گاهی یک رفتار کوچک در محفل فرهنگی، پرسشی بزرگ دربارهٔ مناسبات قدرت پیش روی ما میگذارد: چرا برخی از ما برای احترامگذاشتن به دیگری، نخست از جایگاه خود عقب مینشینیم؟ چرا دفاع از زبان و هویت خویش را با احتیاط و عذرخواهی همراه میکنیم، اما انتظار دیگران برای برجستهساختن زبان و هویت شان را طبیعی میپنداریم؟
در یکی از محافل بزرگداشت مولانا جلالالدین محمد بلخی، که بیشتر حاضران آن پارسیزبان بودند، از یکی از شرکتکنندگان خواسته شد شعری به زبان پشتو بخواند. خواندن شعر به زبان پشتو یا زبان دیگر، بهخودیخود، مسئلهای ندارد؛ در برنامهای با هدف آشنایی با ادبیات زبانهای مختلف، چنین کاری میتواند ارزشمند هم باشد. اما در محفلی که به بزرگداشت مولانا و میراث او اختصاص دارد، انتخاب شعری بیارتباط با موضوع، برای جلب رضایت چند مهمان، جای پرسش دارد.
پرسش بر سر ارزش زبانها نیست؛ بر سر رفتاری است که در آن، حضور حتی یک مهمان افغان/پشتون میتواند برگزارکنندگان پارسیزبان را به تغییر جهت برنامه وادارد. چرا باید چنین حضوری، احساس تکلیف برای جلب رضایت ایجاد کند؟ آیا در محافلی با محوریت زبان پشتو نیز حضور یک پارسیزبان همین اندازه بر محتوای برنامه اثر میگذارد؟
از نگاه من، این نابرابری را نمیتوان بدون توجه به مناسبات قدرت فهمید. مسئله، تنها سلیقهٔ گردانندهٔ یک محفل نیست؛ ترسی است که در رفتار فرهنگی و سیاسی ما راه یافته و گاهی پیش از آنکه کسی مطالبهای کند، ما را به عقبنشینی وامیدارد.
احترامی که باید دوسویه باشد
رواداری زمانی معنا دارد که هرکس بتواند با هویت آشکار و حقوق برابر در یک رابطه حضور یابد. احترام به زبان دیگری باید با احترام به زبان خود همراه باشد. هیچکس نباید برای پذیرفتهشدن، ناچار به کمرنگکردن خویش شود.
اما اگر همواره از یک طرف انتظار انعطاف، گذشت و عقبنشینی شود و سوی دیگر زبان و روایت خود را معیار مشترک معرفی کند، رابطه نابرابر است. نامگذاری این وضعیت به «همگرایی» یا «وحدت ملی»، ماهیت آن را تغییر نمیدهد.
برگزاری محفلی با محوریت ادبیات پارسی، همانقدر حق فرهنگی ماست که برگزاری محفلی با محوریت ادبیات پشتو، اوزبیکی یا هر زبان دیگر، حق گویندگان آن زبانهاست. برگزارکنندگان چنین محافلی نباید برای اثبات احترام خود به دیگران، پیوسته از موضوع و زبان برنامه فاصله بگیرند. مهمان نیز میتواند با احترام به ماهیت محفل، در آن حضور یابد و از محتوایش بهره ببرد.
مشکل از جایی آغاز میشود که این حق برای همه یکسان پذیرفته نشود؛ یک محفل بتواند بیهیچ توضیحی بر زبان خود استوار بماند، اما محفل پارسی ناچار باشد برای پارسیبودنش دلیل بیاور و برای رضایت یا هم عدم تشنج لفظی از موضوع و زبان برنامه عقبنشینی کند.
ترس از اتهام و عادت به عقبنشینی
در مناسبات نابرابر، فشار همیشه به صورت دستور و ممنوعیت ظاهر نمیشود. گاهی فرد پیشاپیش سخنش را کوتاه میکند، مطالبهاش را کنار میگذارد یا از بیان روشن هویت خود پرهیز میکند؛ زیرا نگران است که او را قومگرا، تفرقهافکن یا «مخالف وحدت ملی» بخوانند.
این اتهام در حالی مطرح میشود که آنچه به نام وحدت ملی از ما خواسته شده، در عمل تعهدی دوسویه نبوده است. از پارسیزبانان انتظار رفته که از نام، زبان و خواست سیاسی خود بگذرند، اما در برابر، همان میزان پذیرش و احترام را دریافت نکردهاند. در چنین وضعیتی، وحدت ملی به نامی برای تحمیل تبدیل شده است؛ تحمیلی که جریان داشته و هنوز نیز در انتظارها و رفتارهای سیاسی و فرهنگی ادامه دارد.
وقتی دفاع از هویت خود هزینه داشته باشد و عقبنشینی به عنوان مصلحت و روشنفکری ستایش شود، خودسانسوری بهتدریج عادت میشود. دیگر لازم نیست کسی آشکارا خواهان تغییر برنامه باشد؛ نگرانی از نارضایتی احتمالی او کافی است تا خودمان دستبهکار شویم.
از یک رفتار منفرد نمیتوان همهٔ انگیزههای افراد را شناخت. اما میتوان دربارهٔ الگویی پرسید که در آن، پارسیزبان برای حضور مستقل زبان خود احساس آسودگی نمیکند. چرا باید رضایت دیگری را با پایینآوردن جایگاه زبان و هویت خود به دست آوریم؟ چرا بزرگداشت مولانا نیز باید به فرصتی برای اثبات فرمانبرداری ما از این انتظار نانوشته تبدیل شود؟
مولانا و جایگاه پارسی
میراث مولانا مخاطبانی فراتر از مرزهای زبان و جغرافیا دارد. هرکس میتواند آثار او را بخواند، ترجمه کند و از اندیشهاش بهره ببرد. این گستردگی، جایگاه بنیادی پارسی در آثار و جهان ادبی او را از میان نمیبرد.
بزرگداشت مولانا فرصتی برای آشنایی با همین میراث است. ترجمهٔ شعر او، بررسی تأثیر اندیشهاش بر مردمان دیگر یا گفتوگو دربارهٔ دریافتهای گوناگون از آثارش، میتواند به غنای برنامه بیفزاید. اما خواندن شعری بیارتباط با موضوع، صرفاً برای راضی نگهداشتن گویندگان زبان دیگر، نیازمند تأمل است. چنین انتخابی چه چیزی به شناخت مولانا میافزاید و از کدام نیاز برنامه سرچشمه میگیرد؟
پارسیزبانان نباید از روشنبودن هویت زبانی چنین محفلی شرم داشته باشند. دفاع از جایگاه پارسی در بزرگداشت مولانا، مطالبهای طبیعی و موجه است. اگر ما نتوانیم در چنین جایی با آسودگی بر زبان خود بایستیم، در کجا خواهیم توانست؟
ساختار قدرت و مسئولیت نخبگان
در جغرافیای به نام افغانستان، نقد ساختار قدرت و روایتهای افغانمحور/پشتونمحور را باید با زبانی روشن و شیوا بیان کرد. این ترس از هیچ پدید نیامده است. ساختاری که جایگاه زبانها و هویتها را نابرابر تعریف میکند و به گرایشهای حذفگرایانه میدان میدهد، بر رفتار کسانی که در معرض حذفاند نیز اثر میگذارد.
به باور من، بخشی از خودسانسوری پارسیزبانان (تاجیکها و هزارهها) را باید در همین زمینه فهمید. وقتی بیان هویت با اتهام پاسخ میگیرد و مطالبهٔ حق به دشمنی با وحدت تعبیر میشود، ترس میتواند از عرصهٔ سیاست به محفل شعر و ادب نیز راه یابد. آنگاه حضور حتی یک أفغان/پشتون کافی میشود تا برخی برگزارکنندگان، پیش از هر درخواستی، برای جلب رضایت او جایگاه زبانی محفل خود را پایین بیاورند.
در اینجا، نقد متوجه خودِ حضور مهمان نیست؛ متوجه مناسباتی است که حضور او را به نشانهٔ اقتدار و حضور ما را به موضوع سازگاری و عقبنشینی تبدیل کرده است. هیچ مهمانی صرفاً به سبب تعلق قومی خود، صاحب اختیار محفل دیگران نمیشود. این ما هستیم که باید از بازتولید چنین مناسباتی در رفتار خود دست بکشیم.
نویسندگان، شاعران، استادان و گردانندگان نهادهای فرهنگی در این زمینه مسئولیت دارند. انتخابهای آنان نشان میدهد که آیا پارسی را زبانی برخوردار از حق حضور مستقل میدانند یا جایگاه آن را به رضایت دیگران مشروط میکنند.
از نخبگان انتظار میرود بتوانند هم ساختار تبعیض را نقد کنند و هم سهم رفتار خود را در بازتولید آن ببینند. نسبتدادن همهچیز به فشار بیرونی، مسئولیت تصمیمهای ما را از میان نمیبرد. اگر محفل را خودمان برگزار میکنیم، باید بتوانیم دربارهٔ زبان، موضوع و محتوای آن نیز آگاهانه تصمیم بگیریم و از تصمیم خود دفاع کنیم.
از اعتماد فرهنگی تا حق تعیین سرنوشت
پاسداری از پارسی با کتاب، آموزش، رسانه و آفرینش هنری پیش میرود؛ اما شرایط سیاسی حضور این زبان نیز تعیینکننده است. مردمی که دربارهٔ آموزش، اداره و نهادهای عمومی خود اختیار مؤثر ندارند، برای تضمین حقوق فرهنگی خویش نیز با دشواری روبهرو میشوند.
از دیدگاه من، پیوند دفاع از هویت پارسی با حق تعیین سرنوشت در همینجا روشن میشود. پارسیزبانان (تاجیکها و هزارهها) باید بتوانند دربارهٔ جایگاه زبان، شیوهٔ اداره و آیندهٔ سیاسی خود آزادانه تصمیم بگیرند. این حق نباید به رضایت ساختاری وابسته بماند که خود موضوع اعتراض و مطالبه است.
همکاری با اقوام متحد، اوزبیکها، ترکمنها و دیگر مردمان نیز باید بر حق برابر انتخاب و حفظ هویت استوار باشد. آیندهٔ مشترک زمانی معنا دارد که هیچکس برای سهمداشتن در آن، مجبور به انکار نام و زبان خود نشود. چنین آیندهای به گفتوگوی روشن، توافق آزادانه و تضمین حقوق نیاز دارد.
اعتماد فرهنگی نیز با شعار تنها به دست نمیآید. باید زبان خود را بخوانیم، بنویسیم، به نسل بعد بیاموزیم و در نهادهای فرهنگی و اجتماعی به کار ببریم. باید بتوانیم محفل پارسی برگزار کنیم و از پارسیبودن آن احساس نگرانی نداشته باشیم؛ همان حقی که برای گویندگان زبانهای دیگر میپذیریم.
محفل مولانا میتواند آغاز این پرسش از خود باشد: چرا هنوز برای ایستادن در جایگاه خویش، چشم به رضایت دیگری داریم؟
تا زمانی که احترام به دیگران را با عقبنشینی از خود یکی بدانیم، این چرخه ادامه خواهد یافت. رواداری زمانی به رابطهای واقعی تبدیل میشود که ما نیز با زبان، هویت و ارادهٔ خود در آن حضور داشته باشیم؛ با همان حقی که برای دیگران قائلیم.