعنوان تهدیدی علیه هویت جمعی شناخته میشود. به همین دلیل، به جای گفتوگو با او، با وی مخاصمت میورزید؛ میکوشید صدایش را حذف کنید یا اعتبارش را زیر سؤال ببرید.
در چنین فضایی، مهم نیست که مخالف چه استدلالی دارد؛ مهم این است که به کدام گروه تعلق دارد. سخن یک فرد نه بر اساس محتوای آن، بلکه بر اساس هویت قومی، سیاسی یا گروهی او ارزیابی میشود. اگر از خودی باشد، حتا سخن سست و بیپایهاش پذیرفتنی است؛ اما اگر از دیگری باشد، حتا استدلال درستش نیز بهآسانی رد میشود.
بیونگچول هان بر اهمیت تمایز میان هویت و عقیده در شکلگیری گفتمان تأکید میکند. این تمایز به ما امکان میدهد که مخالفت با یک باور را حمله به هویت خود تلقی نکنیم و بدانیم که تغییر عقیده الزاماً به معنای انکار هویت نیست. در گفتمان عقلانی، استدلال و جستوجوی حقیقت اهمیت دارد؛ اما در قبایل اینترنتی، مسئله اصلی اغلب هویتیابی و اثبات تعلق است.
سرسپردگی به برخی عقاید، شعارها و روایتهای خاص، به فرد احساس تعلق میدهد. در این وضعیت، آنچه اهمیت دارد نه سنجش انتقادی باورها، بلکه نشاندادن وفاداری به قبیله است. به این ترتیب، گفتمان جای خود را به نوعی ایمان گروهی و اقرار به وفاداری میدهد. فرد باید نشان دهد که به قبیله خود تعلق دارد، از روایت آن دفاع میکند و در برابر دشمنانش ایستاده است.
در بیرون از قبیله نیز بهجای انسانهایی با دیدگاههای متفاوت، عمدتاً دشمنانی دیده میشوند که باید با آنان جنگید. اینگونه است که در فضای اینترنت، هویتهای آشتیناپذیر و قبایل متخاصم شکل میگیرند؛ قبایلی که شب و روز مصروف جدالهای لفظی و خشونت کلامی علیه یکدیگرند.
البته همه این معضل را نمیتوان به پای مهاجرت نوشت. خود فضای دیجیتال نیز در شکلگیری قبایل اینترنتی و تشدید نیاز به هویتیابی نقش دارد. یکی از ویژگیهای این فضا، فاصلهگرفتن ارتباطات از بسترهای واقعی زندگی اجتماعی است. بسیاری از روابط، منازعات و هویتها در محیط دیجیتال بازنمایی و بازسازی میشوند؛ محیطی که در آن، افراد میتوانند بدون حضور در یک فضای مشترک و بدون تحمل پیامدهای مستقیم رفتار خود، به ساختن تصویرهایی از خویش و دیگران بپردازند.
هویت نیز در این فرایند، بیش از پیش در قالب نشانهها، شعارها، موضعگیریها و اعلام وفاداریهای دیجیتال بازنمایی میشود. فرد میتواند با چند نوشته، بازنشر یک خبر یا حمله لفظی به مخالفان، تعلق خود را به یک گروه به نمایش بگذارد. گاهی همین نمایش وفاداری از خود اندیشیدن و سنجش انتقادی باورها مهمتر میشود.
از سوی دیگر، الگوریتمهای شبکههای اجتماعی نیز در این روند سهم دارند. این الگوریتمها بر اساس رفتار و علایق کاربران، محتوایی را که احتمال تعامل بیشتر با آن وجود دارد، برجسته میکنند. در نتیجه، کاربر ممکن است بیشتر با صداهایی مواجه شود که باورهای قبلیاش را تأیید میکنند و کمتر در معرض دیدگاههای متفاوت قرار گیرد. محتوای خشمبرانگیز و تحریککننده نیز گاهی به دلیل جلب واکنش و تعامل بیشتر، مجال انتشار گستردهتری پیدا میکند.
حاصل این روند میتواند شکلگیری حبابهای معرفتی و اتاقهای پژواک باشد. در حبابهای معرفتی، دسترسی فرد به دیدگاههای متنوع محدود میشود؛ در اتاقهای پژواک نیز باورهای مشترک پیوسته تکرار و تقویت میشوند و صداهای مخالف، بهجای آنکه فرصتی برای بازاندیشی فراهم کنند، بیاعتبار یا خصمانه تلقی میشوند.
در چنین فضایی، فرد بیشتر صدای خود و همقبیلهایهایش را میشنود. هرچه این صدا بیشتر تکرار شود، باورهای گروه بدیهیتر به نظر میرسند و فاصله میان خودی و غیرخودی عمیقتر میشود. به این ترتیب، فضای دیجیتال که میتوانست میدان مواجهه با دیدگاههای متفاوت و گسترش افق فکری باشد، به بستری برای بازتولید تعصب و تشدید خصومت تبدیل میشود.
بحران گوشدادن، یعنی همین: ما نهتنها سخن دیگری را نمیشنویم، بلکه گاهی دیگر او را شایسته شنیدهشدن نیز نمیدانیم. دیگری را از جایگاه انسانی صاحب دیدگاه، به تهدیدی علیه هویت خود تبدیل میکنیم. در چنین وضعیتی، گفتوگو پیش از آنکه آغاز شود، شکست خورده است؛ زیرا جستوجوی حقیقت جای خود را به جستوجوی هویت و اثبات وفاداری به قبیله داده است.