امروز صحنهی دیدم که تا ساعتها ذهنم را درگیر کرد. خواهرزاده ام کنار پدرش نشسته بود؛ با هم میخندیدند، شوخی میکردند، قصه میگفتند و با حوصله به حرفهای یکدیگر گوش میدادند. آنقدر رابطهشان صمیمی و بیتکلف بود که بیشتر به دو دوست شباهت داشتند تا پدر و فرزند. تماشای آن لحظه، هم زیبا بود و هم دردناک. زیبا بود، چون دیدن کودکی که در امنیت عاطفی رشد میکند، امیدبخش است. اما دردناک بود، زیرا ناگهان مرا به کودکی خودم برد؛ به خانهای که در آن رابطهی پدر و فرزند نه بر پایهی گفتوگو، بلکه بر پایهی ترس و فاصله