در این روزها، اروپا شاهد موجی از اعتراضات اجتماعی است. از فرانسه تا ایتالیا، بلجیم، اسپانیا و آلبانی، نارضایتیهای اجتماعی به شکلهای گوناگون بروز کرده است. همچنین گزارشهایی از اعتراضات در یونان، آلمان و اتریش منتشر شده است. گرانی، افزایش هزینههای زندگی، مشکلات سوخت، بحران آموزشی، دشواری دسترسی به مسکن و دیگر معضلات اجتماعی، از محورهای عمده این اعتراضات به شمار میروند.
مفسران سیاسی ممکن است برای این اعتراضات دلایل متفاوتی برشمارند؛ از مشکلات اقتصادی و سیاستهای دولتها گرفته تا پیامدهای جنگ و نابرابری اجتماعی. با این حال، این اعتراضات را میتوان در چارچوب پرسشی بزرگتر بررسی کرد: آیا لیبرالدموکراسی، بهعنوان الگوی مسلط سیاسی در غرب، هنوز قادر است وعدههای خود را برای شهروندانش برآورده سازد؟
هنگامی که اتحاد جماهیر شوروی در آستانه فروپاشی قرار داشت، فرانسیس فوکویاما نظریه مشهور «پایان تاریخ» را مطرح کرد. او استدلال میکرد که با فروپاشی کمونیسم شوروی، لیبرالدموکراسی به آخرین الگوی بزرگ و رقیبناپذیر در رقابت ایدئولوژیک تبدیل شده است. منظور او از پایان تاریخ، پایان جنگها و رویدادهای تاریخی نبود؛ بلکه این باور بود که بشر در جستوجوی شکل مطلوب حکومت، به افقی رسیده است که در آن، بدیل ایدئولوژیک قدرتمندی در برابر لیبرالدموکراسی وجود ندارد.
در آن تصویر، لیبرالدموکراسی ظاهراً نظامی بود که میتوانست آزادی سیاسی، ثبات اجتماعی و رفاه اقتصادی را در کنار هم فراهم کند. فروپاشی شوروی نیز برای بسیاری از ناظران غربی، نشانه پیروزی نهایی این الگو تلقی میشد. اما تحولات بعدی نشان داد که پیروزی بر یک رقیب ایدئولوژیک، لزوماً به معنای حل مشکلات درونی یک نظام سیاسی نیست.
هنوز چند سالی از فروپاشی شوروی نگذشته بود که بحرانهای عمیق جوامع غربی آشکارتر شدند. حملات تروریستی یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱، تصور پایانیافتن منازعات بزرگ و رسیدن جهان به ثبات را به چالش کشید. پس از آن، رشد جریانهای راست افراطی، ملیگرایی افراطی و بیگانهستیزی در اروپا، از شکافهای اجتماعی و سیاسی عمیقتری پرده برداشت.
اکنون اعتراضات اجتماعی نیز پرسشهای تازهای پیش کشیدهاند. وقتی شهروندان در جوامعی برخوردار از نهادهای انتخاباتی و آزادیهای سیاسی، با افزایش هزینههای زندگی، دشواری تأمین مسکن و نگرانی درباره آینده فرزندان خود روبهرو هستند، نمیتوان تنها به وجود انتخابات و نهادهای دموکراتیک بسنده کرد. دموکراسی زمانی میتواند اعتماد عمومی را حفظ کند که شهروندان، افزون بر برخورداری از حقوق سیاسی، امکان زندگی شرافتمندانه و دسترسی به فرصتهای عادلانه را نیز داشته باشند.
از سوی دیگر، سیاستهای مداخلهجویانه قدرتهای غربی، جنگهای خاورمیانه و ادامه جنگ اوکراین، هزینههای اقتصادی و سیاسی سنگینی بر جای گذاشتهاند و به تشدید نگرانیها درباره اولویتهای دولتها کمک کردهاند. این عوامل، در کنار مشکلات اقتصادی و اجتماعی داخلی، پرسشهایی جدی درباره کارآمدی سیاستهای دولتهای غربی و پیامدهای تصمیمهای آنان بر زندگی شهروندان مطرح میکنند.
مجموع این تحولات، اعتماد بخشی از شهروندان به نهادهای سیاسی و توانایی نظامهای حاکم در حل مشکلات عمومی را با چالش روبهرو کرده است. گسترش نابرابری، افزایش هزینههای زندگی، فرسایش اعتماد عمومی و ناتوانی در پاسخگویی مؤثر به نیازهای اساسی مردم، میتواند مشروعیت سیاسی لیبرالدموکراسی را تضعیف کند. اگر این نظام نتواند میان آزادی سیاسی و عدالت اجتماعی پیوندی مؤثر برقرار سازد، صرف برخورداری از انتخابات و نهادهای دموکراتیک برای حفظ رضایت عمومی کافی نخواهد بود.
از این منظر، اعتراضات اروپا را میتوان نشانهای از بحرانهای درونی لیبرالدموکراسی دانست؛ بحرانی که لزوماً به معنای پایان این نظام نیست، اما ادعای مصونیت آن از تناقضها و شکستهای سیاسی و اجتماعی را زیر سؤال میبرد.
شاید تاریخ به پایان نرسیده باشد؛ شاید آنچه پایان یافته، تصور سادهانگارانهای است که پیروزی لیبرالدموکراسی بر رقیب پیشین خود را با پایان بحرانهای سیاسی و اجتماعی بشر یکسان میگرفت.