به نام خداوندِ آزادگان؛ به نام آن نیرویی که به کوه، شکوه بخشید و به انسان، اندیشه؛ به نام آن حقیقتی که در فراز و فرود روزگار میماند، هرچند صاحبان قدرت میآیند و میروند و نام بسیاری از آنان در غبار زمان گم میشود.
من این دفتر را از پنجشیر آغاز کردهام؛ از خاکی که نامش برای من تنها نام یک دره بر نقشه نیست. پنجشیر، در نگاه من، هم جغرافیاست و هم خاطره؛ هم رود است و هم خون؛ هم کوه است و هم قامت مردمانی که تاریخ، بارها آنان را به آزمون خوانده است. در این نام، صدای آب را میشنوم، هیبت کوه را میبینم، رد پای رفتگان را دنبال میکنم و در هر پیچ دره، داستانی از مردان و روزگاران میجویم. از همین رو، خواستم پیش از آنکه از قهرمانان سخن بگویم، خودِ این خاک را به سخن درآورم؛ نامش را بپرسم، جغرافیایش را بنگرم، ده و دیارش را بشناسم و ریشههای فرهنگیاش را در حافظهٔ مردمان جستوجو کنم.
اما پنجشیرنامه، نامی برای ستایش یک دره و محدود کردن تاریخ به مرزهای آن نیست. من از پنجشیر آغاز میکنم، زیرا اینجا سرآغاز روایت من است؛ ولی چشماندازم از اینجا فراتر میرود. سرگذشت این خاک را نمیتوان از سرگذشت خراسان، از دگرگونیهای سیاسی این سرزمین، از جنگها و قیامها، از امیدهای برآمده و آرزوهای بر بادرفته جدا کرد. آنچه بر پنجشیر گذشته، در بسیاری از فصلهایش با آنچه بر پیرامونش رفته است پیوند دارد. از همین رو، این منظومه از جغرافیا به تاریخ میرسد، از تاریخ به انسان، و از انسان به آن پرسش دشواری که همواره در برابر ما ایستاده است: چرا ملتها به چنین سرنوشتهایی گرفتار میشوند و چه چیز از آنان در حافظهٔ زمان باقی میماند؟
من این راه را با قلم آغاز کردهام، اما قلم در دست شاعر همیشه برای آرایش واژهها نیست. گاهی باید شهادت بدهد؛ گاهی باید نامی را از فراموشی بیرون بکشد؛ گاهی باید در برابر روایتی که به گمان شاعر نارواست، بایستد؛ و گاهی باید از خود شاعر نیز بپرسد که آیا آنچه میگوید، سزاوار ماندن در حافظهٔ آیندگان است یا نه. از همین اندیشه است که گفتهام:
«کنون میگشایم سرِ نامه را
چو شمشیر، گیرم یکی خامه را»
این دو مصراع برای من تنها آرایهای در آغاز منظومه نیست؛ بیان مقصود من از سرایش است. من میخواهم با شعر، تاریخ را از سکوت بیرون آورم؛ نه آنکه هر واقعه را به سود خویش تفسیر کنم، نه آنکه هر نامی را بیسنجش بر فراز بنشانم، و نه آنکه برای بزرگ جلوه دادن روایت، به افسانهسازی پناه ببرم. حماسه، اگر قرار است ماندگار باشد، باید ریشه در چیزی داشته باشد که بتوان دربارهاش پرسید، اندیشید و سخن گفت. خیال، روح شعر است؛ اما خیال نباید جای واقعهای را بگیرد که هرگز رخ نداده است.
در این راه، شاهنامهٔ فردوسی همواره در برابر چشم من بوده است. من به آن حکیم بزرگ نه دعوی برابری دارم و نه میخواهم تاریخ پنجشیر را به زور در جامهٔ اسطورههای باستانی بپوشانم. بزرگی شاهنامه برای من تنها در پهلوانان و میدانهای نبرد آن نیست؛ در این است که فردوسی توانست خاطرهٔ یک فرهنگ را به روایتی بدل کند که از روزگار خود فراتر رفت. او نشان داد که شعر میتواند حافظهٔ تاریخی یک ملت باشد و نامهایی را که در معرض فراموشیاند، به نسلهای آینده بسپارد. من نیز در حد توان خویش، همین راه دشوار را پیش گرفتهام: نه با ادعای ساختن شاهنامهای دیگر، بلکه با کوشش برای سرودن حماسهای برخاسته از خاک، تاریخ و تجربهٔ مردمان خودم.
تفاوت روزگار من با روزگار فردوسی نیز روشن است. بخش بزرگی از داستانهای او در ژرفای اسطوره و روایتهای کهن ریشه دارد؛ اما بسیاری از شخصیتهای پنجشیرنامه در حافظهٔ زندهٔ مردمان حضور دارند. هنوز کسانی هستند که نامها را به یاد دارند، از رویدادها خاطره دارند، از رفتگان روایت میکنند و در برابر بعضی داوریهای تاریخی، سخنی دیگر میگویند. این نزدیکی، کار شاعر را آسانتر نمیکند؛ دشوارترش میسازد. زیرا هر روایت معاصر، تنها با گذشته روبهرو نیست؛ با بازماندگان آن گذشته، با رنجهای هنوز تازه و با داوریهایی مواجه است که همچنان در زندگی امروز اثر دارند.
من میدانم که تاریخ را هرکس از پنجرهای میبیند و شاعر نیز از این قاعده بیرون نیست. من در این منظومه بیموضع نماندهام و قصد پنهان کردن موضع خود را نیز ندارم. آنچه را سزاوار ستایش دانستهام، ستودهام و آنچه را سزاوار نکوهش یافتهام، نکوهیدهام. در برابر بعضی چهرهها سر فرود آوردهام و در برابر بعضی کردارها پرسش نهادهام. ممکن است خوانندهای با همهٔ داوریهای من همداستان نباشد؛ این حق اوست. اما از شاعر نیز نباید انتظار داشت که وجدان و نگاه خود را پشت پردهای از بیتفاوتی پنهان کند. شعر، اگر از درد و باور شاعر تهی شود، شاید کلامی آراسته بماند، اما دیگر صدای زندهٔ او نخواهد بود.
با این همه، موضع داشتن با حقیقتسازی تفاوت دارد. روایت محلی را باید به عنوان روایت محلی شناخت؛ افسانه را نباید بیدلیل به جای سند نشاند؛ و داوری شاعرانه را نباید عین گزارش تاریخی پنداشت. من در این منظومه از خاطرهها، روایتها و نشانههای فرهنگی بهره گرفتهام، اما میدانم که میان آنچه مردمان باور دارند، آنچه منابع ثبت کردهاند و آنچه شاعر از مجموع آنها برداشت میکند، فاصلههایی وجود دارد. این فاصلهها را نمیتوان همیشه با قطعیت پر کرد. گاه وظیفهٔ شاعر پاسخ دادن است و گاه درستتر آن است که پرسش را زنده نگه دارد.
من پنجشیر را تنها در لحظهٔ جنگ نمیبینم. پیش از آنکه شمشیری از نیام بیرون آید، خاکی هست، رودی هست، دهی هست، مادری هست که فرزندش را بزرگ میکند، مردی هست که زمینش را میکارد، پیرمردی هست که خاطرهٔ گذشتگان را نگه میدارد و کودکی هست که هنوز نمیداند نام سرزمینش چه بار سنگینی از تاریخ را با خود حمل میکند. اگر در این کتاب از جنگ و مقاومت سخن بسیار میرود، از آن روست که این حوادث بخش بزرگی از سرگذشت معاصر ما را ساختهاند؛ نه از آن رو که زندگی را بتوان در جنگ خلاصه کرد: به نزدیک من صلح بهتر که جنگ. حماسهٔ یک ملت، تنها در میدان نبرد شکل نمیگیرد؛ در فرهنگ و زبان، در وفاداری و خطا، در سازندگی و ویرانی، در انتخابهای دشوار و در بهای سنگینی که مردم برای تصمیمهای دیگران میپردازند نیز شکل میگیرد.
از همین نگاه است که در این دفتر، نام قهرمانان در کنار نام رویدادها آمده و خاطرهٔ مقاومت در کنار پرسش از شکستها نشسته است. من نمیخواهم گذشته را چنان بیارایم که گویی همهٔ رفتگان بیخطا بودهاند و همهٔ پیروزیها از خردمندی برخاستهاند. تاریخ، میدان انسان است و انسان، با همهٔ بزرگیهایش، از خطا برکنار نیست. اگر کسی را میستاییم، باید بدانیم چه کرده است؛ اگر کسی را نکوهش میکنیم، باید کردار او را در روایت نشان دهیم؛ و اگر از یک روزگار به عنوان روزگار تباهی یاد میکنیم، باید نشانههای آن تباهی را در سرگذشت انسانها بجوییم. من میخواهم خواننده در میان این بیتها، افزون بر شور حماسی، فرصت اندیشیدن نیز داشته باشد.
پنجشیرنامه از کلکانی و طاهر بدخشی میگذرد، به جهاد و احمدشاه مسعود شیر دره پنجشیر میرسد، از جنگ داخلی عبور میکند، در روزگار دلقکی و دموکراسی درنگ مینماید و با بازگشت طالبان و مقاومت دوم به روزگار نزدیک ما یعنی قیام احمد مسعود میآید. این مسیر، برای من صرفاً ردیفی از نامها و فصلها نیست؛ رشتهای از تجربههای تاریخی است که هر یک بر دیگری سایه انداختهاند. در این رشته، امید و سرخوردگی، فداکاری و فرصتطلبی، ایستادگی و فروپاشی در کنار هم قرار میگیرند. من اینها را آوردهام تا داستان تنها داستان پیروزیها نباشد؛ زیرا اگر شکستها را از تاریخ بیرون کنیم، از فهم چرایی تکرارشان نیز محروم میشویم.
شاید برخی بپرسند چرا باید برای چنین روزگاری منظومهای سرود؟ مگر نثر تاریخ برای ثبت رویدادها کافی نیست؟ پاسخ من این است که شعر کار دیگری میکند. نثر میتواند تاریخ یک واقعه را شرح دهد، اما شعر میتواند ضربان آن واقعه را به زبان بیاورد؛ میتواند فاصلهٔ میان نام یک شهید و اندوه یک مادر را کوتاه کند؛ میتواند از یک روستای دورافتاده، از یک مرد گمنام، از یک شکست فراموششده یا از یک انتخاب سرنوشتساز، روایتی بسازد که در حافظهٔ خواننده بماند. شعر جای سند را نمیگیرد، اما میتواند به آنچه سند به تنهایی نمیگوید، صدای انسانی ببخشد.
از این رو، اگر در پنجشیرنامه از مردانی سخن میگویم که نامشان در کتابهای بزرگ تاریخ نیامده است، مقصودم آن است که تاریخ تنها ساختهٔ چهرههای مشهور نیست. گاه سرنوشت یک دره در تصمیم مردی گمنام تغییر میکند؛ گاه پایداری یک آبادی، معنای مقاومت را روشنتر از یک خطابهٔ بزرگ نشان میدهد؛ و گاه خیانت یا خاموشی یک فرد، زخمی بر پیکر جمعی میگذارد که سالها باقی میماند. من میخواهم این صداهای پراکنده را گرد آورم و به آنها در ساختار یک روایت بزرگ، جایگاهی بدهم.
در این میان، پنجشیر برای من نه بهانهای برای برتریجویی بر دیگران است و نه حصاری برای جدا کردن سرنوشت یک مردم از سرنوشت مردم دیگر. هر خاکی حرمت خود را دارد و هر مردمی حافظه و رنج خویش را. اما انسان حق دارد از سرزمین خود آغاز کند، نامهای آن را به یاد آورد و دربارهٔ سرگذشتش سخن بگوید. من نیز از همین حق و همین مسئولیت آغاز کردهام؛ از جایی که میشناسم، از روایتی که مرا به خود خوانده و از تاریخی که نمیتوانستهام در برابر آن خاموش بمانم.
این کتاب را با ادعای پایان دادن به بحث تاریخ ننوشتهام. میدانم که هر روایت، روایتهای دیگری را نیز به دنبال میآورد؛ هر پاسخ، پرسش تازهای میزاید و هر نسل، گذشته را از چشمانداز تجربهٔ خود دوباره میخواند. اگر پنجشیرنامه بتواند خوانندهای را به جستوجوی منبعی برانگیزد، او را به شنیدن روایت یک پیرمرد وادارد، یا سبب شود که نام یک روستا و سرگذشت یک انسان از فراموشی بیرون آید، بخشی از مقصود خود را یافته است. من این اثر را بسته و پایانیافته در برابر تاریخ نمیگذارم؛ آن را روایتی میدانم که در گفتوگو با حافظهٔ مردمان و نگاه نسلهای آینده، معنای کاملتری خواهد یافت.
و اکنون، پیش از آنکه نخستین داستان را آغاز کنم، بار دیگر به همان خاک بازمیگردم که مرا به سرایش این منظومه فراخوانده است. به کوههای بلندش، به رودهای جاریاش، به ده و دیارش، به نامهای آشنا و ناشناختهاش، به مردمانی که رفتهاند و آنان که ماندهاند. میخواهم این دفتر گواه آن باشد که هیچ سرزمینی تنها با مرزهایش شناخته نمیشود؛ سرزمین، مجموعهای از خاطرهها و روایتهاست، از رنجهایی که تحمل شده و امیدهایی که هنوز خاموش نشدهاند.
اگر قلم را چون شمشیر گرفتهام، برای آن نیست که بر زخمهای تاریخ، زخمی دیگر بیفزایم؛ برای آن است که نگذارم فراموشی، آخرین فاتح میدان باشد. شمشیر روزی در نیام میرود، قدرت روزی از دست میرود و نام بسیاری از مدعیان در گذر زمان محو میشود؛ اما سخنی که از حافظه و وجدان برخاسته باشد، شاید بتواند راه خود را تا آیندگان ادامه دهد.
اینک «پنجشیرنامه» را پیش روی خواننده میگذارم؛ با همهٔ شور و رنجی که در سرایش آن بوده است، با باورها و داوریهایی که از آنِ من است، و با این امید که خواننده نه تنها داستان یک سرزمین، بلکه بخشی از داستان انسان را در آن بازشناسد. زیرا مقصود من تنها آن نیست که پنجشیر در یادها بماند؛ مقصود آن است که از یاد پنجشیر، تاریخ را به یاد آوریم، از تاریخ، انسان را، و از انسان، مسئولیت خویش را در برابر فردا.