امروز روز جهانی کتاب است؛ روزی که در بسیاری نقاطی از جهان با احترام به اندیشه، دانایی و حافظهی بشری گرامی داشته میشود. اما در جغرافیایی به نام افغانستان، این روز بیشتر شبیه یک یادآوری تلخ است تا گرامی داشت و حرمتِ به دانایی و اندیشه. سرزمینی که سالهاست صدای گلوله در آن بلندتر از ورق خوردن کتاب شنیده میشود و واژهها، در سایهی خشونت و اضطراب، مجال نفس کشیدن ندارند. در آنجا کتاب نه فقط یک شیء فرهنگی، بلکه یک غایب بزرگ است؛ غایبی که نبودش را میتوان در چهرهی شهرها، در سکوت مکاتب و در فراموشی کتابخانهها دید.
جایی خوانده بودم، ملتی که کتاب نمیخواند، محکوم تجربهای چرخهای باطل سقوط و خشونت است. افغانستان نیز بارها این چرخه را تجربه کرده و هنوز در حال تجربه است. سیاهی و خشونت، ستم و نابرابری حاصل ناآگاهی است. و ناآگاهی ریشه در غربت کتاب و هیاهوی تفنگ دارد.
به مناسبت روز جهانی کتاب لازم دیدم یادداشتی بر این امر، و غیبتی کتاب و کتابخوان در افغانستان بنویسم.
کتاب در غربت؛ وقتی تفنگ جای قلم را میگیرد
در افغانستان، کتاب سالهاست که با نوعی غربت تاریخی دستوپنجه نرم میکند. غربتی که تنها به نبود فزیکی کتابخانهها محدود نمیشود، بلکه به یک وضعیت ذهنی و اجتماعی تبدیل شده است؛ وضعیتی که در آن، «دانستن» کمتر از «بقا» اهمیت یافته است. در چنین فضایی، تفنگ به یک نماد قدرت تبدیل میشود و کتاب به یک نشانهی بیقدرتی.
آلبر کامو زمانی گفته بود: «تمدن را میتوان از تعداد کتابهایی که یک جامعه میخواند شناخت.» اگر این معیار را بپذیریم، باید پذیرفت که افغانستان در یکی از دشوارترین آزمونهای تمدنی خود قرار دارد. جایی که سالها جنگ، مهاجرت و بیثباتی، فرصت شکلگیری یک فرهنگ مطالعهی پایدار را از میان برده است.
از سوی دیگر، فرانسیس بیکن قرنها پیش گفته بود: «مطالعه انسان را کامل میکند.» اما در سرزمینی که کودک پیش از آنکه با کتاب آشنا شود، با صدای انفجار بزرگ میشود، این «کمال» به یک آرزوی دور تبدیل شده است. کتابها در این میان نه تنها خوانده نمیشوند، بلکه گاه حتی در دسترس هم نیستند؛ گویی از زندگی روزمره مردم حذف شدهاند.
این جمله که «ملتی که کتاب نمیخواند محکوم به تکرار تاریخ است» بارها تکرار شده، اما در افغانستان این تکرار شکل عینیتری یافته است. جامعهای که فرصت اندیشیدن، نقد کردن و پرسشگری را از دست میدهد، بهتدریج در چرخهای از تجربههای تکراری گرفتار میشود؛ چرخهای که در آن، گذشته نه درس، بلکه سرنوشت میشود.
نیچه باور داشت: «آنکه چرایی زندگی را بداند، با هر چگونهای کنار میآید.» اما در غیاب کتاب، در غیاب اندیشهی مکتوب و گفتوگوی فرهنگی، این «چرایی» کمرنگ میشود و جای خود را به روزمرگی و اضطرار میدهد. در چنین شرایطی، جامعه بیشتر واکنش نشان میدهد تا آنکه بیندیشد.
افغانستان یکی از نمونههای دردناک همین وضعیت است؛ جایی که جنگهای پیدرپی نه تنها زیرساختهای فیزیکی، بلکه زیرساختهای فکری را نیز فرسوده کردهاند. کتابخانهها یا ویران شدهاند یا خاموش ماندهاند، و نسلهایی رشد کردهاند که ارتباط طبیعی با کتاب بهعنوان منبع رشد فکری را تجربه نکردهاند.
فرجام سخن اینکه؛
روز جهانی کتاب در افغانستان، چون خود کتاب نا آشنا است. همانگونه که کتاب در آن سرزمین غریب است، روزِ کتاب نیز اهمیتی ندارد. این روز در واقع، یادآور یک فقدان عمیق است؛ فقدانی که تنها با چاپ کتاب یا ساخت کتابخانه جبران نمیشود، بلکه نیازمند بازگشت به ارزش «خواندن» بهعنوان یک ضرورت اجتماعی است.
تا زمانی که کتاب در حاشیه بماند و تفنگ در مرکز، این سرزمین همچنان در همان چرخهی تکرار، خشونت و فراموشی حرکت خواهد کرد. اما اگر خوشبینتر باشیم، در دل همین تاریکی، هنوز یک حقیقت آرام وجود دارد: هیچ جامعهای برای همیشه از کتاب جدا نمیماند. حتی اگر دیر، حتی اگر سخت، واژهها راه خود را پیدا میکنند؛ زیرا همانگونه که ولتر گفته بود: «کتابها آتشهایی هستند که در ذهن انسان روشن میشوند.»
و شاید روزی در افغانستان، این آتش دوباره از نو روشن شود.