نجیب بارور، شاعر افغانستانی، از پایان سرایش «پنجشیرنامه» خبر داده است. این منظومه حماسی با محوریت پنجشیر، به موضوعاتی چون جنگ، مقاومت، وطن، اتحاد و هویت خراسانی میپردازد. شاعر در این اثر، ضمن اشاره به فراز و فرودهای مبارزه، بر ضرورت همبستگی و عبور از اختلافها تأکید میکند.
پایان سرایش پنجشیرنامه
«سرآمد کنون قصۀ پنجشیر
به دیباچۀ جنگ و پیکان و تیر
نگشته ولی جنگ اینجا تمام
برانیم تاریخ را گام گام»
پایان سرایش پنجشیرنامه
خموش است هرچند آهنگ ما
به پایان نیامد ولی جنگ ما
شکستیم از خشم و کین و نفاق
بیارید باری دگر اتفاق
که این درد تنها نه درمان شود
از این جمع، معنی خراسان شود
گذار از چه کرد و چه کردیم باش
به پایان بیارید افسوس و کاش
به این تیرگی آتش شمع شو
مکن فردبازی، بیا جمع شو
که این جنگ نور و سیاهی مدام
نگردد به هستی انسان تمام
به هر دوره آید به رنگِ دگر
زند شیشهخو را به سنگِ دگر
گهی شیشه باش و گهی سنگ باش
گهی خنجر اما گهی چنگ باش
تعلل به تیر و خدنگت مده
دگر باره بر کس تفنگت مده
دگر دل به صلحِ دروغی مبند
در این دام باشد فراوان کمند
کسی نشنود ساز سنتور را
مگر بشنود نغمۀ زور را
پلنگان و شیرانِ استرگ شو
اگر عصر گرگی است، رو گرگ شو
ز وحشی نیاید به جز خون و جنگ
نینداز از دوشِ مردی تفنگ
مبادا فرود آورد پرچمت
نبینم دگر داغ و درد و غمت
بپیوند تا سنگر آید پدید
به خویش آی تا لشکر آید پدید
از آنچه که بگذشت عبرت بگیر
رهِ نیکمردی و حکمت بگیر
سر آرید از کینهها اختلاف
ببندید از درزِ غفلت شکاف
دوباره همان مرد میدان شوید
شکوهِ بزرگِ خراسان شوید
هرات و بدخشان و غورِ دگر
فراه و سمنگان و بلخ و کنر
به غزنی و بودا و بلخاب نیز
شراب رهایی دوباره بریز
ز سنگر مبادا تهی فاریاب
ز شیران مبادا تهی اندراب
بخیزد دوباره به پا قندهار
چنین است بر ضد نوکر شعار
به دام شغالان نیفتد پلنگ
به پاخیز و چون شیرمردان بجنگ
که مرگ است بیخانمان زیستن
نداریم معنی بدون وطن
چنین است معنای لولاک او
که ایمانِ مؤمن، بُوَد خاکِ او
کسی که ندارد سرِ اتحاد
به نفرین شاعر بر او مرده باد
مبادا به تاریخ کم آوریم
که سر را فرو بر ستم آوریم
مبادا در این عصر، بیکس شویم
مبادا لگدمال کرکس شویم
یکی شو، مکن بیش از این ما و من
که از جمع، معنی بگیرد وطن
بسازیم تاریخ دیگر به جنگ
که گر شاعر استم، بگیرم تفنگ
سرآمد کنون قصۀ پنجشیر
به دیباچۀ جنگ و پیکان و تیر
نگشته ولی جنگ اینجا تمام
برانیم تاریخ را گام گام
سرودم من این نامۀ سرکشان
بماند به امروز و فردایمان
هرآنکس بخواند، بداند اساس
به من گوید از روی مردی سپاس
نه نظم و نه شعر و نه افسانه است
که بل شرح تاریخ مردانه است
سخن مختصر شد، ولی جنگ نه
صدا گشته خاموش، آهنگ نه
قلم را بمانم، بگیرم تفنگ
نزیبد سرودن به هنگامِ جنگ
وطن، ای سراپردۀ جان من
وطن، ای تو معنای ایمان من
هزار و چهارصد، به افزون پنج
نوشتم من این نامه با آه و رنج
زمانی که در طوس بودم مقیم
شدم با سخنهای پیشین ندیم
سر آمد بزرگی ز قوم دلیر
به پایان نیاید ولی، پنجشیر!!