فصل اول: دفاع از ارث پدری
قسمت سوم: نشست برای دفاع از ارث پدری
شام مهآلودی، فضای کابل را در آغوش گرفته بود. هوای گرم شبانه با مه غلیظ شهر درآمیخته بود و خفاشها یکی پس از دیگری از آسمان خیرخانه میگذشتند. چراغ دکانها هنوز روشن بود و شهر آرامآرام به خواب میرفت.
الیاس با موترش به خانه پدری رسید. خانهای دوطبقه با چمن سبز و دیوارهای بلند؛ همان خانهای که سالها پدر و مادرش در آن زندگی کرده بودند. خانهای که حالا پس از مرگ مجددی، بیشتر از همیشه برای فرزندانش معنا پیدا کرده بود.
الیاس با چهرهای جدی و قدمهای محکم وارد خانه شد. او در این روزها احساس میکرد مسئولیتی بزرگ بر دوشش گذاشته شده است؛ مسئولیتی که شاید هیچکس جز خودش آن را درک نمیکرد.
وقتی وارد اتاق شد، بوی سوختگی در فضای خانه پیچیده بود. به طرف آشپزخانه رفت و دید که دیگ غذا کاملاً سوخته است. بدون تأمل غذا را دور انداخت و با صدای بلند گفت:
— مهسا! مهسا! کجا هستی؟ دیگ سوخته است!
چند لحظه بعد، مهسا که از خواب بیدار شده بود، هراسان به آشپزخانه آمد. وقتی دیگ سوخته را دید، سرش را پایین انداخت.
الیاس با ناراحتی گفت:
— تو تا حالا کجا بودی که دیگ سوخت؟
مهسا با ترس جواب داد:
— ولا لالا جان، خواب بودم.
الیاس با تعجب گفت:
— چه خوابی که بیداری ندارد؟
مهسا آهسته گفت:
— فکرَم نشد.
الیاس پرسید:
— چه کسی دیگ را پخته بود؟
— مادرم.
— پس مادرم کجاست؟
— خانه همسایه است.
الیاس گفت:
— چادرت را بپوش، برو مادرم را صدا کن. با او کار دارم. زود باش.
مهسا آرام جواب داد:
— درست.
الیاس سپس موبایلش را از جیب بیرون کرد و به برادرانش یکییکی زنگ زد و از آنها خواست به خانه بیایند؛ همان خانهای که مادرشان در آن زندگی میکرد.
چند دقیقه بعد، مادرشان وارد خانه شد. هنوز بوی سوختگی در فضا بود. او نیز متوجه دیگ سوخته شد و با ناراحتی به مهسا نگاه کرد:
— خدا خیرت نته دختر، دیگ را سوختاندی.
مهسا از ترس میلرزید. فکر میکرد شاید مادرش او را تنبیه کند.
الیاس میان حرف آمد و گفت:
— مادر، چند دقیقه مهسا را بگذار. موضوع مهمتری داریم. بیا که برادرانت همراه کاکاهایم دستههای گل را به آب دادهاند.
مادر با تعجب پرسید:
— چه کردهاند؟ چرا از وقتی پدرت فوت شده، همیشه بالای آنها میتازی؟ کمی حوصله داشته باش.
الیاس با جدیت گفت:
— مادر، آنها میدانند که ما عزادار هستیم؛ اما باز هم ما را مثل گذشته تنها نمیگذارند.
مادر پرسید:
— چه کردهاند؟
الیاس جواب داد:
— مامایم سلیم همراه کاکایم نجیب نزد وکیل رفتهاند و گفتهاند راهی پیدا کند که پول و داراییهای خانواده مجددی را به دست بیاورند.
مادر با آرامش گفت:
— بچیم، پشت این حرفها نگرد. هیچکس نمیتواند داراییهای پدرتان را از شما بگیرد.
الیاس سرش را تکان داد و گفت:
— نه مادر، آنها انسانهای دورو هستند. اینجا یک حرف میزنند و پشت سر کار دیگری میکنند.
در همین لحظه، صدای باز شدن دروازه آمد.
صادق وارد خانه شد؛ کمی حالت نشئه داشت. وارد اتاق شد و گفت:
— چه خبر است؟ چرا همه لب و رویتان کشال است؟
الیاس نگاه کوتاهی به او انداخت و گفت:
— بعد از آمدن دیگران میفهمی. همینجا بنشین.
پس از صادق، شاکر نیز رسید. او هم مانند برادرش از ماجرا چیزی نمیدانست. کمی بعد، دیگر برادران نیز آمدند و همه منتظر ماندند تا سامان برسد.
صادق گفت:
— شروع کن دیگر، چه میگفتی؟
الیاس جواب داد:
— صبر کنید سامان هم برسد.
صادق با بیحوصلگی گفت:
— چرا او باشد؟ ما برادران بزرگتر هستیم.
الیاس پاسخ داد:
— سامان اگر کوچک است، باز هم فرزند مجددی صاحب است. نباید چیزی را از او پنهان کنیم.
لحظاتی بعد، سامان وارد خانه شد و گفت:
— بسیار گشنه هستم. نان چیست؟
مادر آهی کشید و گفت:
— دیگ را مهسا سوختانده.
بعد نگاهی خشمگین به مهسا کرد.
الیاس گفت:
— تو بنشین. بعداً میرویم رستورانت.
همه نشستند. فضای خانه سنگین شده بود. همه منتظر بودند بدانند چرا الیاس آنها را جمع کرده است.
الیاس نفس عمیقی کشید و گفت:
— قسم به سر خانواده ما که باید همدیگر را دوست داشته باشیم. اما یک خطر بزرگ پیش آمده است…
الیاس به چهره برادرانش نگاه کرد. همه ساکت بودند و منتظر بودند بدانند چه چیزی باعث شده است که او این نشست را برگزار کند.
الیاس گفت:
— ماما سلیم همراه کاکا نجیب رفتهاند پیش وکیل و گفتهاند که راهی پیدا کند تا داراییهای مجددی را به دست بیاورند. آنها فکر میکنند چون بیشتر ما هنوز کمسن هستیم، چیزی از حق و حقوق نمیفهمیم.
چند لحظه سکوت در اتاق حاکم شد.
عزیز با تعجب پرسید:
— تو از کجا این خبر را فهمیدی؟
الیاس پاسخ داد:
— خود وکیل به من گفت. او نمیخواست این موضوع پنهان بماند.
پدرام که همیشه با شک و تردید به همه نگاه میکرد، گفت:
— من آنها را نمیگذارم. آنها همراه بعضی آدمها در افتادهاند و فکر میکنند میتوانند حق ما را بگیرند.
شاکر آهی کشید و گفت:
— من از اول هم میگفتم که نه ماماهایمان به درد ما میخورند و نه کاکاهایمان. هرکس دنبال منفعت خودش است.
نعمان که هنوز جوان بود، با ناراحتی گفت:
— از هر طرف ما آسیب میبینیم. کاکاها برای خودشان نقشه دارند، ماماها هم همینطور. آدم نمیفهمد به چه کسی اعتماد کند.
الیاس کمی جلوتر نشست و با صدای آرام اما قاطع گفت:
— راه نجات ما فقط یک چیز است؛ متحد بودن. اگر نتوانیم اتحاد خود را حفظ کنیم، نمیتوانیم از میراث پدر دفاع کنیم.
همه خاموش شدند.
الیاس ادامه داد:
— کاکاها و ماماها ما را هنوز طفل میپندارند. ما هم از همین اشتباه آنها استفاده میکنیم. آنها فکر میکنند ما چیزی نمیفهمیم، اما ما باید ثابت کنیم که میتوانیم از حق خود دفاع کنیم.
پدرام لبخند کوچکی زد و گفت:
— شاید آنها ما را نادیده بگیرند، اما باید درسی به آنها بدهیم.
الیاس گفت:
— همه اسناد، جایدادها، موترها، کارخانهها و شرکتهای پدر نزد من خواهد بود؛ چون من پسر ارشد پدرم هستم.
همین حرف باعث شد فضای اتاق تغییر کند.
پدرام با نگاه تند گفت:
— نه! اسناد باید پیش مادرم باشد. آنجا امنتر است. تو چه میخواهی انجام بدهی؟ شاید میخواهی روزی همه ما را از ارث محروم کنی؟
الیاس با ناراحتی گفت:
— نه. من چنین فکری ندارم. هدف من فقط نجات ارث پدری است. اما تو بگو، چه فکری داری؟
پدرام چند لحظه سکوت کرد.
شاکر گفت:
— اگر همه اسناد را به تو بدهیم، از کجا معلوم که فردا خودت بالای ما ظلم نکنی؟
عزیز میان حرف آمد:
— بس کنید. الیاس میخواهد ما را از دست کاکاها و ماماها نجات بدهد. او برادر ما است.
پدرام با عصبانیت گفت:
— تو خاموش باش! تو همیشه در همان داستانهای خیالی خودت زندگی میکنی. این موضوع شوخی نیست.
الیاس گفت:
— چرا حرف عزیز را نادیده میگیری؟ او هم فرزند همین خانواده است.
پدرام با تمسخر گفت:
— تو فقط چون از حرفت حمایت کرد، طرف او را گرفتی. معلوم نیست چقدر تو هم دورویی.
الیاس آرام از جایش بلند شد.
— کسی با برادر بزرگش اینگونه حرف میزند؟
پدرام نیز ایستاد و گفت:
— همهچیزدان صاحب! از کجا معلوم که خودت به عزیز نگفته باشی چنین حرفی بزند تا بعد اسناد را بگیری و بالای همه ما راهجوری کنی؟
مادرشان که از شدت ناراحتی به آنها نگاه میکرد، بلند شد و گفت:
— بس کنید! هنوز معلوم نیست چه کسی راست میگوید و چه کسی دروغ. شما از اتحاد حرف میزنید، اما خودتان در اولین قدم با هم دشمن شدهاید.
الیاس با ناراحتی گفت:
— من همه شما را میشناسم.
پدرام جواب داد:
— نه، مشکل تو این است که به همه شک داری؛ حتی به برادر خودت. شاید واقعاً میخواهی همه ارث را خودت بگیری و چیزی برای دیگران نگذاری.
سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت.
الیاس به برادرانش نگاه کرد. احساس میکرد دشمن اصلی شاید بیرون از خانه نباشد، بلکه در میان خودشان باشد.
او بدون حرف بیشتر، از خانه بیرون رفت.
اما هیچکس نمیدانست که این تازه آغاز اختلافی است که میتواند سرنوشت خانواده مجددی را تغییر دهد…