ننگ بر من باد!
نفرین بر من باد!
اگر از شما چیزی بخواهم
تنها خواهشی که دارم این است
که به روسپیان سیاسی نیز
قرص ضد حاملهگی بدهید
تا نسل بیشرفان افزونی نیابد.
این شعر زنده یاد استاد واصف باختری چقدر با واقعیتهای امروز افغانستان و سیاستمدارانش همخوانی دارد! این شعری است که درد عمیق یک ملت را بازگو میکند؛ درد خیانتهاییکه در پس پرده قدرت و منافع شخصی رخ داده است.
وقتی سیاستمداران به جای خدمت به مردم، در راه منافع خود قدم میگذارند، نتیجهاش میشود از همپاشیدگی فرهنگی، اجتماعی و سیاسی که امروز شاهدش هستیم. واصف باختری با این شعر صدای اعتراض و ناامیدی نسلی است که دیگر نمیخواهد شاهد تکرار چنین داستانی باشد.
در دنیایی که سیاست در افغانستان بیشتر به بازی قدرت و منفعت شخصی شباهت یافته تا خدمت به مردم، گاهی یک شعر کوتاه میتواند از هزار سخنرانی کوبندهتر باشد. شعری از محمدشاه واصف باختری،شاعر اندیشمند و نام آشنای کشور که همچنان زنده است و هر روز معنای تازهای پیدا میکند.
در نگاه نخست ممکن است این شعر تند به نظر برسد، اما اگر دقیق بنگریم، درد یک ملت در آن نهفته است. شاعر از کسانی شکایت دارد که در لباس سیاست به مردم پشت کردند و راه را برای سقوط سیاسی، فرهنگی، اجتناعی و اقتصادی کشور باز گذاشتند.
آنچه واصف باختری در شعر خود میگوید، فریادی است از اعماق دل کسانی که فریب خوردند، قربانی شدند و آرزوهایشان به بازی گرفته شد.
اینکه شاعر از قرص ضدبارداری برای «روسپیان سیاسی» یاد میکند، یک استعارهی قوی است. منظورش کسانی هستند که خود خیانت کردند و این شیوه را به نسلهای بعدی نیز منتقل کردهاند. شاعر نمیخواهد این روند ادامه یابد؛ او هشدار میدهد که اگر این چرخه شکسته نشود، آیندهای بهتر در انتظار افغانستان نخواهد بود.
واصف باختری تنها شاعر نیست بلکه وجدان بیدار فرهنگی کشور نیز هست. او به جای آنکه خاموش بماند یا از قدرت برای منافع شخصی استفاده کند، از زبان شعر برای گفتن حقیقت و درد مردماش استفاده کرده است.
در دورانی که بسیاری از روشنفکران برای بقا، همراه قدرت شدند، او تصمیم گرفت صدای مردم باشد. شعرش همچون سندی تاریخی است؛ فریادی برای آنکه اشتباههای گذشته تکرار نشود.
پیام اصلی این شعر روشن است: اگر نسل امروز بیدار نشود، همان اشتباههای گذشته تکرار میشود. شاعر نه از سر کینه که از سر دلسوزی، فریاد زده است. او وجدان ما را خطاب قرار میدهد و از ما میخواهد در برابر فساد و خیانت خاموش نمانیم.
شعر «ننگ بر من باد» فقط یک قطعه ادبی نیست، بلکه تلنگریست به نسل امروز که بیدار شود و راه خیانت و فرصتطلبی را نشناسد. این شعر باید در ذهن ما بماند؛ به عنوان یادآور اینکه اگر مردم هوشیار نباشند، تاریخ بار دیگر تکرار خواهد شد.
زندگینامه مختصر واصف باختری
محمدشاه واصف باختری در سال ۱۳۲۱ خورشیدی در شهر مزار شریف ثلایت بلخ بهدنیا آمد. پس از ختم تحصیلات ابتدایی و ثانوی، در سال ۱۳۴۵ از دانشگاه کابل در رشته زبان و ادبیات فارسی فارغ شد و در وزارت معارف آغاز به کار کرد.
در سال ۱۳۵۳ برای ادامه تحصیل به امریکا رفت و مدرک ماستریاش را از دانشگاه کلمبیا در رشته آموزش بهدست آورد. با بازگشت به کشور، دوباره در وزارت معارف و نهادهای فرهنگی مشغول شد و سالها در عرصه روزنامهنگاری و فرهنگنویسی نیز فعالیت داشت.
باختری پس از انقلاب هفتم ثور مدتی زندانی شد. او از سال ۱۳۷۵ تا ۱۳۸۰ در پاکستان زندگی کرد و پس از آن به ایالت کالیفرنیای امریکا مهاجرت نمود و تا اخرین روزهای حیاتاش در آنجا اقامت داشت.
یاد او نه تنها در افغانستان، بلکه در میان فارسیزبانان جهان زنده است. برگزاری مراسم نکوداشت و نامگذاری معابر به یاد او، گواهی است بر جایگاه والای این شاعر کهنسال در فرهنگ و ادبیات فارسی.
اگرچه سالهای پایانی زندگیاش در غربت و بیماری سپری شد، اما میراثی که به جای گذاشت، چراغ راه آیندگان است؛ درخشش کلماتی که او در برگهای کاغذ نقش زد، همچنان فروزان است و نویدبخش آیندهی روشن برای شعر فارسی در افغانستان.
و سایه گفت به باد
چه روی داد که شهر
بلندقامت بالنده
ستربازوی توفنده
که هر گذرگاهش
رگی ز پیکر هستی بود
کنون فتاد ز پای
و هر گذرگاهش
رگ بریده جنگاوریست خونآلود
چه روی داد که آهندلان صخرهشکن
به سان پیکرهها، نقشها، عروسکها
ستادهاند در آن سوی شیشههای زمان
تناوران همه گویی که سنگواره شدند
و چهرهها همه آیینههای تیرهی مسخ
و پایها همه چون نبض مردهگان قرون
و دستها همه چون دشنههای زنگآگین
و نامها همهگی بنده، بندهزاد، غلام
و چشمها همه چون شیشههای رنگآگین
و خشمهای نازای
و خوابها سنگین
سپیدههای دروغی به چشمها چیره
گرسنهگان بیابان را
ببین چگونه به تصویر نان فریفتهاند
و دلقکان نگونمایه بر تکاور ننگ
کشیده روسپی آرزوی خویش به بر
نه هیچ بادی از سوی خاوران برخاست
نه هیچ ابری در سوگ آفتاب گریست
ز بس به جنگل باورها
کلاغهای دروغ آشیانه بگزیدند
مباد در تب پندارهای تیرهی خویش
فراز برج گمان دیدهبان خوابآلود
به روی پیک سحر نیز در فرو بندد
و سوگوارترین مرغ
یگانه عاشق جنگل
به روی چوبهی دار آشیان بیاراید
و سایهسایهی اندوهناک سرگردان
شنید پاسخ آوای خویشتن از باد
به بیگناهی گلهای سرخ دشتستان
و خواب سبز گیاهان گریستن تا کی
به باغ قرن گذاری کن
که چتر آبی کاج و نگین نیلی برگ
و دست کوچک هر سبزه
ترا به جنگل امید میخوانند
شهاب زودگذر شد اگر ستارهی تو
ستارهی دیگری آفتاب خواهد شد
و آفتاب نمیمیرد
برو بپرس ز مرغان بیشههای کبود
ز تیرخورده پیامآوران توفانها
ز آشیانهبهدوشان دشتهای غرور
که راه جنگل سبز امید میدانند
برو بپرس مگر راه دیگری هم است
برو بپرس در این راه رهسپاری است
و سایه گفت به همزاد خویش آری است.
باختری