در انتهای کشوی کمد قدیمی، میان نامههای نخنما و دکمههای گمشده، چیزی بود که کمتر کسی به آن توجه میکرد. یک عکس. نه عکسِ بزرگ، نه حتی در قابِ نفیس. فقط تکهای کاغذ، به رنگ غبار زمان که انگار سالها در انتظار لمس دستِ آشنا، نفس کشیده بود. گوشههایش تا خورده، و روی آن لکهای قهوهای، شاید اثر قطرهای باران یا اشکی دیرین، که بیصدا خشکیده بود. تصویرش محو بود، گویی زمان، رنگها را ذرهذره مکیده بود تا جز شبحِ خاطرهای از آن باقی نماند. اما با دقت که نگاه میکردی، با تمرکز بر این شبح، میتوانستی لبخندی را