اندیشمندی که برای درستدیدارنمودن هستی بر فراز نگهگاه دل خویش رفته است، هستی را به درستی دیدن، محتاج بازنگری چگونگیِ خویشچیستیست. نخست شناخت چیستی خویش و دوم شفافسازی عناصر که از آن انسان شکل میگیرد. سوم ساختهای چه دستی استی؟ هر انسانی به ترتیب این سه شناخت، تصمیم به زندگیکردنی میگیرد که استوار به چرخ شجاعت، هنرمندانهزیستی، طور دیگر دیدن ماوراء و نامرئیات و متافیزیک وجود، میباشد. از این دگرطور بینی است که اقبال در بال ققنوس زمانهها مینشیند و چه نیکو و موجکوب به غواصی هستی میآید و گوهر دگراندیشی را مفت روشنگر میگردد، چنانی بیدل مصراع لطیفی مصداق این باب دارد:
خدمت دلها کن اینجا کفر و دین منظور نیست
آینه از هرکی باشد مفت روشنگر بود
این مجانیآینه بر دست که رو به جهت آفتاب ایستاده تا پهنهپهنهی درهای پر خموپیچ زندگی را به درستی ببیند و بازتاب دهد، بیشتر خود را محتاج شعر میبیند و بینشی که در هیچ آیینهی نمیتواند هویدا، جز اینکه رجوع کند به شعر. شیخ محمود شبستری چه بیت زیبای دارد:
مرا زین شاعری خود عار ناید
که در صدقرن یکی عطار ناید
شعر برای اقبال آیینهی توانمندیست در زلالبهرخکشیدن حقیقتها و یافتهایش به انجمننشینان روی زمین. روشنگری او منظوریست که بیدل انتظار دارد. اقبال شبگردیست تندنگر چونانی که خود گوید:
کردم به چشم ماه تماشای این سرای
یا:
نگاهم انقلاب دیگری دید
طلوع آفتاب دیگری دید
از شبنگری چارهای به نورافکندن میاندیشد و راهی نمیبیند جز اینکه خویش را چو نوری در مقدم شبنوردان بتاباند. از آنجایی که انسان گاهاً در قسمتهای این درهپیمایی(سیر هستی و شناخت و تفکیک چشمدیدهایش)دچار توهم و سرگیجهگی تعامل با بعضی از موارد میشود؛ اقبال نیز از جاجای این فراز و نشیب بیذوقزده عبور نکرده است و آن اینکه لاهوری ابیاتی دارد در شأن افرادی که گرچه سلطنت یا پادشاهی شایستهی شخصیت آنان نبوده اما این جور روزگار است که همیش پلهای ترازو را به نفع بیطبعان گران میکند. مهم نیست چه کسانی و از چه مرز و بومیاند.
نکتهای دیگری که میتوان آن را توهمات اقبال گفت؛ کمشناختی او از هویتهای اجتماعات است که قومی را به قومی یا اسم خاصی را به تیف غیر منوط آن اطلاق کرده است. البته اگر کلمهی «افغان» را در نظر بگیرم که آن را به «تاجیک» نیز منسوب دانسته، علتاش غلط مشهوری بوده که از ماجراجویی و میانخوریهای خود این سرزمین برخاسته. این موضوع به درد انسان امروزی نمیخورد اما جای تاسف است که هنوز از دام کژبینیها رهایی نیافتهایم و ناکاراترین روش را در عصری که به هیچجهتی با به رفاء رسیدن و زد و بگیر امروزی تطابق و در تعامل نیست، انتخاب کردهایم.
از نظر شخص من، دیگر نادرستدرز باقیمانده از سیاستزدگی اقبال که بیشتر به دردسر منطقه انجامید؛ طرح جداسازی کشوری به نام پاکستان از گردهی هندوستان بود. البته نیت اقبال این نبود پاکستانی روی کار آید با رویکرد ناپاکی که امروز افغانستان زهر آن را میچشد. ارچند طرح او زمان حیات نه، بل مدتها بعد از مرگش به اجرا درآمد اما برای نخستینبار اقبال با جمعی از هماندیشانش دنبال پیادهساختن ایدهی جداسازی مسلمانان از کنار هندوها بودند که اتفاقاً فال خوبی نیفتاد و به خیر خراسانی که با همه فرهنگ شکوهمند در مشکلات افغانستانشدن دست و پنجه نرم میکرد، نبود، چیزی که اقبال تصورش را نداشت. اسلامسنجی که امروز جهان از آدرس این منطقه میکند و وضعیتی اکنون افراطیاندیشی دینی بر سر ملتهای مسلمه آورده است تمامش از جویبار بیش از اندازهزهریشدهی مدرسههای آب میخورد که در پاکستان فعال استند. آموزههای دینی آنان بر سر مسلمان به خصوص نسل مدرسهای افغانستان بلایی آورد که تیشه بر پیکر آبروی مسلمانی در جهان زد.
به هر رو سخن از اقبال و پیام بیداریده او است! هرگز چند سخنی که از پهلوی دیگر او ارائه شد، توجیه کمگهرپنداری اندیشههای اقبال لاهوری نیست. اگر هم اندک سوی ظنهای در بینش اقبال به نظر میرسد، زیر بار پیکار اصلاحگرایانهی او نهان میماند. وی همچنان به نردبان عارفمسلکی گام نهاده و «پله به پله تا ملاقات خدا» رفته و نیز به بیداری و حریت جانفشانیها نموده است. از اینروست که ریکارد سیر درونی میشکند و فریاد بیروننگری سر میدهد:
اگر چشمی گشایی بر دل خویش
درون سینه بینی منزل خویش
سفر اندر حضر کردن این چنین است
سفر از خود به خود کردن چنین است
کسی اینجا نداند ما کجاییم
که در چشم مه و اختر نیاییم
بعد از اینکه اقبال سیر درون خویش به هنرمندی طی مینماید، در جایگاه بیانگر رمزهای بیداری به انسانکوشی برای بهروزشدگی و جریانشناختی و زمانسنجی میآید و خطرهای عقبِ گیرافتیدگیها در گِل جهل را در عصر جلوتاز به بشر گوشزد میکند:
باز این عالم دیرینه جوان میبایست
برگ کاهش صفت کوه گران میبایست
احیایی دوبارهای اندیشهها را مطرح میکند و به ترمیم فکرهای استهلاکشدهی بشری میکوشد. در تلاش قشنگسازی جهانی که به دلیلهای مختلفی از زمان پیدایی تا ایندم رنگ مورد دست برد آدمی بوده، دست و پا میزند. در بیت دیگر همین غزل:
این مه و مهر کهن راه بجایی نبرند
انجم تازه به تعبیر جهان میبایست
انجم تازه، چراغ(دانشی)است که اقبال به روشنایی مدنیت و جهان تاریکشدهای در نظر دارد. میگوید تعالیمی را که نتوانسته تا هنوز ظلمتزدایی کند و اگر هم کرده شاید دیگر در این عصر کارایی ندارد، کنار باید گذاشت. اقبال به نوعی میخواهد صورت حسرتبار اجتماعی را که از بیخبری و نابیداری در لحاف هنجار نابهروزشده پیچیده و احساس عافیت میکند در حالی که نابودی تا شانهها او را بلعیده است، با هنرمندی در نقش یل گردنفراز بیدارگری چنین وضعیتی را تمثیل مینماید:
یاد ایامی که بیلیل و نهار
خفته بودم در ضمیر روزگار
کوکبی اندر سواد من نبود
گردشی اندر نهاد من نبود
نی ز نورم دشت و در آیینه پوش
نی به دریا از جمال من خروش
آه از این نیرنگ و افسون وجود
وای زین ناتابانی و ذوق و نمود
تاریخ نه چندان دوری را مرور میکند که زمان دیگر به کام این هویت فرهنگی شرقی نیست و فخر کاذب خویشبرتریبینی، خواب آنان بیشتر گران کرده است. کلمه [سواد] که به مفهوم سیاهی شهر آمده و در آن هیچ ستارهی به درخشیدن نیست. به پیهمخُلزیستی و یکسره نیندیشیدن به رهایی از این گیرکردهگی، متوجه میشود. اینکه سالها شده هویت فرهنگی شرقی که اقبال خود متعلق به آن است، در بکرآفرینیهای جهان شریک نیست و از اینکه هویتی به این ارزشمندی قرنها خواب رفته و اما هیچ خواب خوشی برای آینده ندیده، برایش زجر آور است. ادامه میدهد:
روزها در ماتم یکدیگر اند
در خرام از ریگ ساعت کمتر اند
از سوی دیگر متوجه میشود که این خوابرفتهگان خوابهای بدی نیز دیدهاند که وحشتزده بلند شده و یکدیگر را در خواببهسری و با چشمهای بسته، هر وسیلهای که دست شان میرسد به فرق یکدیگر میکوبند و باز که اندکی به هوش میآیند میبینند که تعدادی زیاد همنوع خود را نابود کردهاند و در ماتم آنها یخن تا تامن میدرند اما باز هم خواب میروند و این خواب بد و وحشت و همدیگر را کوبیدن و ماتمی قرنهاست ادامه دارد. عواقب تلخ این ملتخوابرفته را بازگو میکند:
صرصر او آتش دوزخ نژاد
زورق ابلیس را باد مراد
هر دست و پای که این قوم میزند چون متکی با سنجش شرایطها نیست، به جای نمیرسد و مثل باد تندی میماند که شلعهی آتش بیرحمی را به اطراف خود پخش میکند و روال زندگی سالم را نامطلوب میسازد. این بادی که در این بحر طوفانیشده(فشارهای بیموقع و بینیتجه)دمیده میشود بر جهتبخشی کشتیهای جنگی دشمن کمک کننده است تا زودتر بر سرنگونی سرزمین آنان برسند. منظور اقبال از باد بازتاب تلاش بیهودهی است که مورد تمسخر قرار گیرد تا اینکه انگشت حیرت جهانیان را برانگیزد. ارچند اقبال در کامل این مثنوی بیانات مختلفی دارد و موضوع بحث وی به پیروزیرسیدن ابلیس در اثر بندگی نکردن آدم است، اما در معنای دور حریف خونتشنهای را در لباس ابلیس مییابیم که به سبب خوابرفتهگی و بیچراغی(نابیداری و بیدانشی)ما به پیروزی رسیده. هنرمندی شاعر همین است که از عصری که خود در آن زیسته پا فراتر میگذارد. پیام اقبال چه تحلیل ژرفی از اوضاع کنون ما دارد که از بیخبری خویش با همه هویت و مفاخر فرهنگی از رقابت جهان عقب ماندهایم.
فطرت و مزاج اقبال در چندین صف در جهت بیداری چانهزن با پلشتیهاست. صفی دارد در میدان غلطفهمی دینی و چه چُست میرزمد و نیز لگدی در گردهی سیاستنفهمانِ فرمانبرِ گرگان درونی انسان که شیشهی آرامش زمین از رویکرد ظالمانه و جاهلانهی آنان ترک برداشته، میکوبد. از سوی هم مفاهیم نادرست سربرونکرده از بنای کژنهادهشدهی فلاسفه، گلهمندش کرده و در این چند کارزار اقبال استوار و موفق به رهبری روشنگریها میرسد.