دیواره[3]: بیگانگی زمانی و مکانی؛ دیواره یی فراروی نوزایی تمدنی
موضوع این مقاله، بررسی نوعی آگاهی منفی است که با حالتی احساسی همراه میشود و باعث میگردد انسان، چه بهصورت فردی و چه بهصورت جمعی، احساس کند از واقعیت خود جدا افتاده است؛ از این واقعیت بیزار شود و بکوشد از آن بگریزد و از نظر احساسی و فکری به واقعیتی خیالی، یا به واقعیتی که در گذشته وجود داشته، یا در مکانی و در بستر اجتماعی، فرهنگی و تمدنی متفاوتی شکل گرفته است، پناه ببرد.
این آگاهی منفی و احساس جدایی، یکی از دیواره هایی جدی در برابر تحقق نهضت تمدنی یا نوزایی تمدنی ماست؛ نهضتی که امت ما در پی آن است. این پدیده را «الاغتراب الزماني والمكاني/ بیگانگی زمانی و مکانی» مینامند. این اصطلاح را از ادبیات مارکسیستی وام میگیریم؛ زیرا مارکس آن را در چارچوب صورتبندی اندیشههای سوسیالیستی خود وضع کرد. اما این اصطلاح پس از آن، بهدست بسیاری از پیشگامان روانشناسی اجتماعی، فیلسوفان و اندیشمندان جهان، به حوزه روانشناسی و سپس به عرصه اندیشه اجتماعی بهطور کلی راه یافت.
حالت بیگانگی؛ پیامدهای مستقیم
حالت بیگانگی، شمار زیادی از زنان و مردان امت ما را بهسوی احساس ناتوانی، ازدستدادن معنا، گرایش به انزوا، فقدان معیارهای روشن و تشدید احساس بیگانگی از خویشتن سوق میدهد. این وضعیت آنان را به حاشیهنشینی در عرصه حضور اجتماعی و مشارکت در دغدغهها و آرزوهای جامعهشان میکشاند.
این حالت ممکن است به انکار جامعه و ناتوانی در احساس تعلق و ادغام در آن نیز بینجامد؛ زیرا میان این افراد و محیط اجتماعیشان ارزشهای مشترکی وجود ندارد.
تمام آنچه گفته شد، بیانگر حالتی از احساس بیگانگی و انزوا از جامعه یا از یکدیگر است؛ حالتی که به بروز آشفتگی در عرصههای گوناگون و در پایههای مهمی میانجامد؛ از جمله آشفتگی در تعیین مرجعیت فکری، احساس تعلق، چگونگی مشارکت مثبت در فعالیتهای اجتماعی، تعیین رابطه با هویت فرهنگی و تمدنی جامعه، و نیز تعیین رابطه با دیگر جوامع تمدنی.
این بیگانگی در حقیقت، خود نتیجه نادیدهگرفتن متغیرهای زمانی و مکانی و تحولات تاریخی، و نیز نادیدهگرفتن یا درکنکردن امور ثابت و متغیر در مرجعیت فکری و واقعیت ماست؛ همچنین، حاصل ازدستدادن تصور درست از خویشتن، دیگری و زمان اجتماعیای است که انسان در آن زندگی میکند.
بازتابهای نادیدهگرفتن واقعیت بر مسیر نهضت نوزایی تمدنی امت
غفلت از واقعیت، بیتوجهی به آن و ناتوانی در برونرفت از بحرانها و پسرفتهای آن، بر مسیر بسیاری از پروژههای اصلاحی و نوسازی تأثیر گذاشته است. این مسئله در تلاشها برای رهایی از عقبماندگی و تحقق نهضت تمدنی ملتهای ما نیز آشکار شده است.
میبینیم که بسیاری از فرزندان امت ما، چه اصالتگرایان و چه نوگرایان ( الأصاليون أو الحداثيون) واقعیت امت خویش را بهعنوان نقطه آغازین و اساسی برای ساختن پروژه نهضتخواهانه خود نادیده میگیرند.
چنانکه به تعبیر دکتر مولود قاسم (رحمهالله)، گروهی از اصالتگرایان را میبینیم که در اندیشههای خود به گذشته بازگشتهاند تا به آن چنگ بزنند و از آن دفاع کنند، بیآنکه آن را بهدقت بررسی یا نقد کنند.
در حالی که نوگرایان به مکاتب فکری و گرایشهای غربی پناه بردند؛ مکاتب و گرایشهایی که به واقعیت خاص خود تعلق دارند و در بستر آن شکل گرفتهاند.
در نتیجه، این دو جریان بزرگ در امت، دچار نوعی بیگانگی زمانی و مکانی شدند؛ بیگانگیای که گاه به التقاط و آشفتگی انجامید و گاه سبب برخورد و اصطکاک تلاشها با یکدیگر شد و در نهایت، حرکت در مسیر نهضت و پیشرفت را با مانع روبهرو ساخت.
آنچه تاکنون گفته شد، دعوتی به نادیدهگرفتن گذشته و انکار دستاوردهای آن نیست؛ همانگونه که دعوتی به انزوا از تجربههای ملتهای دیگر و انکار آنها نیز نیست. بلکه دعوتی است به « توطين الذات/ بومیسازی خویشتن»؛ به این معنا که انسان هویت و مرجعیت فکری خود را انکار نکند و از زمانه خویش نیز غافل نماند.
در میان بسیاری از ملتهایی که در جهان معاصر مسیر تمدن و توسعه را پیمودهاند، تاریخ منبع الهام بوده و تجربههای ملتهای دیگر نیز منبعی برای کسب دانش و تجربهای سودمند به شمار آمده است؛ بیآنکه گرفتار عقده حقارت شوند.
اما ما همچنان در همان مکان و زمان درجا زدهایم؛ نه توانستهایم از تاریخ عبرت بگیریم و نه از عقده حقارت و احساس فرودستی در برابر غرب، بهطور خاص، و دیگر ملتها، بهطور کلی، رهایی یافتهایم. همچنین از تجربه ملتهایی که راه سومی را برگزیدهاند، درس نگرفتهایم؛ در حالی که نمونههای فراوانی از این رویکرد در اختیار داریم، از جمله کوریای جنوبی، جاپان، ترکیه، سنگاپور، مالیزیا و کشورهای دیگر.
شرایط حضور فعال در برابر بیگانگی
تاریخ به باری سنگین بر دوش ما تبدیل شده است؛ زیرا گرفتار بیگانگی تاریخی شدهایم و اندیشههای «مرده» را ــ به تعبیر استاد مالک بن نبی ــ از گذشته وارد کرده و به آنها جان بخشیدهایم؛ اندیشههایی که ما را به جنگهای تاریخی کشاندهاند، بهجای آنکه به سوی آینده حرکت کنیم.
همچنین گرفتار عقده حقارت در برابر ملتهایی شدهایم که در عرصه توسعه و تمدن از ما پیشی گرفتهاند؛ ازاینرو، به سرزنش و تحقیر خویش پرداختهایم و ریشه و اصالت خود را انکار کردهایم.
امروزه بخش بزرگی از ما بهجای زندهکردن ارزشهایی که تاریخ را پدید آوردهاند، در تلاش برای احضار جزئیات و رویدادهای تاریخی به سر میبرد.
به این امید زندگی میکنیم که روزی «جامه وصلهدار عمر رضی الله عنه» در برابر دیدگان ما ظاهر شود؛ بهجای آنکه مردان و زنانی پرورش دهیم که حامل ارزشهای عمر رضی الله عنه و عدالت او باشند.
از سوی دیگر، به تعبیر طه عبدالرحمن، ما در زمانهای غیر از زمانه خود و در جغرافیایی بیگانه با خویش، دچار بیگانگی شدهایم. همانگونه میاندیشیم که دیگری میاندیشد، همان مسائل و پرسشهایی را دشوار و مسئلهبرانگیز میدانیم که او دشوار میداند، و در چارچوب تمدن و اندیشههای او تولید میکنیم؛ اما نه بهعنوان نوآور، بلکه در جایگاه مقلد.
ازاینرو، محصولات غرب که در بستر اجتماعی، تمدنی، فرهنگی و اقتصادی خاص خود تولید شدهاند، نزد ما انباشته شدهاند؛ همانگونه که اندیشهها و گرایشهای آن را نیز «روی هم انباشته میکنیم»؛ اندیشهها و گرایشهایی که خود غرب پس از نقدشان از آنها عبور کرده و به سراغ اندیشهها و گرایشهای دیگری رفته است.
این آشفتگی فراگیری که آگاهی و وجدان مسلمان معاصر را فراگرفته و آن را میان دو راهحل سرگردان ساخته است، مایه تأسف و اندوه است. مالک بن نبی دههها پیش این وضعیت را دریافته بود و به نظر میرسد که اوضاع همچنان به همان منوال باقی مانده است.
ابن نبی میگوید:
«به نظر میرسد اصلاحگران در بسیاری از عرصهها در جستوجوی راهحل سومی هستند که با اندیشه اسلام و ضرورتهای عصر سازگاری بیشتری داشته باشد؛ اما این جستوجو خود سرشار از تردیدها و رنجهاست.
بیتردید، آشفتگی در میان قطبهای اندیشه مسلمانان، روند تکامل اندیشهها را متوقف میسازد؛ زیرا جامعه اسلامی نه میتواند به گذشته بازگردد و به مرحله پس از موحدون عقبنشینی کند و نه میتواند در حرکت خود بهسوی غرب، جهشی کورکورانه به جلو داشته باشد.
بدینسان، وضعیت جهان اسلام این احساس را در ما برمیانگیزد که گویی در منطقهای «ممنوعه» در تاریخ ایستاده است؛ منطقهای میان آشفتگی دوران پس از موحدون و نظام غربی.» [منبع: وجهة العالم الإسلامي، مالك بن نبي].
هر دو وضعیت نابودکنندهاند؛ یکی انسان را به بیگانگی از تاریخ و درگیرشدن در نبردهای آن میکشاند و دیگری به بیگانگی از زمانهای که متعلق به دیگران است؛ به گرفتارشدن در عقدهٔ حقارت در برابر نیروی غالبی که امروز روندهای زمانه را در اختیار دارد، و به اسارت در برابر دیدگاهها، دستاوردها، نگرش او به جهان و زندگی و شیوهٔ زیست او.
آنچه باید آگاهی مسلمان از آن رها شود، همین است تا از بیگانگی خویش بیرون آید، در میان ملتها حضوری فعال داشته باشد و گواه بر آنان باشد.
………
منبع:
الاغتراب الزماني والمكاني عائقًا للنهوض – إسلام أون لاين
نویسنده: الدوکتور بدران بن لحسن
ترجمه: دکتر هجرت الله جبرئیلی