بیستوپنج سال پس از شهادت؛ چرا مقاومت به اقتدار پایدار نرسید و نسل پس از او با چه پرسشی روبهروست؟
بیستوپنج سال از شهادت فرمانده احمدشاه مسعود میگذرد. در این بیستوپنج سال، دربارهٔ شجاعت، فرماندهی، مقاومت، اندیشه، اخلاق و شخصیت او بسیار گفته شده است. تصویرهایش بر دیوارها نصب گردیدند، شعرها سروده شدند، سالیادها گرفته شدند و از فرمانده مقاومت سخنهای فراوان رفته است. اما شاید اکنون زمان پرسشی دشوارتر رسیده باشد:
از مسعود چه آموختیم و مهمتر از آن، چه نیاموختیم؟
این پرسش برای من، پرسش دربارهٔ عظمت یا کوچکی فرمانده نیست؛ پرسش دربارهٔ ماست. دربارهٔ نسلی که پس از او باقی ماند، وارثان سیاسیاش، مردمی که هنوز نام و خاطرهاش را با خود حمل میکنند و جریانی که نتوانست سرمایهٔ بزرگ مقاومت را به اقتدار سیاسی پایدار تبدیل کند.
سال گذشته در نوشتهای با عنوان «مسعود؛ فراتر از قاب جنگ» کوشیدم از چهرهای بنویسم که فقط فرمانده جنگ نبود؛ مردی بود پیوندخورده با فرهنگ، زبان، ادبیات و حوزهٔ تمدنی پارسی. امسال اما میخواهم یک گام جلوتر بروم؛ نه از او بهعنوان اسطوره، بلکه از تجربهٔ او بهعنوان یک مسئلهٔ سیاسی ناتمام سخن بگویم.
مسئلهای که پس از بیستوپنج سال هنوز پیش روی ماست: چگونه مقاومتی که توانست در دشوارترین شرایط قدرت تولید کند، پس از شهادت فرمانده به اقتدار پایدار تبدیل نشد؟ چرا وارثان آن مقاومت در ساختار پس از ۲۰۰۱ ترسائی بیشتر به سهم در دولت رسیدند تا قدرت مستقل و نهادینه؟ و آیا تجربهٔ فروپاشی ۲۰۲۱ ترسائی اکنون ما را ناگزیر نمیکند که از مسئلهٔ سهم در قدرت فراتر برویم و دربارهٔ حق مردمان برای تعیین سرنوشت سیاسی خویش بیندیشیم؟
فرمانده فقط مقاومت نکرد؛ قدرت ساخت
یکی از خطاهای ما این است که او را گاهی فقط در سنگر میبینیم؛ با پکول، دوربین، تفنگ و کوههای هندوکش. اما فرمانده صرفاً یک جنگجوی مقاومت نبود. او توانست در شرایط دشوار جنگ، نیروی نظامی، شبکهٔ اجتماعی، ساختار سیاسی، ارتباط خارجی و حوزهای از اقتدار ایجاد کند. در برابر ارتش شوروی جنگید، از جنگهای داخلی عبور کرد و هنگامی که طالبان بخش بزرگی از جغرافیای موسوم به افغانستان را در اختیار گرفتند، یکی از مهمترین کانونهای مقاومت در برابر آنان را حفظ کرد.
در اپریل ۲۰۰۱، چند ماه پیش از شهادتش، به دعوت رئیس پارلمان اروپا به استراسبورگ رفت. این سفر نشان میداد که مقاومت او دیگر صرفاً نیرویی محلی در کوهستانهای شمال نبود؛ صدای آن به یکی از مهمترین نهادهای سیاسی اروپا رسیده بود. اما آنچه برای من امروز اهمیت بیشتری دارد، این نیست که فرمانده چند جنگ را برد یا چند جبهه را حفظ کرد.
پرسش این است: چرا قدرتی که در دوران او ساخته شد، پس از او به اقتدار پایدار تبدیل نشد؟
فرمانده رفت؛ ساختار چه شد؟
اینجاست که باید میان «مسعود» و «وارثان سیاسی مسعود» تفاوت بگذاریم. ترور احمدشاه مسعود در ۱۸ سنبله ۱۳۸۰ ضربهای بزرگ بود. اما آزمون واقعی یک جریان سیاسی زمانی آغاز میشود که رهبر آن دیگر حضور ندارد. اگر یک پروژه با رفتن رهبر تضعیف شود، باید پرسید چه اندازه از آن پروژه به نهاد تبدیل شده بود؟
پس از سقوط نخستین حکومت طالبان، بسیاری از کسانی که از حوزهٔ مقاومت آمده بودند وارد ساختار جدید شدند. وزیر شدند، معاون رئیسجمهور شدند، والی، فرمانده، سفیر، نمایندهٔ مجلس و مقامهای بلندپایه شدند.در ظاهر، این میتوانست دوران پیروزی باشد. اما اکنون که از فاصلهٔ تاریخی به آن بیست سال نگاه میکنیم، پرسش دیگری مطرح میشود:
آیا ما میراث مقاومت را به اقتدار تبدیل کردیم یا به سهم در قدرت؟
این دو یکی نیستند.
مقام را رئیسجمهور میتواند بدهد و پس بگیرد. وزارت با یک فرمان تغییر میکند. سفارت پایان مییابد. معاونت تمام میشود. اما اقتدار سیاسی در جامعه، نهاد، اقتصاد، رسانه، دانشگاه، سازمان، حافظهٔ تاریخی و توان بسیج ریشه میدواند. فروپاشی جمهوری در ۲۰۲۱ شاید تلخترین پاسخ را به این پرسش داد. بخش بزرگی از مقامها در چند روز از میان رفتند و مردمانی که تصور میکردند در قدرت شریکاند، ناگهان دریافتند که بخش بزرگی از قدرتشان به ساختمان دولت وابسته بوده است.
آیا میراث مقاومت را به مقام تقلیل دادیم؟
این پرسش شاید برای بسیاری خوشایند نباشد، اما باید مطرح شود.
آیا بخشی از وارثان سیاسی فرمانده، سرمایهٔ مقاومت او را در بیست سال جمهوریت به چوکی و معاملهٔ سیاسی تقلیل ندادند؟
نسلی که باید پس از او نهاد میساخت، تا چه اندازه نهاد ساخت؟
اندیشکدهٔ قدرتمند ما کجا بود؟
شبکهٔ اقتصادی مستقل ما کجا بود؟
رسانههای راهبردی ما کجا بودند؟
مرکز پژوهشیای که تاریخ، جمعیت، زمین، زبان و ساختار قدرت را مستند کند کجا بود؟
سازمان سیاسیای که با رفتن یک رهبر فرو نریزد کجا بود؟
و مهمتر از همه، نظریهٔ سیاسی ما برای فردای این جغرافیا چه بود؟
ما نام فرمانده را بسیار تکرار کردیم؛ اما شاید یکی از چیزهایی که کمتر از تجربهٔ او آموختیم، این بود که برای بقا باید قدرت ساخت، نه فقط مقام گرفت.
از کابل تا پرسش حق تعیین سرنوشت
در اینجا باید مرزی را روشن کنم.
من نمیخواهم دیدگاه سیاسی امروز خود را به احمدشاه مسعود نسبت دهم. نمیتوان با اطمینان گفت اگر او امروز زنده میبود، پس از تجربهٔ بیست سال جمهوریت، فروپاشی ۲۰۲۱ و بازگشت طالبان چه نسخهای برای آینده پیشنهاد میکرد. نسبتدادن پاسخهای امروز ما به انسانی که بیستوپنج سال پیش به شهادت رسیده است، نه منصفانه است و نه از نظر تاریخی قابل دفاع.
پرسش من این نیست که فرمانده در ۲۰۰۱ چه میخواست؛ پرسش این است که تجربهٔ او برای ما در ۲۰۲۶ چه میگوید؟
من از تجربهٔ این بیستوپنج سال به نتیجهای رسیدهام که مسئولیت آن نیز با خود من است: مسئلهٔ ما دیگر نباید فقط این باشد که چه کسی در کابل حکومت میکند و چه تعداد وزیر، والی یا مقام از میان پارسیزبانان (تاجیکها و هزارهها)، اوزبیکها و دیگر مردمان غیرپشتون/غیر افغان در حکومت آینده حضور خواهند داشت.
پرسش بنیادیتر این است:
چرا سرنوشت سیاسی مردمان بلخ، بدخشان، پنجشیر، پروان، تخار، بامیان، هرات و دیگر جغرافیاها باید همواره در یک مرکز تعریف شود، بدون آنکه دربارهٔ نوع رابطهٔ سیاسی آنان با آن مرکز، رضایت واقعی و قرارداد سیاسی روشنی وجود داشته باشد؟
اینجاست که برای من، تجربهٔ مقاومت به پرسش حق تعیین سرنوشت میرسد. نه به این معنا که پاسخ را از پیش تعیین کرده باشیم؛ بلکه به این معنا که دیگر نباید پرسیدن را ممنوع بدانیم.
آیا دولت متمرکز کنونی تنها شکل ممکن همزیستی است؟
آیا توزیع واقعی قدرت در یک نظام فدرال میتواند پاسخ باشد؟
خودگردانی چطور؟
کنفدرالیسم؟
و اگر روزی مردمانی از راه ارادهٔ آزاد و دموکراتیک به این نتیجه برسند که همزیستی برابر در یک ساختار مشترک ممکن نیست، آیا بحث جدایی سیاسی مسالمتآمیز باید برای همیشه تابو باقی بماند؟ اینها پرسشاند؛ اما پرسشهایی که نسل ما حق دارد مطرح کند.
حق تعیین سرنوشت؛ پایان سلطه، نه بازتولید آن
حق تعیین سرنوشت برای من نفی دیگری نیست. همچنین به معنای جایگزینکردن یک ساختار سلطه با ساختاری مشابه نیست. اگر از سلطه، تحمیل هویت و تمرکز قدرت انتقاد میکنیم، نمیتوانیم همان منطق را در نظم آینده بازتولید کنیم. مسئلهٔ اصلی این است که پارسیزبانان (تاجیکها و هزارهها) و دیگر مردمانی که تجربهٔ تاریخی متفاوتی از رابطه با مرکز قدرت داشتهاند، بتوانند دربارهٔ هویت، ساختار سیاسی و آیندهٔ خود آزادانه بیندیشند و تصمیم بگیرند.
هدف، جابهجایی سلطه نیست؛ پایان سلطه است.
از همین منظر، حق تعیین سرنوشت باید از شعار بیرون شود و به بحثی جدی دربارهٔ عدالت سیاسی، رضایت مردمان، جغرافیا، اقتصاد، نظام حقوقی، ساختار دولت و ارادهٔ دموکراتیک تبدیل گردد.اگر این حق قرار است روزی به یک پروژهٔ سیاسی واقعی تبدیل شود، نمیتواند تنها واکنشی به گذشته باشد؛ باید تصویری روشن از آینده نیز ارائه کند.
فرمانده را نباید مصادره کرد
پس از شهادت رهبران بزرگ، معمولاً رقابتی برای مالکیت بر میراث آنان آغاز میشود. هر حزب، خانواده، جریان و گروه میکوشد بخشی از آن نام را به سرمایهٔ سیاسی خود تبدیل کند. فرمانده مقاومت نیز از این سرنوشت در امان نمانده است. اما میراث او ملک شخصی هیچ حزب، خانواده یا جریان سیاسی نیست. همانگونه که نباید دیدگاه امروز خود را بدون سند به او نسبت دهیم، نباید اجازه دهیم نامش به ابزار مشروعیتبخشی برای معاملههای سیاسی روزمره تبدیل شود. اگر قرار است از او چیزی باقی بماند، باید بیش از عکس و لقب باشد. میراث سیاسی زمانی زنده است که بتوان از آن پرسش ساخت، آن را نقد کرد، از پیروزیها و شکستهایش آموخت و تجربهاش را برای پاسخ به مسائل نسل جدید به کار گرفت. احترام به فرمانده به معنای متوقفشدن در سال ۱۳۸۰ خورشیدی نیست. شاید پیروی واقعی از یک رهبر این باشد که از جایی که او ایستاد، یک گام جلوتر برویم.
مقاومت بدون نظریه کافی نیست
فرمانده نشان داد که مقاومت ممکن است. اما تجربهٔ پس از او به ما نشان داد که مقاومت بهتنهایی کافی نیست. مقاومت اگر به نهاد تبدیل نشود، با رفتن فرمانده ضعیف میشود. نهاد اگر به نظریهٔ سیاسی متصل نشود، به ادارهٔ روزمره تبدیل میشود و قدرت اگر پشتوانهٔ اجتماعی مستقل نداشته باشد، ممکن است با فروپاشی یک حکومت در چند روز ناپدید شود. این شاید یکی از بزرگترین درسهایی باشد که هنوز از آن تجربه نیاموختهایم.
ما برای آینده فقط به فرمانده نیاز نداریم؛ به اندیشه، سازمان، اقتصاد، رسانه، دانشگاه، پژوهش، دیپلماسی و تعریف روشنی از عدالت سیاسی نیاز داریم. اگر حق تعیین سرنوشت را جدی میدانیم، باید برای آن نیز ظرفیت بسازیم. جامعهای که از تعیین سرنوشت سخن میگوید اما دربارهٔ اقتصاد، جغرافیا، نظام سیاسی، روابط خارجی و ساختار حقوقی فردای خود نیندیشیده باشد، هنوز از شعار به سیاست عبور نکرده است. جامعهای که آیندهٔ خود را تعریف نکرده باشد، در لحظهٔ فروپاشی دوباره منتظر خواهد ماند تا دیگران برایش تصمیم بگیرند. تجربهٔ ۲۰۲۱ نباید دوباره تکرار شود.
از مسعود چه نیاموختیم؟
بیستوپنج سال پس از شهادت احمدشاه مسعود، شاید بهترین بزرگداشت از او افزودن یک تصویر دیگر به دیوار یا تکرار یک لقب دیگر نباشد. باید از خود بپرسیم:
چرا نیرویی که زمانی مقاومت ساخت، نتوانست پس از او اقتدار پایدار بسازد؟
چرا بخش بزرگی از سرمایهٔ سیاسی مقاومت در ساختار دولت پس از ۲۰۰۱ فرسوده شد؟
چرا مقام ساختیم، اما نهاد کمتر ساختیم؟
چرا برای روز فروپاشی برنامه نداشتیم؟
و چرا هنوز دربارهٔ نوع رابطهٔ سیاسیای که برای آینده میخواهیم، به توافق روشن نرسیدهایم؟
این پرسشها کوچککردن فرمانده نیستند. برعکس، بیرونآوردن او از قاب عکس و بازگرداندنش به میدان اندیشهاند. مسعود را نباید فقط از طالبان پس گرفت؛ باید او را از تبدیلشدن به عکس، لقب، سالیاد و سرمایهٔ سیاسی وارثانش نیز نجات داد.
نسلی که تنها قهرمانان خود را ستایش کند، ممکن است خاطره بسازد؛ اما نسلی که از آنان بیاموزد، میتواند آینده بسازد.
برای من، میراث فرمانده امروز نه دعوت به بازگشت به گذشته، بلکه دعوت به پرسیدن از آینده است؛ آیندهای که در آن پارسیزبانان (تاجیکها و هزارهها) و دیگر مردمان بتوانند دربارهٔ هویت، جغرافیا، نوع رابطه با مرکز و سرنوشت سیاسی خود آزادانه تصمیم بگیرند؛ آیندهای که در آن هیچ هویتی بر دیگری تحمیل نشود و رابطهٔ سیاسی مردمان بر رضایت، برابری و حق انتخاب استوار باشد.
من نمیدانم اگر احمدشاه مسعود امروز زنده میبود، پاسخ او به پرسش حق تعیین سرنوشت چه میبود؛ و نمیخواهم پاسخ خود را در دهان او بگذارم. اما یک چیز را میتوان از تجربهٔ او آموخت: سرنوشت مردمان را نمیتوان برای همیشه به تصمیم دیگران سپرد.
اگر از فرمانده شجاعت مقاومت را آموختهایم، اکنون باید چیزی دشوارتر را نیز بیاموزیم:
شجاعت اندیشیدن مستقل به سرنوشت خویش.