یکی از موارد نگرانکننده در شبکههای اجتماعی، عدم تمایزگذاری میان عقیده و هویت است.
این یعنی اینکه هویت و شخصیت شما به باورهایتان بستگی دارد. اگر باورتان زیر سؤال رفت یا با پرسش جدی مواجه شد، در واقع احساس میکنید که شخصیت، عزت نفس و کرامتتان زیر پا گذاشته شده و له شده است.
به همین خاطر، هر بحث و گفتوگو در افغانستان حیثیتی میشود و آستانهٔ نقدپذیری ما بسیار پایین است. تصور میکنیم که اگر باور یا نظر ما را مورد حمله قرار دادند، در واقع به شخصیت ما حمله کردهاند و باید تمامقد علیه آن بایستیم و با طرف مقابل جنگ تنبهتن و دوئل کنیم.
خلط میان باور و هویت باعث میشود که در کنار نقدناپذیری، نقش خطا را در پیشرفت علم و دانش بشری نیز نادیده بگیریم.
پوپر میگوید که پروسهٔ علم چنین نیست و در پیشرفت دانش بشری، همانقدر که پاسخهای درست نقش دارند، خطاها نیز نقش دارند.
او نظریهٔ معروفی در فلسفهٔ علم دارد زیر عنوان «حدسها و ابطالها». پوپر در این نظریه مطرح میکند که دانش بشر، نه از طریق اثبات قطعی، بلکه از طریق طرح فرضیهها، آزمودن و نقادی آنها، اصلاح یا کنار گذاشتن آنها و جایگزین کردنشان با نظریههای جدید پیشرفت میکند.
چرخهٔ رشد دانش از نظر پوپر چنین است:
۱. طرح یک مسئله: چه چیزی را نمیدانیم یا نمیتوانیم توضیح بدهیم؟
۲. طرح حدس یا نظریه: پاسخی برای آن مسئله پیشنهاد میکنیم.
۳. آزمون و نقد: به سراغ مواردی میرویم که بتوانند آن نظریه را ابطال کنند.
پس از آزمون و نقد، دو حالت ممکن است:
۱. یا نظریه از آزمون موفق بیرون میشود که در این صورت آن را حفظ میکنیم؛ البته نه بهعنوان حقیقت نهایی.
۲. یا نظریه ابطال میشود که در این صورت به دنبال نظریهٔ جایگزین میرویم و آن را نیز میآزماییم.
یکی از مواردی که در نظریهٔ علم پوپر اهمیت بنیادین دارد، ابطالپذیری نظریههاست. از نظر پوپر، ابطالپذیری یکی از معیارهای تمایز نظریههای تجربی علمی است. نظریهای که هیچ آزمون ممکنی نتواند آن را رد کند، از این منظر علمی نیست.
نکتهٔ دوم این است که هر نظریه باید در معرض آزمون و نقد قرار بگیرد. نقد بخشی از چرخهٔ رشد دانش بشری است. کسی که از نقد نظریهٔ خود میهراسد و میکوشد آن را از نقد مصون نگه دارد، در واقع از روش علمی فاصله میگیرد.
نکتهٔ سوم این است که حتا اگر نظریهتان خطا ثابت شود، باز هم لزوماً زیان نکردهاید. اگر خطای آن را کشف کنید و از آن درس بگیرید، در واقع در چرخهٔ رشد دانش یک گام به پیش رفتهاید؛ زیرا فهمیدهاید که آن نظریه نمیتواند پاسخ درستی برای مسئله باشد و باید به دنبال توضیح دیگری بگردید.
نکتهٔ چهارم هم این است که اگر نظریهتان از آزمون موفق بیرون شود، باز هم فکر نکنید و غره نشوید که به حقیقت نهایی دست یافتهاید یا امری را برای همیشه ثابت کردهاید. موفقیت در آزمون به این معناست که نظریه تا اینجا در برابر نقد و شواهد مقاومت کرده است، نه اینکه دیگر امکان خطا در آن وجود ندارد. پوپر بر قطعیت تأکید نمیکند، بلکه از آزمونپذیری و تلاش برای نزدیک شدن به حقیقت صحبت میکند.
اگرچه آنچه پوپر مطرح میکند، نظریهای در حوزهٔ علم است، اما برای سیاستمداران، فعالان سیاسی و کنشگران نیز اهمیت دارد. این چهرهها نیز باید یاد بگیرند که آنچه میگویند، قطعی نیست و ادعاهایشان باید در معرض نقد و آزمون قرار بگیرد. اگر خطای یک نظریه ثابت شد، باید امکان کنار گذاشتن آن و فکر کردن به نظریههای بدیل را پذیرفت.
این بخش از نظریهٔ پوپر در واقع اینهمانانگاری میان عقیده و هویت را نفی میکند و تأکیدش بیشتر بر نقدپذیری است. وقتی عقیده را با هویت خود یکی میگیریم، نقد عقیده را حمله به شخصیت خود تلقی میکنیم و بهجای اینکه ببینیم استدلال طرف مقابل درست است یا نه، به دفاع از خود میپردازیم.
شاید ما بیش از آنکه از خطا کردن بترسیم، از اعتراف به خطا میترسیم؛ چون در فرهنگی که باور به هویت تبدیل شده است، تغییر عقیده نه نشانهٔ یادگیری، بلکه نشانهٔ شکست تلقی میشود.