اگر بخواهیم به سیمای فکری و درونمایهٔ اندیشهٔ آقای پدرام از منظری تحلیلی بنگریم، پیش از هر چیز با یک پرسش بنیادی مواجه میشویم: جامعهای که کتاب نمیخواند، اندیشهها را نمیشناسد و ابزارهای خرد سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را نیاموخته است، چگونه میتواند میان سره و ناسره، حقیقت و توهم، و کنش مسئولانه و فرصتطلبی سیاسی تمایز بگذارد؟
یکی از بحرانهای عمیق جامعهٔ ما، فقدان فرهنگ مطالعهٔ نظاممند و ضعف نهادهای تولید دانش است. دانشگاه، در معنای اصیل خود، صرفاً نهادی برای توزیع مدرک نیست؛ دانشگاه باید محل تولید دانش، پرورش تفکر انتقادی، تربیت ذهن پرسشگر و گسترش عقلانیت عمومی باشد. اما هنگامی که آموزش عالی از رسالت معرفتی خود فاصله بگیرد و به فرایند صدور مدارک تقلیل یابد، ممکن است مدرک وجود داشته باشد، اما توانایی تحلیل غایب باشد؛ عنوان علمی وجود داشته باشد، اما تفکر انتقادی شکل نگیرد؛ و ادعای آگاهی مطرح شود، اما قدرت تشخیص و داوری مستدل به وجود نیاید.
پیامد این وضعیت را در شیوهٔ قضاوت دربارهٔ شخصیتهای سیاسی و فکری میتوان مشاهده کرد. بسیاری، پیش از آنکه اندیشهای را بشناسند، آن را رد میکنند؛ پیش از آنکه مرام سیاسی فردی را مطالعه کنند، دربارهٔ او حکم صادر میکنند؛ و پیش از آنکه نسبت یک اندیشه را با عدالت، آزادی و منافع عمومی بسنجند، آن را با پسند و ناپسند شخصی خود اندازه میگیرند.
داوری عادلانه دربارهٔ یک اندیشه، بدون شناخت آن اندیشه، از نظر معرفتی فاقد اعتبار است.
چگونه میتوان دربارهٔ کسی قضاوت کرد، درحالیکه نمیدانیم چه میگوید، از چه مبانی نظری دفاع میکند، چه هدفی را دنبال میکند و مفاهیمی چون عدالت، آزادی، هویت و برابری را چگونه صورتبندی میکند؟
نقد، پیش از آنکه یک کنش زبانی باشد، مسئولیتی معرفتی و اخلاقی است. نقدکننده باید موضوع نقد را بشناسد، استدلال طرف مقابل را بهدرستی بازسازی کند و سپس با معیارهای منطقی، اخلاقی و سیاسی به ارزیابی آن بپردازد. در غیر این صورت، آنچه به نام نقد عرضه میشود، ممکن است چیزی جز واکنش عاطفی، خصومت شخصی یا بازتاب منافع فردی نباشد.
بحران نقد سیاسی؛ نقد اندیشه یا داوری دربارهٔ اشخاص؟
در افغانستان/خراسان، یکی از مشکلات اساسی فرهنگ سیاسی این است که بهجای نقد نظاممند اندیشهها، برنامهها و کارنامههای سیاسی، اغلب خود اشخاص به موضوع اصلی منازعه تبدیل میشوند. بهجای آنکه بپرسیم یک سیاست چه پیامدی برای جامعه داشته است، میپرسیم صاحب آن سیاست چه کسی است؛ بهجای آنکه یک موضع سیاسی را با معیار عدالت اجتماعی و منافع عمومی بسنجیم، آن را با میزان نزدیکی یا دوری صاحب موضع از منافع شخصی خود ارزیابی میکنیم.
این شیوهٔ داوری، نقد سیاسی به معنای دقیق کلمه نیست؛ بلکه نشانهٔ غلبهٔ ذهنیت شخصمحور بر عقلانیت برنامهمحور است.
در یک فرهنگ سیاسی سالم، هیچ شخصیتی فراتر از نقد نیست؛ اما هیچ شخصیتی نیز نباید بدون استدلال و شناخت، به موضوع تخریب تبدیل شود. نقد باید متوجه گفتار، کردار، سیاستها، مواضع و پیامدهای کنش سیاسی باشد، نه صرفاً متوجه هویت شخصی یا میزان برآوردهشدن انتظارات فردی ما از یک سیاستمدار.
اگر کسی به خواستهٔ شخصی ما پاسخ مثبت نداد، این امر بهخودیخود دلیل بر خطا بودن اندیشهٔ او نیست؛ همانگونه که موافقت یک سیاستمدار با خواستههای ما نیز الزاماً به معنای درستی مواضع او نیست.
معیار داوری سیاسی باید استدلال، شواهد، انسجام فکری، پیامدهای اجتماعی و نسبت کنش سیاسی با عدالت باشد؛ نه رضایت شخصی، تعلقات گروهی و ملاحظات منفعتطلبانه.
پدرام و مسئلهٔ تداوم مبارزهٔ سیاسی
اگر بخواهیم دربارهٔ تاریخ سیاسی معاصر افغانستان/خراسان صادقانه سخن بگوییم، ناگزیر باید میان کسانی که در دورههای مختلف از عدالت، آزادی و هویت سخن گفتهاند و کسانی که در مقاطع حساس تاریخی برای این مفاهیم هزینه پرداختهاند، تمایز قائل شویم. البته این تمایز باید بر مبنای بررسی مواضع، عملکردها و کارنامههای سیاسی صورت گیرد، نه بر پایهٔ احساسات و داوریهای شتابزده.
در این چارچوب، پدرام برای من شخصیتی قابل تأمل است؛ بهویژه از منظر تداوم مواضع انتقادی و مبارزهٔ سیاسیاش در حدود دو دههٔ گذشته. اهمیت او، در نگاه من، در این است که مبارزه با تبعیض، دفاع از عدالت اجتماعی و طرح مسئلهٔ هویت را به بخشی از گفتمان سیاسی خود تبدیل کرده و در برابر جریانهایی که آنها را حامل تبعیض و برتریطلبی میداند، موضع گرفته است.
در تاریخ سیاسی، تداوم یک موضع در شرایط دشوار، خود موضوعی جدی برای ارزیابی است؛ همانگونه که تغییر موضع نیز باید با توجه به دلایل، زمینهها و پیامدهایش بررسی شود.
از همین رو، نمیتوان کارنامهٔ سیاسی افراد را تنها با سخنان امروز آنان سنجید؛ باید به گذشته بازگشت، مواضع دیروز را به یاد آورد و فاصلهٔ میان گفتار و کردار را بررسی کرد. چه بسیار کسانی که امروز از عدالت و هویت سخن میگویند، اما در مقاطع حساس گذشته، مواضعی کاملاً متفاوت داشتهاند.
تاریخ سیاسی را نباید با حافظهٔ کوتاهمدت و قضاوتهای موسمی خواند.
دفاع از یک شخصیت سیاسی زمانی از سطح ستایش شخصی فراتر میرود که بتوان برای آن، استدلال روشن و شواهد تاریخی ارائه کرد.
پدرام و تولید اندیشه؛ مسئلهٔ آگاهی تاریخی و هویتی
یکی از محورهای مهم در ارزیابی کارنامهٔ فکری پدرام، توجه او به حوزههایی است که در آنها به طرح پرسشهای تاریخی، سیاسی، فرهنگی و زبانی پرداخته است.
در جامعهای که بخش بزرگی از منازعات سیاسی با برداشتهای سادهشده از تاریخ و هویت شکل میگیرد، پرداختن به این موضوعات میتواند بخشی از فرایند آگاهیبخشی عمومی باشد.
شناخت تاریخ سیاسی، بدون تحلیل مناسبات قدرت، ناقص میماند؛ شناخت هویت فرهنگی، بدون فهم زبان و حافظهٔ تاریخی، به سطح شعار تنزل میکند؛ و دفاع از عدالت اجتماعی، بدون بررسی ساختارهای تبعیض و محرومیت، نمیتواند به یک برنامهٔ سیاسی منسجم تبدیل شود.
از این منظر، اهمیت یک کنشگر فکری را باید در ظرفیت او برای پیوندزدن تاریخ با سیاست، هویت با قدرت، فرهنگ با آگاهی اجتماعی و نظریه با عمل سیاسی جستوجو کرد.
در ارزیابی من، یکی از وجوه برجستهٔ کارنامهٔ پدرام، همین تلاش برای طرح و گسترش مباحث تاریخی، هویتی، فرهنگی و زبانی در فضای عمومی افغانستان/خراسان است. او در این حوزهها سخن گفته، آگاهیرسانی کرده و موضوعاتی را وارد گفتوگوی سیاسی کرده است که بدون شناخت آنها، فهم بسیاری از منازعات جامعه دشوار خواهد بود.
به باور من، میزان توجه به این حوزهها و تداوم فعالیت او در آنها، جایگاه پدرام را به موضوعی جدی برای بررسی و گفتوگو تبدیل میکند.
البته تولید اندیشه، بازتولید اندیشههای موجود و گسترش آگاهی عمومی، مفاهیمی متمایزند؛ و ارزیابی دقیق هر متفکر باید با مطالعهٔ آثار، استدلالهای نظری، میزان نوآوری فکری و تأثیر اجتماعی او همراه باشد. اما این ارزیابی، خود نیازمند شناخت است، نه پیشداوری؛ نیازمند مطالعه است، نه خصومت؛ و نیازمند خرد است، نه تعصب.
مسئلهٔ اساسی این نیست که پدرام را دوست داشته باشیم یا نداشته باشیم؛ مسئله این است که آیا توانستهایم از مرحلهٔ قضاوتهای شخصی عبور کنیم و به مرحلهٔ فهم انتقادی اندیشههای سیاسی برسیم؟
جامعهای که هنوز میان نقد و تخریب، مخالفت و دشمنی، تفاوت نظر و خصومت شخصی تمایز روشنی قائل نیست، پیش از آنکه با بحران شخصیتهای سیاسی مواجه باشد، با بحران فرهنگ سیاسی و شیوههای داوری خود روبهرو است.
من بر این باورم که کارنامهٔ پدرام باید با شناخت آثار، مواضع، استدلالها و تداوم کنش سیاسی او بررسی شود؛ همانگونه که کارنامهٔ هر شخصیت سیاسی دیگری نیز باید چنین سنجیده شود. دفاع از او نباید به معنای تعطیل نقد باشد؛ بلکه باید فرصتی برای گسترش نقد مستدل و منصفانه فراهم کند.
اما آنچه برای من پذیرفتنی نیست، داوری دربارهٔ اندیشهای است که هنوز شناخته نشده؛ تخطئهٔ شخصیتی است که آثار و مواضعش مطالعه نشده؛ و صدور حکم سیاسی بر مبنای پسند و ناپسند شخصی، بدون برخورداری از معیارهای اخلاقی و معرفتی.
جامعهٔ آگاه، جامعهای نیست که شخصیتهای محبوب خود را نقد نکند؛ جامعهای است که حتی در دفاع از شخصیت محبوبش نیز استدلال میکند و حتی در مخالفت با مخالفش نیز از انصاف معرفتی دست نمیکشد.
زیرا عدالت، پیش از آنکه در ساختارهای سیاسی تحقق یابد، باید در شیوهٔ اندیشیدن، داوریکردن و مواجههٔ ما با دیگری ریشه بدواند.
و سرانجام، اگر خواهان جامعهای آزاد، عادلانه و آگاه هستیم، باید از خود آغاز کنیم کتاب بخوانیم، بیندیشیم، بشناسیم، تحلیل کنیم و سپس داوری کنیم.
نقد بدون شناخت، تعصب است؛ داوری بدون استدلال، پیشداوری است؛ و سیاست بدون خرد، چیزی جز میدان برخورد منافع و تعصبات نخواهد بود.