۲۰ سپتامبر؛ روزی که صدای یک استاد خاموش شد، اما یک نسل به فکر فرو رفت.
بعضی انسانها با مرگ از تاریخ حذف نمیشوند؛ برعکس، مرگ آنان آغاز پرسشهای تازهای برای تاریخ است.
برهانالدین ربانی از همین انسانها بود؛ مردی که زندگیاش میان مدرسه و دانشگاه، محراب و سیاست، جهاد و صلح، کتاب و میدان گذشت.
او در ۲۰ سپتامبر ۱۹۴۰ در فیضآباد بدخشان زاده شد؛ علوم دینی را در کابل و سپس در دانشگاه کابل دنبال کرد و برای ادامه تحصیل در فلسفه اسلامی به الازهر مصر رفت. بعدها به تدریس علوم اسلامی در دانشگاه کابل پرداخت و در میان دانشجویان و محافل فکری افغانستان شناخته شد.
ربانی تنها یک سیاستمدار نبود؛ پیش از آن، استاد بود، عالم بود و صاحب اندیشه بود.
شاید مهمترین بخش شخصیت او همین پیوند میان علم و عمل بود؛ اینکه اندیشه را تنها در کتاب نگه نمیداشت و سیاست را نیز جدا از باورهای فکری و دینی خود نمیدید.
از مدرسه تا میدان
افغانستانِ نسل ربانی، افغانستانِ آرام و بیدغدغه نبود. کشور در مسیر تحولات بزرگ سیاسی قرار گرفته بود و فضای فکری جامعه میان جریانهای مختلف در حال کشمکش بود.
ربانی در چنین فضایی وارد فعالیتهای سیاسی و اجتماعی شد و بعدها در جریان مقاومت علیه اشغال شوروی نیز نقش گرفت. نیروهای وابسته به جمعیت اسلامی در بخشهایی از افغانستان فعالیت داشتند و او به یکی از چهرههای شناختهشده مقاومت تبدیل شد.
اما تاریخ او را تنها به عنوان یک فرمانده یا سیاستمدار به یاد نمیآورد.
او پروفسور بود؛ و این عنوان برای فهم شخصیتش مهم است.
مردی که از دانشگاه برخاسته بود، با کتاب و فلسفه اسلامی انس داشت و در میدان سیاست نیز حضور یافت. همین ترکیب، چهرهای متفاوت از او ساخت؛ چهرهای که نمیتوان آن را تنها در یک واژه خلاصه کرد.
ریاست در روزهای آتش
پس از سقوط حکومت کمونیستی در سال ۱۹۹۲، ربانی به ریاست دولت افغانستان رسید؛ اما کابل بهجای آنکه پایتخت آرامش شود، به میدان رقابت و جنگ گروههای مختلف تبدیل شد. اختلافات سیاسی و نظامی میان گروههای مجاهدین، کشور را وارد یکی از تاریکترین فصلهای تاریخ معاصر کرد.
این بخش از تاریخ افغانستان، پیچیده و پر از روایتهای متفاوت است و نمیتوان رنج آن سالها را به یک شخص یا یک جریان محدود کرد.
اما یک واقعیت روشن است:
افغانستان در آن سالها زخمی بود؛ و هیچکس از زخمهای آن دوره بینصیب نماند.
ربانی نیز بخشی از همان تاریخ بود؛ با دستاوردها، تصمیمها، دشواریها و مسئولیتهایش.
از قدرت به صلح
شاید یکی از قابل تأملترین فصلهای زندگی ربانی، سالهای پایانی عمر او باشد.
او در سال ۲۰۱۰ ریاست شورای عالی صلح افغانستان را بر عهده گرفت؛ نهادی که هدف آن کمک به یافتن راهی سیاسی برای پایان جنگ و رسیدن به مصالحه بود.
اینجا تصویر ربانی وارد مرحلهای تازه میشود:
مردی که سالها در میدان جنگ حضور داشت، در پایان عمر خود در جستوجوی راه صلح بود.
این تغییر را میتوان از مهمترین پرسشهای زندگی سیاسی او دانست:
آیا جنگ میتواند پایان جنگ باشد؟
آیا افغانستان راه دیگری جز گفتوگو دارد؟
و آیا دشمن دیروز میتواند در میز مذاکره، طرف گفتوگوی امروز باشد؟
این پرسشها با مرگ او نیز از میان نرفتند.
آن روز تلخ
۲۰ سپتامبر ۲۰۱۱، کابل شاهد ترور برهانالدین ربانی بود. او در خانهاش در کابل در حملهای کشته شد؛ در حالی که ریاست شورای عالی صلح را بر عهده داشت و برای یافتن راهی جهت پایان جنگ تلاش میکرد.
تلخی حادثه فقط در مرگ یک شخصیت سیاسی نبود؛ تلخی بزرگتر آن بود که مردی که مأموریتش صلح بود، در مسیر همان مأموریت کشته شد.
و این پرسش همچنان در حافظه تاریخ باقی ماند:
چرا در سرزمینی که بیش از هر چیز به صلح نیاز داشت، حتی پیامآور صلح نیز در امان نبود؟
ربانی و میراث یک نسل
ربانی متعلق به نسلی بود که افغانستان را از مدرسه تا میدان سیاست همراهی کرد؛ نسلی که جنگ، هجرت، مقاومت، حکومت، شکست، پیروزی و دوباره جنگ را تجربه کرد.
برای نسل امروز، نگاه به ربانی نباید تنها نگاه به یک نام در تقویم باشد.
باید از او پرسید:
علم بدون مسئولیت چه میشود؟
سیاست بدون اخلاق به کجا میرسد؟
جهاد بدون فهم زمانه چه سرنوشتی پیدا میکند؟
و صلح، وقتی از زبان یک مجاهد سالخورده شنیده میشود، چه معنایی دارد؟
پاسخ به این پرسشها شاید مهمتر از تکرار نامها و شعارها باشد.
یک استاد، یک سیاستمدار، یک انسان
تاریخ افغانستان پر از قهرمانانی است که هر نسل دربارهشان روایت خودش را ساخته است. اما شخصیتهای تاریخی را نباید فقط با احساسات ستود و نه فقط با دشمنی قضاوت کرد.
ربانی نیز مانند هر شخصیت تاریخی، بخشی از واقعیت پیچیده افغانستان بود.
اما یک چیز را نمیتوان از زندگی او جدا کرد:
دانش.
او از محیط علمی برخاست، در دانشگاه تدریس کرد، با اندیشه اسلامی درگیر بود و سپس وارد سیاست و مبارزه شد. منابع تاریخی نیز بر تحصیلات دینی و دانشگاهی و فعالیت علمی او تأکید دارند.
شاید امروز، بیش از هر زمان دیگر، افغانستان به همان چیزی نیاز دارد که در زندگی ربانی به چشم میخورد:
پیوند میان علم، اندیشه، اخلاق و مسئولیت اجتماعی.
و امروز…
چهارده سال از آن روز گذشته است.
نسلها تغییر کردهاند. افغانستان بارها تغییر کرده است. اما پرسشهای اساسی هنوز پابرجاست:
صلح چگونه ساخته میشود؟
اختلاف چگونه مدیریت میشود؟
علم چگونه به خدمت جامعه درمیآید؟
و سیاست چگونه میتواند از میدان انتقام به میدان مسئولیت تبدیل شود؟
سالروز شهادت برهانالدین ربانی فقط فرصتی برای یاد کردن از یک شخصیت نیست؛ فرصتی است برای بازخوانی یک دوره از تاریخ افغانستان و اندیشیدن به آیندهای که در آن، قلم بر گلوله، گفتوگو بر خشونت و دانش بر جهل غلبه کند.
ربانی رفت؛ اما پرسشهایی که زندگیاش با خود داشت، هنوز زندهاند.
شهادت او پایان یک زندگی بود؛ اما پایان یک سؤال نبود.
و شاید تاریخ همین است:
انسان میرود،
اما اندیشهای که در زمان خود برانگیخته است،
اگر ارزش بازخوانی داشته باشد،
سالها بعد نیز در ذهن نسلهای تازه زنده میماند.
رحمةُ اللهِ علیه.