دیواره[5]: ازخودبیگانگی روشنفکر
هنگامی که موقف های روشنفکران را بررسی میکنیم، درمییابیم که آنان، به تعبیر طه عبدالرحمان، در اتخاذ مواضع خود دچار پراکندگی شدهاند؛ چه در برابر آنچه از فروپاشی و فرسایش درونی در امت ما رخ میدهد و چه در برابر محدودیتهایی که بر انسانیت انسان تحمیل میشود. این وضعیت، برخاسته از وابستگیهای ایدئولوژیکی آنان است؛ وابستگیهایی که نگرش مدرنیته و بدیلهای تقلیلگرایانه آن نیز در شکلگیریشان نقش داشتهاند. پراکندگی روشنفکران در مواضع گوناگون، به تعبیر دکتر طیب برغوث، به نوعی تعارض و واگرایی حاد و مرزبندیهای افراطی انجامیده است.
این فرسایش درونی، یا آنچه طه عبدالرحمان از آن به «فتنه قابلی «الفتنة القابيلية/ آشوبِ قابیلگرایانه».» تعبیر میکند، همان پدیدهای است که بافت اجتماعی و سیاسی ما را ویران میسازد، سرزمینها را از هم میپاشد و بهویژه در جهان عرب و [مسلمان]، انسانیت انسان را از میان میبرد. ریشه اساسی این وضعیت به نگرش ما به جهان، نقش انسان در آن و جایگاه او بازمیگردد.
این نگرش در چارچوبهای فرهنگی شکل میگیرد؛ چارچوبهایی که تصورات، مفاهیم و ارزشها در بستر آنها ساخته و پرداخته میشوند. ازاینرو، بازصورتبندی تصورات، مفاهیم و ارزشها ضروری است؛ یعنی باید نگرش خود به جهان را تغییر و تحول بخشیم و آن را از نو ترمیم کنیم. این امر از طریق یک کنش فرهنگی عمیق و ریشهای امکانپذیر است.
زیرا فرهنگ، بستر و محیطی است که ارزشهای تمدنی در آن شکل میگیرند. به تعبیر مالک بن نبی، فرهنگ عبارت است از: «مجموعهای از صفات اخلاقی و ارزشهای اجتماعی که فرد از هنگام تولد، همچون سرمایهای اولیه، در محیطی که در آن زاده میشود، با آنها روبهرو میگردد. بنابراین، فرهنگ همان محیطی است که فرد در آن خُلقوخو و شخصیت خود را شکل میدهد.»
فرهنگ همچنین عبارت است از «امانتداری نسبت به انسان؛ همان موجودی که امانت را از روی اختیار پذیرفت». در اینجا، نقش روشنفکر یا نخبگان جامعه در آن است که از خودبیگانگی یا «انسلاخ» یا گسستن از هویت و ریشههای خویش فراتر روند و به «مرابطه» (پایمردی، پیوند و استوارماندن در موضع و آرمان خویش) ارتقا یابند.
این پراکندگی در نگرشها و مواضع روشنفکران و چیرگی نگرش « الاحتيازية/ تملک محور»، به تعبیر طه عبدالرحمان، به پیدایش «روشنفکرِ از خودبیگانه» انجامیده است؛ روشنفکری که یکی از موانع نهضت ما و بازگشت امت به اصالت قرآنی را نمایندگی می کند؛ اصالتی که بر پایه آن، امت باید امانت الهی را بر دوش کشد، بر مردم گواه باشد و با هدایت محمد ﷺ راهی را بپیماید که امت ما را مایه رحمت برای جهانیان سازد.
این روشنفکرِ از خودبیگانه، از بر دوش کشیدن امانتی که به انسان واگذار شده است، گسسته و روی گردانده است. او همچنین «خود را به نادیدنِ آیات تکوینی خو داده است؛ آیاتی که در سرشت انسان، از آن حیث که موجودی انسانی و جهانی است، نهفتهاند. همانگونه که آیات تکلیفی را نیز نادیده گرفته است؛ آیاتی که در امانتداری انسان نسبت به خویشتن و دیگر موجودات تجلی مییابند؛ امانتداریای که بر پایه آن، انسان با دیگر موجودات انس و الفت میگیرد و با آنها تعامل و ارتباط برقرار میکند. روشنفکری که آیات تکوینی یا تکلیفی را نادیده بگیرد، جز روشنفکری از خودبیگانه چیزی دیگر نخواهد بود.
این گسست و ازخودبیگانگی از هویت خویش، به تعبیر طه عبدالرحمان، روشنفکر را به خیانتی سهبعدی گرفتار میسازد: خیانت به فرهنگ، خیانت به انسان و خیانت به دیگر جهانهایی که انسان با آنها پیوند دارد.
این سهگانهٔ خیانت که روشنفکر در آن گرفتار شده و او را به روشنفکری ازخودگسسته تبدیل کرده است، در بنیاد خود به نگرش کیهانی او، یا همان جهانبینیاش، بازمیگردد.
مسئلهٔ اساسی روشنفکرِ ازخودگسسته، در حقیقت، مسئلهٔ جهانبینی اوست؛ جهانبینیای تقلیلگرا و تنگنظرانه که دامنهٔ بینش او را محدود میسازد، ارزشهایش را فرو میکاهد، از گسترهٔ کنشگریاش میکاهد و روابط او را با انسان و دیگر جهانها محدود میکند. چنین نگرشی در نهایت، افکار و مواضعی جانبدارانه و ستمگرانه پدید میآورد.
رابطهای که روشنفکرِ ازخودگسسته یا از خودبیگانه با جهان برقرار میکند ــ یعنی «نگرش او به جهان» ــ همواره مانع از آن شده است که ارزشهای مقتضیِ زمانهٔ کنونی را درک کند و او را از اتخاذ موضعی مناسب در برابر رویدادهای آن بازداشته است.
ویژگی برجستهٔ این نگرشِ حجابافکن آن است که رابطهٔ روشنفکر با اشیا و پدیدهها را به رابطهای مبتنی بر تلاش برای تملک، تصاحب و در اختیار گرفتن تبدیل میکند.
مقصود آن است که این روشنفکر، اشیا و ارزشها را صرفاً از منظر امکان تملک آنها درک میکند و حتی خودِ عقل را نیز به چیزی مملوک تبدیل میسازد.
برای مثال، حق را ملک خود میداند، عدالت را ملک خود میپندارد و آزادی را نیز در شمار داراییهای خود قرار میدهد؛ چه رسد به امور محسوس و مادی. بدینسان، معقولبودن اشیا و پدیدهها در نظر او با قابلیت تملک آنها گره میخورد.
چنانکه طه عبدالرحمان میگوید، بهگونهای که جای هیچ تردیدی باقی نمیگذارد، ثابت شده است که «حیازت» (در اختیار گرفتن و تصاحب) ریشهٔ نزاع میان انسانهاست؛ نزاعی که به کشتن یکدیگر میانجامد؛ نزاعی که از کشمکش بر سر زمین آغاز میشود و تا ستیز بر سر اندیشه امتداد مییابد.
آنچه طه عبدالرحمان بیان کرده است، ما را به یاد دیدگاه ابن خلدون در کتاب مقدمه میاندازد. ابن خلدون فصلی را با عنوان «فصل نخست از کتاب اول: دربارهٔ عمران بشری بهطور کلی و مقدمات آن» اختصاص داده و در آن یادآور شده است که اجتماع برای انسان، به اقتضای سرشت او، ضرورتی طبیعی است؛ اما برای جلوگیری از نزاع میان مردم در تأمین نیازهای زندگی، از قبیل خوردن، پوشیدن، نوشیدن و مسکنگزیدن، وجود نیرویی بازدارنده، اعم از دینی یا سلطانی، ضروری است.
این حیازت یا تصاحب و در اختیار گرفتن، که به گفتهٔ ابن خلدون به نزاع میانجامد، همان چیزی است که طه عبدالرحمان آن را ریشهٔ «آشوب قابیلگرایانه»، جنگ و ستیز و فرسایش درونی میداند که پیشتر به آن اشاره کردیم.
این دیدگاه نشان میدهد که روشنفکرِ ازخودگسسته، یا روشنفکرانِ ازخودگسسته، خود در «آشوب قابیل گرایانه» گرفتارند؛ یعنی در وضعیتی که انسان، صرفاً برای گرفتن و ربودن آنچه دیگری در اختیار دارد، دست به کشتن برادر انسانی خود میزند.
این وضعیت سبب شده است که فرهنگ کشتار گسترش یابد و حتی در میان روشنفکران نیز پذیرفته شود. افزون بر این، خودِ روشنفکرانِ ازخودگسسته، بهسبب خیانت به امانت انسانی، خیانت به فرهنگ و خیانت به همهٔ جهانهایی که انسان با آنها پیوند دارد، کشتن انسان به دست انسان دیگر را توجیه میکنند و فرهنگ کشتار را گسترش میدهند.
ازاینرو، به تعبیر طه عبدالرحمان، برای بیرونآوردن این روشنفکران از وضعیت گسست فرهنگی و ازخودبیگانگی، باید آنان را از منظری که بر پایهٔ آن میاندیشند و از دریچهٔ آن به جهان مینگرند، خارج ساخت.
به بیان دیگر، عبور از این مانع نهضت ــ یعنی وضعیت و شرایطی که روشنفکرِ ازخودگسسته در آن گرفتار است ــ مستلزم ظهور روشنفکری از نوعی متفاوت است؛ روشنفکری که سرچشمههای فکری خود را از مبانیای غیر از مبانی روشنفکرِ ازخودگسسته میگیرد و به جهان نه از دریچهٔ «نگرش تملکمحور» مینگرد؛ نگرشی که به «قابیلگرایی» میانجامد.
این روشنفکرِ جدید، به تعبیر طه عبدالرحمان، «روشنفکرِ مرابط» است؛ روشنفکری که وظیفه دارد دگرگونیای بنیادین در جهانبینی و نگرش به جهان پدید آورد تا خیانتی را که روشنفکرِ ازخودگسسته در آن گرفتار شده است، درمان کند.
اقرأ المزيد في:
انسلاخ المثقف
نویسنده: الدوکتور بدران بن لحسن
ترجمه: دکتر هجرت الله جبرئیلی