درآمد
امسال در بیست و پنجمین سالروز شهادت احمدشاه مسعود «قهرمان ملی افغانستان» قرار داریم. در ابتدا از خداوند متعال برای آن مرد آزاده و با غرور طلب مغفرت دارم. روحش شاد باشد و یادش جاودان. بنابر عرف متداول در برگزاری روزهای مناسبتی در افغانستان بسیاریها حرفها و صحبتهای تشریفاتی و رسانهای میزنند. در مورد احمدشاه مسعود نیز حرفهای بسیاری زده شده است. برخیها در مراسم یادبود از مسعود، خاطرات جهاد و مقاومت را بازگو میکنند که در آن مشارکت داشتهاند، برخیها از همراهی با مسعود و روزهای دشوار مبارزه یاد میکنند، بسیاریها از احمدشاه مسعود بخاطر تعلقات مشترک زبانی، قومی و جغرافیایی و مبارزاتی که انجام داده است گرامی میدارند، تعدادی نیز از احمدشاه مسعود صرفا نام و قرابتهای خانوادگی را به ارث بردهاند و تعدادی هم از احمدشاه مسعود فقط برتنکردن شلوارهای پلنگی و بر سر گذاشتن کلاه او را میراث او میدانند. بنابراین این تنوع نشان میدهد که از میراث احمدشاه مسعود، گروهها و نیروهای قومی، مذهبی، سیاسی و نسلی برداشتهای متفاوتی دارند. پس نخستین مسئله این است که ما با یک احمدشاه مسعود مواجه نیستیم، بلکه با انواع و اقسام برداشتها از او و میراث او مواجهیم و این امر چه بسا خوانش یکدست و قابل قبول از احمدشاه مسعود را برای طیف متنوعی از نیروها دشوارتر و پیچیدهتر میسازد. مسئله اصلی در نوشته حاضر این است که میراث احمدشاه مسعود در افغانستان چیست؟ و آیا میراث او در میان نیروهای سیاسی و نظامی افغانستان دچار انقطاع و گسست شده است یا خیر؟ اگر گسست توصیف درستی باشد، چگونه رقم خورده است؟ و یا اگر استمرار یافته است، چه کسانی متولی این میراثاند؟. از این رو، در این یادداشت سعی براین است که نحوهی مواجهه با احمدشاه مسعود بطور روشمند و علمی متکی باشد و در عین حال با توصیف و بیان میراث او، نگاه انتقادی نیز دارا باشد.
واقع امر این است که نوع مواجهه با احمدشاه مسعود و میراث او بر مبنای «عشق» یا «نفرت» استوار است. یعنی دوستداران و پیروان مسعود کاستیها و خطاهای او را نمیبینند. همچنان مخالفین وی نیز بر اساس تضادهایی که داشتهاند، به دنبال وارونهسازی شخصیت مسعود و میراث مبارزاتی او هستند و با القابهای متفاوتی سعی بر زشتنمایی از مسعود دارند. از این رو وقتی روش فهم و برخورد بر اساس عشق شکل میگیرد، عواطف و احساسات بیشتر حکم میکند و از این حیث طرف را سراسر حسن و زیبایی میبینیم. یا برعکس وقتی پای نفرت به میان میآید، بسیاری از فرضها، تضادها، دشمنیها و مسایل دیگر در همراهی آن به برداشتهایی منجر میشود که در آن جز تولید ادبیات نفرت و خشونت مسئله دیگری موضوعیت پیدا نمیکند. در نتیجه آنچه در ادبیات سیاسی ما و ارزیابی میراث احمدشاه مسعود غیبت دارد، روش علمی و دانشگاهی است. فهم و برخورد دانشگاهی اگر در عقب سیاست و کنشهای سیاسی وجود نداشته باشد، بسیاری از مسایل نافهم میشوند. از همین رو است که بسیاریها احمدشاه مسعود را با رویکردها و چشماندازهایی متفاوتی بررسی یا مقایسه میکنند که نمیتواند در شناخت وی و میراث وی کمک کننده باشد. با اینحال پندار بر این است که احمدشاه مسعود را بایستی در زمان، بستر و باورهای تاریخی، جغرافیایی و معنوی خودش تحلیل و ارزیابی کرد.
سازه نظری
ماکسوبر در نظریه فرهمندی خود سعی میکند، بسیاری از امورات مسلمانگاشته شده در مورد رابطه اقتدار و مشروعیت را بشکند. وی در گونهشناسی اقتدار، یک نوع از اقتدار را بر نفوذ معنوی با خاصیت شگفتانگیز شخص کاریزما یا «رهبر» تعریف میکند که بر اساس ابوهت معنوی شکل میگیرد و در دل پیروان خود استوار میماند. وبر در بعد دینی بزرگانی، همچون بودا، حضرت مسیح و حضرت پیامبر اسلام را و در گسترهی غیر مذهبی، اشخاصی مانند سزار و ناپلئون را از جمله افرادی میداند که اقتدار فرهمندانه داشتهاند. مهمترین ویژگی اشخاص فرهمند آن است که اقدام بر چالشهای پر شوری میکنند که با وضعیت موجود و نیروهای حاکم در آن جامعه متفاوت است. آنان تلاش میکنند که معانی تازهای را جانشین معانی کهن و مناسبات قبلی نمایند و انگارههای جدیدی را بازتعریف کنند. البته در نظریه وبر فرهمندی را نباید به گونهای معجزه پنداشت. زیرا که هر شخص فرهمند بیپیشینه و جدا از رخدادهای خاص گذشته و یا بیرون از زمینهی اجتماعی معین پدیدار نمیشود. این همان چشمانداز جامعهشناختی وبر است که در جامعهشناسی معرفت خویش را آن را بسط داده است. نکته مهم در نطریه فرهمندی وبر این امر است که وی نقش کاریزما یا فرهمند را در حیات وی و در عین حال پس از مرگ یا در فقدان او را نیز توضیح میدهد.
از همین رو است که میپندارم برای بررسی میراث احمدشاه مسعود و نحوهای مواجهه کسانی که بعد از او متولی بودند، این نظریه کمک کننده است. کننده است.
وبر معتقد است که شور و شادی شگرف جنبشهای فرهمندانه بیش از یک نسل استمرار نمییابد. به گفته وی فرهمندی رفتهرفته حالت روزمره به خود میگیرد و با تندرویهای بسیار کمتری با ساختارهای جامعه در میآمیزد. زیرا هنگامی که تب انقلاب سیاسی و مذهبی فرو مینشیند و آدمها قرار و آرام میگیرند و به زندگی ای که سامانی تازه است خو میگیرند، سرانجام، آشکار میشود که دگرگونیها، چونان که در آغاز گمان میرفت، به گونهای فراگیر به فرجام نرسیده است. هنگامی که تب انقلاب فروکش میکند، منافع اقتصادی و جاهطلبیهای سیاسی سر بر میکشد و شیوههای پیشین از نو رخ مینمایند و بی سامانی که انقلاب فرهمندانه برپا کرده بود رفتهرفته همانندیهای بسیاری پیدا میکند که در آغاز با خشونت بسیار آن را برانداخته بود. در نتیجه فرهمندی همواره پدیده کوتاه مدت است. زیرا تا هنگامی که شخص فرهمند حیات دارد، شور و شعف دارد. اما پس از مرگ وی آن حالت شور و هیجان باقی نمیماند. پس در نتیجه آنچه موضوعیت دارد، استمرار و بازتولید میراثی است که شخص فرهمند برجا گذاشته است. وبر معتقد است آنچه که میتواند، به استمرار سنتها و میراثهای آنان کمک کند، ایجاد نهادهای اجتماعی است و قدرت و ساماندهی اوضاع بر اساس ضرورتها و ساز و کارهای نهادمند صورت گیرد، زیرا در عین صیانت از میراث آنان به کنترل وضعیت نیز منجر میشود که نابسامانی شکل نمیگیرد.
میراث احمدشاه مسعود
احمدشاه مسعود زادهی افغانستان بود، به همین جغرافیا تعلق داشت و افغانستان را به عنوان وطنش دوست داشت و عزیز میدانست، او مدتی را دور از وطن سپری کرده بود، بیوطنی را معادل بیخانمانی میدانست. از حیث ایدئولوژی معتقد به تشکیل حکومت معتدل اسلامی بود و با تفسیرهای تندروانه و افراطی سازگاری نداشت. به استقلال افغانستان فکر میکرد و مبارزهاش برای آزادی و رهایی از هرنوع وابستگی به کشورهای دور و نزدیک بود. به زندگی باهمی و مسالمتآمیز باور داشت و خواهان افغانستان با ثبات و با اقتدار بود. تعلق به خاک و وطن او را مصمم میکرد که در دشوارترین شرایط جنگ و تهاجمات بسیار سنگین، وطن را ترک نکند و برای آزادی و عدالت مبارزه نماید. وی در یکی از گفتگوهای هدف خویش را به صراحت بیان کرده میگوید: « تصویری که من در بارهی آینده افغانستان در ذهن دارم، افغانستان یک کشور متحد، مستقل و آزاد باقی بماند و رژیم سیاسی، رژیمی باشد که مبتنی بر اراده مردم از طریق دموکراسی و خود آرای مردم باشد که رژیم آینده را تعیین بکنند. این یکی از اهداف و آرمانهای همیشگی ما بوده است که زمینه را مساعد بسازیم تا مردم خودش به سرنوشت خودشان حاکم باشند» (نقل به مضمون). با اینحال به نظر میرسد که مسعود و دگردیسیهای فکری و نظری اش به توجه به شرایط جدید و در همراهی با مسایل و نیازهای مدرن سازگاری دارد، وی از دموکراسی، حقوق بشر و حقوق زنان، اقلیتهای قومی و مذهبی در صحبتها و بیانات خود اشاره میکند. مسعود در کنار اینکه خود به مسایل اخلاقی و معنوی توجه بسیاری داشته است، پیروان و همسنگرانش را نیز به انجام این امور ترغیب میکرده است. زیرا معتقد به ریاضت و تعهدات اخلاقی و معنوی بود. او به آداب و اصولهای اجتماعی مجهز بود و شناختش از مردم و جامعه روشن و صریح بوده است. از ساختارهای فرهنگی و اجتماعی افغانستان بینش روشنی داشته است و برای همین توانسته است، بسیجهای بزرگ مردمی را سازماندهی نماید و اقدام به تغییرات بنیادین نماید. از صفبندی سیاسی و قومی افغانستان تصور روشنی داشت، اهمیت فرهنگ، ادبیات و علم را میدانست و برای آن عملیات میکرد. پیام و میراث احمدشاه مسعود با توجه به واقعیتهای زندگی و میراث مبارزاتیاش، پیام استقامت، شکیبایی، آزادگی، مردمداری، ظلمستیزی، مروت و مداراگری با دوست و دشمن، تعهد به خاک ووطن و درس عزت به نفس و ایستادگی در برابر تجاوز و متجاوز است.
پس از مسعود؛ گسست یا استمرار؟
بر اساس سازه نظری فرهمندانه ماکسوبر، شور و هیجان نیروهای مبتنی بر افراد فرهنمد بیش از یک نسل باقی نمیماند. زیرا هنگامی که تب انقلاب سیاسی و مذهبی فرو مینشیند و آدمها قرار و آرام میگیرند و به زندگی ای که سامانی تازه است خو میگیرند، سرانجام، آشکار میشود که دگرگونیها، چونان که در آغاز گمان میرفت، به گونهای فراگیر به فرجام نرسیده است. هنگامی که تب انقلاب فروکش میکند، منافع اقتصادی و جاهطلبیهای سیاسی سر بر میکشد و شیوههای پیشین از نو رخ مینمایند و بی سامانی که انقلاب فرهمندانه برپا کرده بود رفتهرفته همانندیهای بسیاری پیدا میکند که در آغاز با خشونت بسیار آن را برانداخته بود.
واقعیت امر این است تا هنگام حیات احمدشاه مسعود، آرایش سیاسی و نظامی در حوزهی سیاسی مقاومت فعال و پویا بود، اهداف روشن و مسیر مبارزه مشخص واضیح و مشخص بود. صفبندیهای سیاسی و نظامی شفاف بود. بود. دوست و دشمن تعریف شده بود و سازماندهی و رهبری آشکار بود. هیچ نیرویی در ساختار نظامی و سیاسی در بلاتکلیفی به سر نمیبرد. هرکس به اندازه توان و ظرفیت خویش کاری برای اهداف و سازمان سیاسی انجام میداد. شرایط سیاسی و تاریخی تاثیرات هر دورهای ضرورتهای و الزامات خود را دارد، اما افراد کاریزما و فرهمند کسانیاند که شرایط تاریخی را برای برنامهها و اهداف خویش در خدمت میگیرند و تغییراتی را برجا میگذارند. احمدشاه مسعود چنین نقشی را در دورهای جهاد و مقاومت ایفا مینمود. حضور وی در سنگرهای نخست برای یاران و همرزمان او امید، انگیزه و باور ایجاد میکرد و آنان را بیشتر در مسیر مبارزاتی شان پایدار و مقاوم میگردانید. این حضور همیشگی گرم و پایدار مسعود در کنار سربازانش در کنار نظم و اطاعت، نوعی روابط عاطفی و احساسی را میان آنان نیز شکل داده بود و این نیروی متعهد و وفادار به آرمان و ایدئولوژی برای بسیج و سمت و دهی مهمترین سرمایه اجتماعی سازمانهای سیاسی محسوب میشود که مسعود و سازمان سیاسی شان از آن برخوردار بود. این داد و ستد و نشاندهندهای فهم مردمشناختی مسعود در آن دوره است.
اما پس شهادت احمدشاه مسعود در 9 سپتامبر 2001 و اتفاقات پس از آن در کنار شکلگیری شرایط جدید در جهان، منطقه و افغانستان، آرایش نیروهای سیاسی و نظامی به گونهای متفاوتی رقم خورد که هرکدام تاثیرات مهمی را در سازمان سیاسی و نظامی که بانی آن احمدشاه مسعود بود داشت. اما مهمتر از هرچیز دیگری آنچه موضوعیت دارد این است که همرزمان و همپیمانان مسعود پس از شهادت او چه رویکردی را برای حفظ و استمرار سنت و میراث سیاسی و نظامی وی اتخاذ کردند و از احمدشاه مسعود چه چیزی را به ارث بردهاند؟ با توجه به وضعیت تاریخی دو دهه اخیر و بازگشت طالبان به قدرت در افغانستان، واقعگرایی حکم میکند که شکلگیری و ظهور وضعیت جدید را ناشی از گسست روایت مسعود و میراث مبارزاتی او بدانیم. اینهمه پراگندگی، افتراق، نبود رهبری سالم، فقدان سازمان سیاسی منظم و ضعف در اقناع مردم و همراهی نکردن مردم در جهت برپایی عدالت و ظلمستیزی بازتاب وضعیت بحرانی است که حوزه سیاسی و نظامی مقاومت در افغانستان با آن مواجه است. بنابراین عوامل متفاوت و متعددی را در ظهور این وضعیت میتوان نام برد، ولی به باور من پنج عامل اساسی در گسست روایت مسعود نقش مهمی داشتهاند.
نکته اول این است که همرزمان مسعود پس از وفات او از ایدئولوژی و روایت مسعود دچار انحراف شدند. یعنی با شکلگیری نظام جمهوری در افغانستان و سراسرشدن پولهای هنگفت، مجاهدین و سران تنظیمهای جهادی هیچگونه آمادگی برای امر حکومت داری نداشتند و تصور میکردند که با حضور نمادین در ساختار قدرت همهای مشکلات کشور حل خواهد شد. حتی این انحراف در باورها و اصول مبارزاتی ناشی از شور و شعف قدرت در هنگام دولت اسلامی مجاهدین، زمانی که احمدشاه مسعود نیز در قید حیات بود آغاز شده بود. احمدشاه مسعود در یکی سخنرانیهایش میگوید: « یکی از اصلاحات این بود که بعد از این اگر حتی یک معتاد در پنجشیر پیدا شود، باید سی و نه تازیانه بخورد. سلاحش گرفته شود، دریشی نظامی اش گرفته شود و جواب داده شود. فیصله کردیم که سر از روز شنبه، هر بچه پنیجشری را که دیدیم، سیگار میکشد، جزایشه تازیانه است. همین طور کسانی که سیگار میفروشند، همین قاعده بر سر آنها نیز اجرا میشود. چوب بخورد، زندانی شود تا از عمل خود دست بکشد. اساس فساد یک قسمتش از همین سیگرت است. وضعیت اقتصادی خراب، سیگار کشیدن یعنی چه؟ این خو نان نیست که شکم تان را سیر کند، آب نیست که تشنگی تان را رفع نماید، این جوانی هم نیست، باور کنید سیگرت کش ره آدم میبیند، لچکی و بیبندوبار معلوم میشود. افتخار در نماز است، در روزه است، در ذکر است، در تلاوت قرآن است، خوبی در راستگویی است، در ایلاگردی نیست. صفتهای یک مسلمان همین است. شجاعت میداشته باشد، امانت میداشته باشد. یادتان باشد، اگر خورد و کلان باشد، قومندان باشد، آمر باشد، بچه پنچشیر باشد، ببینم که سیگرت میکشد، قسم به خدا به پشت میندازمش و چوب میزنمش. ای عهدیست که با خدا کردیم و با علما فیصله کردیم» (نقل به مضمون). وی در ادامه سخنان خود شکایت از همسنگران خود میکند و میگوید: «دیدید که خدا چگونه خوار و ذلیل شان کرد، دارایی چه شد، او موتر چه شد؟ حالا از دست خجالتی خود را همرای مردم هم روبرو کرده نمیتانه. آن روزها به او غروری که از موتر گپ میزد، صدها دفعه برشان گفتیم، او بچه از این فساد جلوگیری نمایید، او رییس صاحب توبه کنید، این کار را نکنید.
چه شد آن دولتداری و حکومتداری، کجا شد آن آرگاه و بارگاه، هم خسران در دنیا و هم در آخرت» (نقل به مضمون) این سخنان و انتقادات نشان میدهد که فساد در همان ابتدای به قدرت رسیدن شان شروع شده بود و دیگر خبری از باور، اعتقاد به آرمانهای نخستین نماند.
در کنار اینها دومین عامل، نبود توجه به ایجاد نهادهای فرهنگی و آموزشی بود. هیچ شخص و نهادی به نام احمدشاه مسعود کار فرهنگی انجام نداد. هرچند برخیها از نام مسعود استفاده بردند و صاحب امکانات بسیاری شدند، اما در گسترش و استمرار روایت مسعود هیچگونه کار معناداری صورت نگرفت. هیچ دانشگاهی و هیچ نوع نهاد تحقیقاتی برای شناخت احمدشاه مسعود تاسیس نشد. برای همین امر است که به تعبیر وبر انتقال میراث افراد فرهمند بایستی توسط نهادها پیش برده شود. اما پس از مسعود هیچ سازمان و نهاد متولی این امر ایجاد نشد. سومین عامل نظامیگری بیش از حد بود که بسیاری از همرزمان تصور میکردند/میکنند که با برداشتن میل سلاح و از نام او استفاده کردن پاسداری از مسعود میکنند. در حالی که سلاح بدون آرمان و برنامه با میراث مسعود همخوانی ندارد. در کنار آن تغییرات و تفاوتهای نسلی نیز در گسست این میراث نقش دارد. زیرا به دلیل ناکارایی نهادسازی فرهنگی نسل جدید مسئله اش با مسئله زمان احمدشاه مسعود فرق کرده است. از سوی دیگر نسبت شان را با برخی از مسایل گم کردهاند. و آخرین عامل، بی مردمی و روگردانی از مردم توسط کسانی که خود را میراث دار احمدشاه مسعود میدانستند. زیرا به سخن معروف «بی مردم شکست میخورد». با اینحال وضعیت عینی و واقعی حوزه سیاسی و نظامی مقاومت گسست را نشان میدهد. اما در این زمانه و روزگار بحرانی افغانستان نیرویی در حال شکلگیری است که خود را متعهد به آرمان مسعود میدانند که نمایندگان آنها در بلندای هندوکش حضور دارند و دربرابر تجاوز ایستادگی مینمایند. بدون شک که آنان میراثداران واقعی احمدشاه مسعود به شمار میروند و این یعنی سنت در حال استمرار و احیای یک نیروی تاریخی و سیاسی.