۱
صد سال پسین افغانستان، سالهای بهشدت پرحادثهای بوده است. در این صد سال، بیش از ده نظام در افغانستان سقوط کرده، چندین امپراتوری به اینجا لشکر کشیده و چندین دهه جنگ، کشتار، خونریزی و مهاجرت را تجربه کردهایم.
مورخان زیادی، از غبار تا صدیق فرهنگ و عبدالحی حبیبی و دیگران، درباره صد سال اخیر افغانستان کتاب نوشتهاند؛ اما نقش کتاب در شکلگیری ذهنیت بازیگران سیاسی و جهتگیری تحولات کشور، کمتر بهصورت مستقل و نظاممند بررسی شده است. از معدود مواردی که به آن پرداخته شده، نقش سراجالاخبار در تکوین جنبش مشروطیت و شکلگیری حکومت امانی است.
این در حالی است که اگر عمیقتر بنگریم، بهسختی میتوان تحولی سیاسی و فکری را یافت که در پشت آن، هیچ کتاب یا نشریهای حضور نداشته باشد.
اگر یکی از بازیگران عمده تاریخ افغانستان در صد سال پسین استاد برهانالدین ربانی باشد، او مترجم کتابهای سید قطب است. اگر بازیگر دیگر نورمحمد ترهکی باشد، او خود نویسنده کتاب «زندگی نوین» بر مبنای اندیشههای مارکسیستی است. طالبان نیز کتابها و متون فکری ویژه خود را دارند.
محمود طرزی، پدر ناسیونالیسم افغانی، نیز نویسنده و مترجم کتابهای بسیاری از زبانهای خارجی بود.
اسلامگرایان آثار سید قطب و محمد قطب را میخواندند؛ کمونیستها نشریات حزب توده ایران را و نسل جوان ما در دوره جمهوریت نیز بیشتر کتابهای متفکران لیبرال را. جنبش طالبان نیز از متون و کتابهای برخاسته از سنت دیوبندی تأثیر پذیرفته است.
بدون تردید، کتابها در تحولات صد سال اخیر افغانستان نقش داشتهاند؛ اما این نقش، چنانکه باید، بررسی نشده است. پرسش این است که چرا در تاریخنگاری افغانستان، به جنگها، حکومتها، مناسبات قدرت و عوامل اقتصادی و دینی پرداخته شده، اما نقش کتاب در شکلگیری اندیشه و ذهنیت بازیگران این تحولات کمتر مورد توجه قرار گرفته است؟
۲
من نیز در یکی دو سال اخیر، چند کتاب خواندهام که درباره تأثیر کتاب و اندیشه بر تحولات فکری و سیاسی آدمها بودهاند. یکی از این کتابها «قبیله علیه آزادی» اثر ماریو بارگاس یوسا است.
یوسا، نویسنده معروف آمریکای لاتین و برنده جایزه نوبل ادبیات، در این کتاب که زندگینامه خودنوشت اوست، از نقش متفکران و آثارشان در تحولات فکری و سیاسی زندگی خود سخن میگوید.
کتاب دیگری را چند سال پیش خوانده بودم، از طریف خالدی، زیر عنوان «زیستن با کتاب». طریف خالدی، مورخ فلسطینی و استاد بازنشسته دانشگاه آمریکایی بیروت، در این کتاب، سالها زیستن و همراهی خود با کتابها را بهشکلی شیرین شرح میدهد و میگوید که این همزیستی چگونه بر تفکر، باور، رفتار و گفتارش تأثیر گذاشته است.
وقتی این دو کتاب را بخوانی، متوجه میشوی که کتابها چه نقشی در تحول، اعتلا و دگرگونی جوامع و افراد داشتهاند.
من نیز در یادداشتهایم از تأثیر سروش، پوپر و شماری دیگر از فیلسوفان بر نظریات فردی و سیاسیام صحبت کردهام.
کمترین تأثیر سروش بر من، فاصلهگیری از قرائت طالبانی از اسلام بود. پوپر مرا از افتادن در دام جزمگرایی، قطعیت و توتالیتاریسم نجات داد و آیزایا برلین با کثرتگرایی آشنایم کرد و مرا با تفکرات آرمانشهری بیگانه ساخت.
در افغانستان، نویسنده، سیاستمدار و اهل کتاب و قلم کم نداریم؛ اما من تاکنون کتابی از کسی ندیدهام که بهطور مشخص، تأثیر کتابها و متفکران بر زندگی شخصی و تحولات فکری و سیاسی خودش را روایت کرده باشد. شاید چنین آثاری وجود داشته باشند و من از آنها بیخبر باشم؛ اما این موضوع، دستکم در فضای فکری و ادبی ما، کمتر مورد توجه قرار گرفته است.
۳
بیتوجهی به نقش کتاب در تحولات فردی، اجتماعی و سیاسی افغانستان میتواند علل و عوامل گوناگونی داشته باشد.
یکی از احتمالها، به باور من، تأثیر آموزههای مارکسیستی در میان نخبگان ما است. بسیاری از نویسندگان و مورخان ما، از جمله غبار، بیشتر به وضعیت اقتصادی و عوامل مادی در تحولات کشور اهمیت دادهاند. شماری نیز به موضوعات دینی پرداختهاند؛ از جمله حفیظ منصور. برخی دیگر نیز استبداد و ساختارهای سیاسی مستبدانه را محور بررسیهای خود قرار دادهاند.
البته توجه به اقتصاد، دین یا ساختارهای سیاسی بهخودیخود به معنای نادیدهگرفتن اندیشه و کتاب نیست؛ اما به نظر میرسد که در تاریخنگاری افغانستان، بررسی عوامل ساختاری و سیاسی بیشتر از مطالعه نقش کتابها و اندیشههای مکتوب مورد توجه قرار گرفته است. اینکه چرا چنین بوده، خود پرسشی است که به بررسی و پژوهش بیشتر نیاز دارد.
در هر صورت، حتی کتابخوانترین نویسندگان و روشنفکران ما نیز کمتر به نقش کتاب در شکلگیری تحولات سیاسی و اجتماعی افغانستان پرداختهاند؛ انگار که کتاب در این سرزمین هیچ نقشی نداشته باشد.
این در حالی است که هاینریش هاینه، درباره اهمیت اندیشه و کتاب، میگوید:
«اندیشه میکوشد مبدل به کردار گردد و کلمه میخواهد جسم شود… ماکسمیلیان روبسپیر چیزی نبود جز دست ژان ژاک روسو. نقد عقل محض کانت سر دئیسم را از تن جدا کرد.»
آیزایا برلین، فیلسوف معروف، نیز در بحثی درباره قدرت اندیشه، به نقل از هاینریش هاینه میگوید:
«نظریات فلسفی که در سکوت اتاق کار دانشمندی پایهریزی میشود، ممکن است تمدنی را به نابودی بسپارد.»
این سخنان، با وجود تفاوت در بیان، بر یک نکته تأکید دارند: اندیشهها میتوانند از محدوده ذهن و کتابخانه بیرون شوند، به رفتار و عمل سیاسی راه یابند و سرنوشت جوامع را تغییر دهند.
افغانستان نیز از این قاعده مستثنا نیست. اگر میخواهیم تاریخ تحولات این کشور را بهتر بفهمیم، نباید فقط به جنگها، سقوط حکومتها، رقابتهای سیاسی و مناسبات قدرت نگاه کنیم؛ باید کتابهایی را نیز بشناسیم که ذهن بازیگران این تحولات را شکل دادهاند، به آنان زبان و ایدئولوژی بخشیدهاند و گاه راه را برای آزادیخواهی و گاه برای استبداد و خشونت هموار کردهاند.
شاید وقت آن رسیده باشد که در کنار تاریخ جنگها، حکومتها و مناسبات قدرت، تاریخ کتابها و اندیشههایی را نیز بنویسیم که در پس تحولات افغانستان حضور داشتهاند، اما کمتر دیده شدهاند.