گاهی انسان از مخالفان فکری و سیاسی خود کمتر میرنجد تا از کسانی که روزگاری برای اندیشه، سخن و جایگاهشان احترام قائل بوده است. مخالفت با یک شخصیت سیاسی، امری طبیعی است؛ اما وقتی احساس میکنیم کسی که زمانی برایش ارزش فکری و سیاسی قائل بودیم، از مسیر گذشتهاش فاصله گرفته است، حسرتی به سراغمان میآید که با مخالفت معمولی تفاوت دارد. حکایت من با دکتر پدرام نیز حکایت همین حسرت است؛ حسرت شخصیتی که هنوز برایش ارزش قائلام، اما با موضعگیریهای امروزیاش همدل و هممسیر نیستم.
دیشب، در گفتوگویی با چند تن از دوستان، بحثمان به گفتوگوی اخیر دکتر پدرام و دکتر رحیمی کشیده شد. یکی از دوستان خطاب به من گفت که گویا پس از سقوط، من نیز ضد پدرام شدهام. این سخن، هرچند کوتاه بود، پرسشی را پیش کشید که ارزش تأمل دارد؛ آیا هرکس از یک شخصیت سیاسی انتقاد کند، الزاماً به دشمن او تبدیل شده است؟ آیا نمیتوان کسی را دوست داشت، برای گذشته و ظرفیتهایش احترام قائل بود و در عین حال، با موضعگیریهای امروزیاش مخالفت کرد؟ به باور من، میان نقد یک شخصیت و دشمنی با او فاصلهی بس طولانی وجود دارد.
من دکتر پدرام را هیچگاه شخصیتی عادی در فضای سیاسی تاجیکان ندیدهام و ندانستهام. من همیشه او را بهعنوان فردی دارای ظرفیت فکری، توانایی سخنوری و استعداد سیاسی میشناسم؛ کسی که میتوانست با اندیشهی مستقل و نگاه نقادانهاش، فراتر از مرزبندیهای معمول سیاسی ظاهر شود. درست به همین دلیل، از او انتظار بیشتری دارم. وقتی از کسی ظرفیت بالای فکری سراغ داریم، طبیعی است که از او تحلیل عمیقتر، استدلال سنجیدهتر و موضعگیری مسئولانهتری انتظار داشته باشیم. اگر چنین ظرفیتی در دکتر پدرام نمیدیدم، شاید سخنان و موضعگیریهایش نیز تا این اندازه برایم اهمیت نمیداشت.
اما مشکل از جایی آغاز میشود که میان ظرفیت یک شخصیت و آنچه در عمل از او دیده میشود، فاصله میافتد. به باور من، پدرام امروز در برخی موضعگیریهایش از آن پختگی فکری که از او انتظار میرود، فاصله گرفته است. گاهی چنین به نظر میرسد که هیجان سیاسی بر تأمل و واکنشهای عاطفی بر تحلیل سنجیده پیشی میگیرند. سخنانی که میتوانند فرصتی برای روشنشدن یک مسئله باشند، به جدلهایی تبدیل میشوند که بیش از آنکه به فهم واقعیت کمک کنند، بر فضای اختلاف و بدبینی میافزایند. این تغییر، برای کسی که زمانی به توانایی فکری او باور داشته است، بهسادگی قابل چشمپوشی نیست.
اینجاست که باید پرسید؛ از یک روشنفکر و اندیشمند سیاسی چه انتظاری داریم؟ آیا صرفا میخواهیم سخن بگوید، موضع بگیرد و مخالفاناش را به چالش بکشد، یا انتظار داریم که سخناش پشتوانهی فکری داشته باشد، استدلالاش از احساساتاش پیشی بگیرد و نقدش راهی برای فهم بهتر واقعیت باز کند؟ روشنفکر بودن تنها به معنای داشتن اطلاعات، توانایی سخنگفتن یا مخالفت با دیگران نیست؛ بلکه مستلزم توانایی فاصلهگرفتن از پیشداوریها، سنجیدن دیدگاههای مخالف و بررسی مسائل با نگاهی مستقل و نقادانه است. من از دکتر پدرام انتظار همین رویکرد را دارم؛ انتظاری که به دلیل شناخت ظرفیتهای او، همچنان در ذهنم زنده است.
در گفتوگوی اخیر او با دکتر رحیمی، آنچه مرا به تأمل واداشت، صرفا اختلاف دیدگاه این دو نبود، بلکه شیوهی پیشبرد بحث بود. به برداشت من، دکتر پدرام بیش از آنکه به ارائهی یک تحلیل مستقل و منسجم بپردازد، در پی گردآوری و طرح فکتهایی بود که بتواند موضعاش را تقویت کند. فکتآوری، البته، بخشی ضروری از هر بحث جدی است و هیچ تحلیل معتبری نمیتواند از شواهد و اطلاعات واقعی بینیاز باشد. با این حال، واقعیتها زمانی ارزش تحلیلی پیدا میکنند که در چارچوبی روشن قرار گیرند و ارتباط میان آنها و نتیجهی که گرفته میشود، بهدرستی توضیح داده شود.
بحث سیاسی مسابقهی جمعآوری اطلاعات نیست؛ میدان سنجش قدرت تحلیل، انصاف و توانایی تشخیص حقیقت از برداشت شخصی است. کسی که میخواهد دیگران را قانع کند، باید افزون بر ارائهی شواهد، نشان دهد که چگونه از آن شواهد به نتیجهی مورد نظرش رسیده است. فکتها بهتنهایی سخن نمیگویند؛ این شیوهی تحلیل و استدلال است که به آنها معنا میبخشد. از شخصیتی چون دکتر پدرام انتظار میرود که صرفا به طرح اطلاعات بسنده نکند، بلکه با تحلیل مستقل خود، ابعاد مختلف یک مسئله را روشن سازد و مخاطب را به اندیشیدن وادارد. نگرانی من نیز دقیقا از همین فاصله میان انتظار و آن چیزی ناشی میشود که در برخی گفتوگوهای او میبینم.
نگرانی دیگرم به نوع نگاه پدرام به مسائل مربوط به تاجیکان برمیگردد. پیشتر مطلبی از او خواندم که در آن، دکتر رحیمی را به سوءاستفاده از تاجیکان متهم کرده بود.
چنین ادعایی، بهویژه در فضای حساس سیاسی افغانستان، نمیتواند تنها بر احساس یا برداشت شخصی استوار باشد. هر اتهامی باید با شواهد روشن و استدلال قابل دفاع همراه باشد؛ در غیر آن، بهجای روشنگری، زمینهی تشدید اختلافات را فراهم میکند. وقتی سخن از منافع و سرنوشت یک جامعه در میان است، مسئولیت گوینده سنگینتر میشود؛ زیرا کلمات و اتهامها میتوانند بر افکار عمومی اثر بگذارند و بیاعتمادی را گسترش دهند.
البته هیچ شخصیت سیاسیای نباید فراتر از نقد قرار گیرد. دکتر رحیمی نیز از این قاعده مستثنا نیست و اگر عملکردش پرسشبرانگیز باشد، باید دربارهی آن بحث کرد. اما میان نقد یک عملکرد و متهمکردن یک شخص به سوءاستفاده از یک جامعه، تفاوت بزرگی وجود دارد. نقد مستدل میتواند زمینهی پاسخگویی و اصلاح را فراهم کند؛ در مقابل، اتهامی که پشتوانهی کافی نداشته باشد، ممکن است به بیاعتمادی و خصومت دامن بزند. از همین رو، مسئله نه دفاع بیقیدوشرط از دکتر رحیمی است و نه رد همهی سخنان دکتر پدرام؛ مسئله، پایبندی به معیارهایی است که باید در هر بحث روشنگرانهی رعایت شوند.
تاجیکان به سیاستمدارانی نیاز دارند که منافع و سرنوشت جامعه را با نگاه مسئولانه بررسی کنند؛ کسانی که نه از احساسات جمعی برای تقویت جایگاه سیاسی خود بهره ببرند و نه هر اختلاف سیاسی را به مسئلهی هویتی تبدیل کنند. دفاع از یک جامعه، پیش از هر چیز، به صداقت فکری، استدلال و مسئولیتپذیری نیاز دارد. هویت مشترک نباید به ابزاری برای خاموشکردن پرسشها یا برانگیختن احساسات تبدیل شود. برعکس، هرچه موضوعی برای یک جامعه حساستر باشد، بررسی آن باید دقیقتر، منصفانهتر و بهدور از قضاوتهای شتابزده صورت گیرد.
از همینرو، نقد من متوجه شخص دکتر پدرام نیست، بلکه متوجه مسیری است که به باور من، برخی از موضعگیریهای او در سالهای اخیر نشان میدهند. من نمیخواهم گذشتهی او را انکار کنم، اما نمیتوانم صرفا به احترام گذشته، از نقد امروز چشم بپوشم. ارزشگذاری بر یک شخصیت نباید ما را از دیدن تغییرات احتمالی او بازدارد. همانگونه که نمیتوان تمام گذشتهی یک فرد را به دلیل موضعگیریهای امروزش نادیده گرفت، نمیتوان به بهانهی خدمات و ظرفیتهای گذشته نیز از بررسی انتقادی عملکرد کنونی او صرفنظر کرد. احترام واقعی، با صداقت در نقد و پذیرش تفاوت دیدگاهها معنا پیدا میکند.
شاید مشکل اصلی ما همین باشد که در فضای سیاسی افغانستان، نقد اغلب به دشمنی تعبیر میشود. اگر از یک شخصیت حمایت کنیم، انتظار میرود که در برابر تمام موضعگیریهایش سکوت کنیم و اگر از او انتقاد کنیم، فوراً در صف مخالفاناش قرار میگیریم. این نگاه دوگانه، فضای گفتوگو را محدود میکند و شخصیتهای سیاسی را به جای پاسخگویی، در موقعیت دفاع دائمی قرار میدهد. جامعهی که در آن نقد با دشمنی اشتباه گرفته شود، بهتدریج توانایی گفتوگوی سالم را از دست میدهد. در چنین فضایی، نه حقیقت بهدرستی روشن میشود و نه امکان اصلاح و بازنگری فراهم میماند.
من باور دارم که احترام واقعی به یک شخصیت، در تأیید بیچونوچرای او خلاصه نمیشود. گاهی نقدکردن، نشانهی آن است که هنوز برای ظرفیتهای او ارزش قائلایم و انتظار داریم بهتر از آنچه امروز ارائه میکند، ظاهر شود. کسی که هیچ انتظاری از او نداریم، دیگر نمیتواند ما را چنین دچار حسرت کند. نقد من از دکتر پدرام نیز از همینجا سرچشمه میگیرد. من هنوز ظرفیتهایی را در او میبینم که به باورم، میتوانند در خدمت اندیشهورزی و روشنگری قرار گیرند، اما احساس میکنم که برخی از موضعگیریهای امروزیاش با آن ظرفیتها تناسب ندارند.
دکتر پدرام هنوز هم میتواند با بازنگری در شیوهی بحث و موضعگیریهایش، جایگاه فکری خود را تقویت کند. این کار مستلزم آن است که بهجای گرفتارشدن در جدلهای فرسایشی، به تحلیل عمیقتر، استدلال سنجیدهتر و گفتوگوی مسئولانهتر روی آورد. سرمایهی فکری یک جامعه زمانی ارزشمند است که در خدمت روشنکردن مسائل قرار گیرد، نه آنکه در هیاهوی اختلافات سیاسی کمرنگ شود. جامعهی ما به چهرههایی نیاز دارد که بتوانند اختلاف را به فرصتی برای فهم بیشتر تبدیل کنند؛ نه آنکه در میان کشمکشهای سیاسی، از ظرفیتهای فکری خود فاصله بگیرند.
من نه مدعیام که دکتر پدرام هیچ نکتهی درستی در سخناناش ندارد و نه میگویم که تمام موضعگیریهای گذشتهاش بینقص بودهاند. هیچ انسانی از خطا مصئون نیست و هیچ شخصیت سیاسیای نباید از پرسش و نقد معاف باشد. حرف من این است که میان ظرفیتهایی که در پدرام سراغ داریم و آنچه امروز از برخی سخناناش برداشت میکنیم، فاصلهی وجود دارد که نمیتوان نادیده گرفت. این فاصله، پرسشبرانگیز است و ارزش آن را دارد که دربارهاش صادقانه سخن بگوییم؛ بدون آنکه نقد را به دشمنی و اختلاف را به خصومت شخصی تبدیل کنیم.
و این همان چیزی است که مرا به نوشتن وامیدارد. دریغ من از پدرام، دریغ از یک نام یا یک چهرهی سیاسی نیست، دریغ از ظرفیتی است که انتظار داشتم شکوفاتر شود، از اندیشهی که میتوانست عمیقتر باشد و از صدایی که میتوانست فراتر از جدلهای روزمره، به روشنگری بپردازد. وقتی شخصیتی را صاحب چنین تواناییهایی میدانیم، طبیعی است که از فاصلهگرفتن او از آن ظرفیتها متأسف شویم. این تأسف نه به معنای انکار گذشتهی اوست و نه به معنای بستن راه بازگشت؛ بلکه بیانگر انتظاری است که هنوز از او داریم.
اگر امروز از او انتقاد میکنم، به این معنا نیست که ارزش گذشتهاش را فراموش کردهام؛ بلکه به این معناست که هنوز میان آنچه از او انتظار دارم و آنچه در برخی موضعگیریهایش میبینم، تفاوتی احساس میکنم که برایم پذیرفتنی نیست. من نمیخواهم دکتر پدرام را صرفا با موضعگیریهای امروز یا دیروز تعریف کنم، اما باور دارم که هر شخصیتی باید مسئولیت سخنان و انتخابهای کنونی خود را بپذیرد. گذشته میتواند مایهی احترام باشد، ولی ادامهی این احترام به رفتار امروز نیز بستگی دارد. هیچ جایگاه فکریای با تکیه بر اعتبار گذشته، برای همیشه محفوظ نمیماند.
کاش بهجای آنکه شاهد فاصلهگرفتن او از ظرفیتهای فکریاش باشیم، شکوفایی بیشتر آن ظرفیتها را میدیدیم. کاش اختلافات سیاسی، مجال اندیشهورزی را از او نمیگرفتند و کاش پدرام، بهجای آنکه در جدلهای احساسی گرفتار شود، همچنان با همان توانایی فکریای که از او انتظار داریم، به نقد و تحلیل مسائل میپرداخت. جامعهی ما به چهرههایی نیاز دارد که در روزگار اختلاف، بر اهمیت خرد و استدلال تأکید کنند و بهجای افزودن بر شکافها، راهی برای گفتوگو بگشایند. هنوز هم میتوان امیدوار بود که پدرام بار دیگر چنین نقشی را پررنگتر ایفا کند.
دریغ از پدرام که میشناختیم؛ نه از آن رو که امروز با همهی سخناناش مخالفایم، بلکه از آن رو که انتظار داشتیم بیش از این باشد. دریغ از آن ظرفیت فکری که میتوانست عمیقتر و اثرگذارتر ظاهر شود؛ دریغ از آن صدایی که میتوانست بهجای گرفتارشدن در جدلهای فرسایشی، به روشنشدن مسائل کمک کند. من هنوز هم برای دکتر پدرام ارزش قائلام، اما این ارزشگذاری را ناسازگار با نقد نمیدانم. برعکس، باور دارم که اگر کسی را سرمایهی فکری برای جامعهی خود میشماریم، باید بتوانیم با صداقت از او انتقاد کنیم و در عین حال، امیدوار باشیم که ظرفیتهایش را دوباره در مسیر اندیشه، استدلال و روشنگری به کار گیرد.
کاش پدرام، همان پدرام میماند.