به مناسبت دومین سالگرد شهادت یحیی سنوار
دیروز زیر یادداشتی در فیسبوک، کامنتی خواندم که پرسیده بود: «یحیی سنوار چه ربطی به ما مردم افغانستان دارد؟»
پرسش خوبی است. واقعاً چرا باید چند روز پیهم از سنوار بگوییم؟ مگر در افغانستان کم سوژه داریم که اینهمه از یک مبارز فلسطینی یاد میکنیم؟ در سرزمینی که خود با انبوهی از رنجها، بیعدالتیها و محرومیتها روبهرو است، چرا باید از زندگی و مبارزهی کسی در گوشهای دیگر از جهان سخن بگوییم؟
این یادداشت را به مناسبت دومین سالگرد شهادت یحیی سنوار مینویسم؛ نه برای آنکه کارنامهی سیاسی و نظامی او را از نقد معاف کنم یا همهی دیدگاهها و روشهایش را تأیید کنم، بلکه برای پاسخدادن به این پرسش که قصهی مبارزان و قهرمانان چه اهمیتی برای مردمی دارد که خود با ظلم و ستم دستوپنجه نرم میکنند.
پاسخ را باید در نیروی قصهها جستوجو کرد؛ در اینکه روایت زندگی و مبارزهی انسانها چگونه بر باورها، هویت و رفتار ما تأثیر میگذارد.
یحیی سنوار، رهبر پیشین حماس، در واپسین روزهای زندگیاش در میدان نبرد با نیروهای اسرائیلی کشته شد. تصاویر آخرین لحظات زندگی او، بهویژه ایستادگیاش در برابر نیروهای مهاجم، برای بسیاری از فلسطینیان و هواداران آرمان فلسطین به نمادی از مقاومت تبدیل شد. اما اهمیت روایت زندگی او برای ما مردم افغانستان، لزوماً در پذیرش همهی دیدگاهها، تصمیمها و روشهای سیاسی و نظامیاش نیست؛ بلکه در این پرسش نهفته است که چرا داستان ایستادگی یک انسان در برابر قدرتی مسلط میتواند برای مردمی در جغرافیایی دیگر نیز معنا پیدا کند.
ما در افغانستان زیر حاکمیت طالبان با انواع تبعیضهای قومی، جنسیتی و مذهبی و محدودیتهای گسترده بر آزادیهای فردی و اجتماعی روبهرو هستیم. در چنین وضعیتی، روایت مبارزات کسانی که در برابر ظلم و بیعدالتی ایستادهاند، میتواند الهامبخش باشد؛ نه به این معنا که باید راه آنان را عیناً تکرار کنیم، بلکه از آن جهت که تجربههایشان ما را به تأمل دربارهی مسئولیت خود در برابر رنج انسانها و امکان تغییر وامیدارد.
قصهها فقط گذشته را بازگو نمیکنند؛ آنها میتوانند بر چگونگی دیدن جهان و تصمیمهای ما در زمان حال نیز اثر بگذارند.
قصهها قدرتی شگفتانگیز دارند. وقتی داستان زندگی و مبارزات آدمهای بزرگ را میشنویم، ممکن است چنان با روایت آنان درگیر شویم که مرز میان تماشاگر و شخصیت داستان برای لحظهای کمرنگ شود. خود را در جای آنان بگذاریم، ترسها و دشواریهایشان را تصور کنیم و از خود بپرسیم: اگر من در موقعیت او بودم، چه میکردم؟
این همان نیرویی است که روایتها را از گزارش سادهی رویدادها فراتر میبرد و به عاملی برای شکلگیری باورها، هویت و کنش انسانی تبدیل میکند.
نخست؛ قصهها باورهای ما را شکل میدهند.
ما جهان را تنها از راه تجربهی مستقیم خود نمیشناسیم. بخش بزرگی از برداشتهای ما از عدالت، آزادی، شجاعت، ستم و مسئولیت، از روایتهایی سرچشمه میگیرد که میشنویم و میخوانیم. قصهها میتوانند پیشفرضهای ما را به چالش بکشند، افق تازهای پیش رویمان بگشایند و ما را وادار کنند دربارهی آنچه طبیعی، اجتنابناپذیر یا تغییرناپذیر میپنداشتیم، دوباره بیندیشیم.
دوم؛ قصهها به ما هویت میدهند و زمینهی همذاتپنداری را فراهم میکنند.
میر، با ارجاع به جروم برونر، توضیح میدهد که قصه میتواند ما را از دیوار نامرئی میان تماشاگر و بازیگر عبور دهد؛ چنانکه برای لحظهای خود را جای شخصیت داستان بگذاریم و موقعیت او را تجربه کنیم.
وقتی با شخصیت یک روایت همذاتپنداری میکنیم، دیگر فقط دربارهی زندگی او نمیخوانیم؛ ممکن است بخشی از تجربهی او را به تصویری که از خودمان داریم پیوند بزنیم. مبارزهی او به پرسشی دربارهی زندگی خودمان تبدیل میشود: من چه کسی هستم؟ به چه ارزشهایی باور دارم؟ در برابر بیعدالتی چه مسئولیتی دارم؟
از همینجا است که روایتها میتوانند در ساختن هویت فردی و جمعی نقش بازی کنند. ما گاهی خود را در امتداد قصههایی تعریف میکنیم که از قهرمانان، قربانیان، مبارزان و حتی شکستخوردگان شنیدهایم.
سوم؛ قصهها میتوانند به کنش منجر شوند.
وقتی یک روایت به بخشی از هویت ما تبدیل شود، ممکن است احساس کنیم که باید در زندگی واقعی نیز مطابق ارزشهایی رفتار کنیم که آن روایت در ما زنده کرده است. دیگر تنها تحسینکنندهی یک مبارز نیستیم؛ از خود میپرسیم که در برابر رنج دیگران چه میتوانیم بکنیم و سهم ما در تغییر وضعیت موجود چیست.
در چنین حالتی، رفتار ما فقط بر اساس محاسبهی سود و زیان شخصی شکل نمیگیرد؛ میخواهیم زندگی خود را نیز در چارچوب روایتی معنادار ببینیم. میخواهیم روزی بتوانیم به خود بگوییم که در برابر بیعدالتی، سکوت و بیتفاوتی را انتخاب نکردیم.
به همین دلیل است که رهبران سیاسی و جنبشهای اجتماعی برای بسیج مردم، تقویت همبستگی و تشویق کنش جمعی از قصهها بهره میگیرند. روایتها میتوانند احساسات را برانگیزند، مسئلهای را به دغدغهی مشترک تبدیل کنند و به مردمی که جدا از یکدیگر زندگی میکنند، احساس تعلق به یک سرنوشت مشترک بدهند.
البته قصهها همیشه در خدمت آزادی و عدالت نیستند. روایتهای سیاسی میتوانند برای فریب، نفرتپراکنی، تقدیس خشونت و توجیه سرکوب نیز به کار گرفته شوند. بنابراین، اهمیت قصهگویی به معنای پذیرفتن بیچونوچرای هر روایت یا قهرمانسازی بدون نقد نیست. ما باید بتوانیم از تجربهی مبارزان بیاموزیم، بیآنکه آنان را فراتر از نقد قرار دهیم.
با این همه، اگر میخواهیم در برابر ظلم و ستمی که امروز بر مردم افغانستان تحمیل میشود، تسلیم و منفعل نمانیم، به روایتهایی نیاز داریم که امکان ایستادگی، همبستگی و تغییر را به یادمان بیاورند. باید از مبارزات نلسون ماندلا، مارتین لوتر کینگ، چهگوارا، یحیی سنوار و احمدشاه مسعود سخن بگوییم؛ نه برای آنکه این شخصیتها را یکسان بدانیم یا تفاوتهای فکری، سیاسی و تاریخی آنان را نادیده بگیریم، بلکه برای آنکه از تجربههای متفاوت مبارزه در برابر سلطه، تبعیض و بیعدالتی بیاموزیم.
زندگی این شخصیتها به ما یادآوری میکند که وضعیت موجود، هرقدر هم دشوار و تغییرناپذیر به نظر برسد، لزوماً سرنوشت نهایی یک جامعه نیست. مردم میتوانند در برابر ستم واکنش نشان دهند، برای حقوق خود مطالبهگری کنند، با یکدیگر همبسته شوند و برای ساختن آیندهای متفاوت تلاش کنند.
برای مردم افغانستان، این یادآوری اهمیت ویژهای دارد. هنگامی که طالبان راه آموزش را بر دختران میبندند، زنان را از عرصههای گوناگون زندگی اجتماعی حذف میکنند و تبعیضهای قومی و مذهبی را تشدید میکنند، خطر تنها در خود این محدودیتها خلاصه نمیشود؛ خطر دیگر آن است که تداوم سرکوب، احساس ناتوانی را در جامعه گسترش دهد و مردم را به این باور برساند که هیچ راهی جز سکوت، تسلیم یا ترک کشور ندارند.
مهاجرت برای بسیاری از مردم تصمیمی ناگزیر و گاهی تنها راه نجات جان و حفظ آینده است. بنابراین، نمیتوان آن را بهسادگی نشانهی ترس یا انفعال دانست. اما اگر همهی امکانهای تغییر را فقط در رفتن جستوجو کنیم و هرگونه تلاش برای بهبود وضعیت را ناممکن بپنداریم، جامعه بهتدریج بخشی از توان جمعی خود را برای ایستادگی و بازسازی از دست میدهد.
قصههای مبارزه میتوانند در برابر چنین احساس ناتوانیای بایستند. آنها به ما یادآوری میکنند که تاریخ تنها از تصمیمهای قدرتمندان ساخته نشده است؛ مردمانی نیز در ساختن آن نقش داشتهاند که در برابر وضعیت موجود پرسش کردهاند، اعتراض کردهاند، هزینه پرداختهاند و برای تغییر کوشیدهاند.
با این حال، الهامگرفتن از مبارزان به معنای تقلید از روشهای آنان نیست. شرایط تاریخی و اجتماعی افغانستان با فلسطین، آفریقای جنوبی، ایالات متحده یا آمریکای لاتین یکسان نیست. آنچه باید از این روایتها بیاموزیم، لزوماً شیوهی جنگیدن یا تصمیمهای سیاسی یک شخصیت نیست؛ بلکه ضرورت اندیشیدن به آزادی، عدالت، مسئولیت جمعی و راههای متناسب با شرایط خودمان برای مقابله با ستم است.
ما به روایتهایی نیاز داریم که در کنار شجاعت، خرد را نیز بیاموزند؛ در کنار مقاومت، مسئولیتپذیری را؛ و در کنار ایستادگی در برابر ستم، احترام به کرامت انسانی را.
پس یحیی سنوار چه ربطی به ما مردم افغانستان دارد؟
ربط او به ما، پیش از هر چیز، در این پرسش نهفته است که انسان در برابر ستم چه میکند و روایت زندگی کسانی که در چنین موقعیتی قرار گرفتهاند، چگونه میتواند نگاه ما را به خودمان و جامعهمان تغییر دهد. ما میتوانیم دربارهی کارنامهی سنوار بحث کنیم، تصمیمهایش را نقد کنیم و دربارهی پیامدهای روش مبارزهاش پرسشهای دشوار مطرح سازیم؛ اما همزمان میتوانیم بررسی کنیم که چرا روایت ایستادگی او برای گروهی از مردم به نماد مقاومت تبدیل شده است.
قصهی او، مانند قصهی ماندلا، مارتین لوتر کینگ و احمدشاه مسعود، برای ما فرصتی است تا دربارهی رابطهی قدرت و مقاومت، ترس و شجاعت، انفعال و مسئولیت جمعی بیندیشیم.
ما داستان مبارزان را بارها بازگو میکنیم، نه برای آنکه گذشته را پرستش کنیم، بلکه برای آنکه در برابر آینده احساس ناتوانی نکنیم.
قصهها بهتنهایی جامعهای را آزاد نمیکنند؛ روایت بدون سازمانیابی، آگاهی، همبستگی و عمل سنجیده کافی نیست. اما میتوانند زمینهی ذهنی و عاطفی این تلاشها را فراهم کنند. میتوانند به مردم کمک کنند رنج پراکندهی خود را در چارچوب مسئلهای مشترک ببینند و دریابند که بیتفاوتی تنها واکنش ممکن نیست.
شاید به همین دلیل است که قصهی مبارزان، حتی آنانی که در سرزمینهایی دور از ما زندگی کردهاند، هنوز برایمان اهمیت دارد. ما در داستان زندگی آنان، تنها گذشتهی دیگران را نمیخوانیم؛ گاهی پرسشهای خودمان را مییابیم و دربارهی نقشی که میخواهیم در داستان زندگی و سرزمین خود ایفا کنیم، دوباره میاندیشیم.
در نهایت، پرسش فقط این نیست که یحیی سنوار چه ربطی به ما دارد؛ پرسش مهمتر این است که ما میخواهیم در برابر ظلم و بیعدالتی چه نقشی ایفا کنیم و چه روایتی از زندگی خود برای نسلهای آینده بهجا بگذاریم؟