برهانالدین ربانی از چهرههایی بود که در تاریخ معاصر افغانستان، مرز میان عالم دینی، متفکر اسلامی و رهبر سیاسی را درنوردید. مسیر زندگی او از مدرسه و دانشگاه کابل آغاز شد، با تحصیل در دانشگاه الازهر مصر ادامه یافت و سپس در دهههای جنگ و بحران افغانستان به رهبری یکی از مهمترین جریانهای سیاسی ـ اسلامی کشور انجامید. ربانی در سال ۱۹۴۰ در بدخشان به دنیا آمد، در دانشکده شرعیات دانشگاه کابل تحصیل کرد و در سال ۱۹۶۶ برای ادامه تحصیل به قاهره رفت. او در الازهر در حوزه فلسفه اسلامی تحصیل کرد و پس از بازگشت به افغانستان به تدریس در دانشگاه کابل پرداخت. همین تجربه دانشگاهی، بهویژه آشنایی او با فضای فکری مصر، در شکلگیری مسیر فکری و سیاسیاش اهمیت داشت.
دوره اقامت ربانی در مصر را نمیتوان صرفاً یک مرحله تحصیلی در زندگی او دانست. پژوهشهای تاریخی درباره جنبش اسلامی افغانستان نشان میدهند که بسیاری از نخستین اسلامگرایان افغانستان، از جمله استادانی که در دانشگاه کابل فعالیت داشتند، با رفتن به الازهر و ارتباط با اعضای اخوانالمسلمین مصر، با ادبیات جدید اسلامگرایی آشنا شدند. پژوهش جدید الیسا جیونچی درباره اهداف، ایدئولوژی و گفتمان جمعیت اسلامی نیز تأکید میکند که جریانهای نخستین اسلامگرایی افغانستان از اندیشههای اخوانالمسلمین و نیز اندیشههای ابوالاعلی مودودی تأثیر پذیرفته بودند. درباره خود ربانی نیز «شبکه تحلیلگران افغانستان» نوشته است که او پس از تحصیل در قاهره با افکار اخوانالمسلمین آشناتر شد و این اندیشهها در فعالیت سیاسی و فکری او در افغانستان اثر گذاشت.
با بازگشت به افغانستان، ربانی در دانشگاه کابل به تدریس پرداخت و در میان دانشجویان فعالیت فکری و دعوتی داشت. او در شکلگیری جریان اسلامی افغانستان و سپس جمعیت اسلامی نقش مهمی ایفا کرد. جمعیت اسلامی در دهههای بعد به یکی از مهمترین جریانهای مجاهدین تبدیل شد و در ساختار آن، چهرههایی مانند احمدشاه مسعود نیز ظهور کردند. با این حال، نباید جمعیت اسلامی را صرفاً یک نیروی نظامی دانست؛ این جریان دارای ادبیات و برنامه سیاسی و ایدئولوژیک مشخصی بود. پژوهش جیونچی نشان میدهد که برخلاف تصویری که گاه در ادبیات غربی از جمعیت بهعنوان نیرویی صرفاً «میانهرو» و در برابر طالبان ترسیم شده، درباره برنامه و تصور این جریان از آینده حکومت اسلامی باید به متون و گفتمان خود جمعیت مراجعه کرد.
ربانی نیز در گفتوگوهای خود این نگاه را آشکار کرده است. در مصاحبهای که مجله عربی «الوعي» در سال ۱۹۸۹ با او انجام داد، از او درباره حکومتی که مجاهدین پس از خروج نیروهای شوروی میخواستند ایجاد کنند، قانون اساسی و قوانین آینده افغانستان و اختلافات داخلی میان گروههای مجاهدین پرسیده شد. این پرسشها نشان میدهد که مسئله حکومت آینده برای ربانی صرفاً موضوعی نظامی نبود، بلکه از همان دوره جهاد، مسئله ساختار سیاسی و حقوقی دولت آینده نیز در مرکز توجه او قرار داشت. در همان مصاحبه، ربانی بر تشکیل حکومتی که مجاهدین آن را اسلامی میدانستند تأکید میکند و در عین حال درباره دخالت قدرتهای خارجی در آینده افغانستان موضع روشنی دارد. او کمکهای خارجی را عمدتاً در چارچوب منافع دولتهای کمککننده تحلیل میکند و میان منافع آنان و اهداف مجاهدین تفکیک قائل میشود. این موضع نشان میدهد که نگاه او به روابط خارجی، دستکم در آن مقطع، مبتنی بر پذیرش همکاری موردی بدون پذیرش تعیینکننده بودن قدرتهای خارجی در سرنوشت سیاسی افغانستان بود.
اما مسیر سیاسی ربانی پس از سقوط حکومت کمونیستی، وارد مرحلهای پیچیدهتر شد. او در سال ۱۹۹۲ ریاست دولت اسلامی افغانستان را بر عهده گرفت؛ دورهای که با اختلاف میان گروههای مجاهدین و سپس جنگ داخلی همراه شد. طبق گزارش الجزیره، توافق پیشاور برای تشکیل حکومت موقت، ابتدا دورهای کوتاه برای صبغتالله مجددی و سپس دورهای برای ربانی در نظر گرفته بود، اما مخالفت گلبدین حکمتیار و حملات نیروهای حزب اسلامی به کابل، ساختار توافق را با بحران مواجه کرد. ربانی سرانجام دوره ریاست خود را ادامه داد و جنگ داخلی شدت گرفت.
این بخش از کارنامه ربانی، برای شناخت اندیشه سیاسی او اهمیت زیادی دارد؛ زیرا فاصله میان آرمان حکومت اسلامی و دشواری اداره یک دولت در شرایط جنگ داخلی در همین دوره آشکار شد. ربانی از یک سو رهبر جریانی بود که مشروعیت خود را از جهاد و اسلامگرایی میگرفت و از سوی دیگر با جامعهای روبهرو بود که در آن رقابتهای حزبی، قومی، منطقهای و مداخلات خارجی، امکان ایجاد یک دولت باثبات را دشوار کرده بود. بنابراین، تحلیل ربانی تنها بر اساس عنوان «رهبر جهاد» یا «رئیسجمهور افغانستان» تصویر کاملی از او ارائه نمیدهد؛ باید تحول مواضع او در طول چند دهه را نیز در نظر گرفت.
با ظهور طالبان در سال ۱۹۹۴، مرحله دیگری از زندگی سیاسی ربانی آغاز شد. طالبان در سال ۱۹۹۶ کابل را تصرف کردند و حکومت ربانی را کنار زدند. ربانی و نیروهای همسو با او به مناطق شمالی افغانستان رفتند و در قالب جبهه متحد با طالبان به مقابله ادامه دادند. با این حال، موضع او در سالهای بعد تنها بر ادامه جنگ استوار نماند. در گفتوگویی با الجزیره در سال ۲۰۰۶، ربانی صراحتاً گفت که راهحل نظامی نمیتواند امنیت را به افغانستان بازگرداند و بر گفتوگو با طالبان و یافتن راهحل سیاسی تأکید کرد. او همچنین مشکلات افغانستان را با عواملی مانند فرهنگ انتقام و عملکرد حکومت وقت مرتبط دانست.
این تحول در نگاه ربانی قابل توجه است. شخصیتی که در دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ در صف مقدم مبارزه مسلحانه با حکومتهای وقت و نیروهای شوروی قرار داشت، در سالهای پایانی زندگی خود به یکی از طرفداران راهحل سیاسی و گفتوگو تبدیل شد. البته این تغییر را نباید به معنای کنار گذاشتن کامل دیدگاه اسلامی او دانست؛ بلکه در اظهارات سالهای پایانی، او همچنان از «دولت اسلامی» و نقش اسلام در ساختار سیاسی افغانستان سخن میگفت، اما برای حل بحران، بر گفتوگو، مشارکت سیاسی و اراده مردم افغانستان تأکید بیشتری داشت. در مصاحبه الجزیره در سال ۲۰۰۱ نیز او تأکید کرد که هیچ حکومت آمادهای نباید از بیرون بر مردم افغانستان تحمیل شود و تعیین آینده کشور باید به اراده مردم افغانستان واگذار شود.
ربانی در همین دوره حتی بر استفاده از لویه جرگه به عنوان سازوکاری برای تعیین آینده سیاسی افغانستان تأکید داشت. در گفتوگوی سال ۲۰۰۱ با الجزیره، او گفت که افغانستان نباید راهحلی را که از خارج طراحی شده است بپذیرد و از ضرورت گردهمایی گسترده افغانها برای تصمیمگیری درباره آینده کشور سخن گفت. این موضع، تصویری متفاوت از ربانیِ سالهای جنگ ارائه میکند: رهبر سیاسیای که پس از چند دهه جنگ، به جای تأکید صرف بر پیروزی نظامی، بر مشارکت سیاسی و سازوکارهای داخلی برای تعیین آینده افغانستان تأکید میکرد.
در سال ۲۰۱۰، حامد کرزی ربانی را به ریاست شورای عالی صلح افغانستان منصوب کرد؛ نهادی که مأموریت آن تلاش برای مذاکره و مصالحه با مخالفان مسلح، از جمله طالبان، بود. این انتخاب از این جهت معنادار بود که ربانی، با وجود سابقه طولانی در جنگ با طالبان، به شخصیتی تبدیل شده بود که میتوانست با بخشی از جریانهای سیاسی و مذهبی افغانستان ارتباط برقرار کند. او سرانجام در ۲۰ سپتامبر ۲۰۱۱ در کابل در حملهای انتحاری کشته شد.
از این منظر، میراث ربانی را میتوان در چند مرحله بررسی کرد: اسلامگرایی دانشگاهی و تأثیرپذیری از فضای فکری مصر؛ شکلگیری و رهبری جمعیت اسلامی؛ مبارزه مسلحانه علیه حکومت کمونیستی و نیروهای شوروی؛ تجربه حکومت و جنگ داخلی؛ مقاومت در برابر طالبان؛ و سرانجام گرایش به مذاکره و مصالحه سیاسی. این مراحل در کنار یکدیگر نشان میدهند که اندیشه و سیاست ربانی در طول بیش از چهار دهه ثابت و یکدست نماند، بلکه تحت تأثیر تحولات افغانستان و تجربه مستقیم او از جنگ و حکومت تغییر کرد.
از سوی دیگر، ارزیابی میراث ربانی بدون توجه به تناقضها و مناقشههای دوره حکومت مجاهدین ناقص خواهد بود. منابع مختلف درباره نقش او در جنگهای داخلی، ساختار حکومت اسلامی و رابطهاش با دیگر گروههای مجاهدین دیدگاههای متفاوتی دارند. بنابراین، تصویر تاریخی ربانی نه صرفاً تصویر یک «رهبر جهاد» است و نه میتوان او را تنها بر اساس سالهای ریاستجمهوری یا سالهای جنگ داخلی تعریف کرد. آنچه اهمیت دارد، بررسی پیوسته مسیری است که او از اسلامگرایی دانشگاه کابل و الازهر تا رهبری جمعیت اسلامی، ریاست دولت و در نهایت تلاش برای مصالحه سیاسی طی کرد. این مسیر، بخش مهمی از تاریخ تحول اسلام سیاسی در افغانستان معاصر را نیز بازتاب میدهد.
منابع اصلی: مصاحبه ربانی با مجله الوعي در ۱۹۸۹؛ مصاحبههای او با الجزیره در ۲۰۰۱ و ۲۰۰۶؛ مدخل «برهانالدین ربانی» در دانشنامه الجزیره؛ پژوهش الیسا جیونچی درباره اهداف و گفتمان جمعیت اسلامی در دهه ۱۹۸۰؛ و گزارش تحلیلی Afghanistan Analysts Network درباره زندگی و میراث سیاسی ربانی.