اسامه بن لادن در روایت برخی جریانهای افراطی، چهرهای معرفی میشود که توانست در برابر امریکا بایستد و به قدرت این کشور ضربه بزند. اما اگر به پیامدهای تاریخی یازدهم سپتامبر نگاه کنیم، پرسش مهمتری مطرح میشود: امریکا چگونه از این حمله برای بازسازی قدرت، مشروعیت و هژمونی خود استفاده کرد؟
در جستوجوی دشمن
جورج آرباتوف، مشاور ارشد شوروی، در سال ۱۹۸۷ گفته بود: «ما در حال انجام کاری بسیار خطرناک هستیم؛ داریم آخرین دشمن امریکا را از او میگیریم.»
این سخن، تنها یک طعنه سیاسی نبود؛ واقعیتی مهم درباره سیاست قدرتهای بزرگ را بازتاب میداد. قدرتهای بزرگ معمولاً بخشی از هویت، انسجام و جهتگیری راهبردی خود را در تعریف «دشمن» میسازند. با فروپاشی شوروی، امریکا ناگهان با خلأیی راهبردی روبهرو شد؛ دشمنی که برای دههها سیاست خارجی، بودجه نظامی و اتحادهای واشنگتن را توجیه میکرد، دیگر وجود نداشت.
وحدت ملی و بحران هویت
پایان جنگ سرد پرسشهای تازهای را نیز برای جامعه امریکا ایجاد کرد: دشمن بعدی کیست؟ منافع ملی امریکا در برابر چه تهدیدی تعریف میشود؟ و چرا شهروندان باید همچنان هزینههای سنگین نظامی و امنیتی را بپذیرند؟
در چنین شرایطی، فقدان یک تهدید بزرگ میتوانست به کاهش انسجام سیاسی و حتی بازتعریف نقش امریکا در جهان منجر شود.
ناتو؛ سازمانی در جستوجوی فلسفه وجودی
بحران تنها متوجه امریکا نبود. ناتو نیز پس از فروپاشی شوروی با پرسشی اساسی روبهرو شد: اگر دشمن اصلی از میان رفته است، فلسفه وجودی این پیمان چیست؟
اروپا دیگر با تهدید مستقیم ارتش شوروی مواجه نبود و ضرورت ادامه یک ساختار نظامی عظیم نیازمند توجیه تازهای بود؛ درست شبیه تصویری که کنستانتین کاوافی در شعر معروف «در انتظار بربرها» ترسیم میکند؛ جامعهای که بخشی از نظم خود را بر اساس انتظار یک دشمن بیرونی ساخته و با ناپدیدشدن آن، دچار سرگشتگی میشود.
صنایع نظامی؛ اقتصاد جنگ بدون جنگ
ساختار عظیم نظامی ـ صنعتی امریکا نیز نمیتوانست بهسادگی از میان برود. بودجههای کلان دفاعی، شرکتهای تسلیحاتی، پایگاههای نظامی و شبکه امنیتی گسترده، همگی به وجود یک تهدید نیاز داشتند؛ تهدیدی که بتواند هزینههای آن را برای افکار عمومی توجیه کند.
از این منظر، «دشمن» تنها یک مفهوم امنیتی نبود؛ بخشی از سازوکار سیاسی و اقتصادی قدرت نیز بود.
یازدهم سپتامبر؛ فرصتی برای بازتعریف دشمن
در چنین شرایطی، حملات یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ نقطه عطفی تاریخی شد. امریکا ناگهان با دشمنی مشخص، تهدیدی ملموس و بحرانی روبهرو شد که میتوانست جامعه را حول یک هدف مشترک بسیج کند.
دولت جورج دبلیو بوش «جنگ علیه تروریسم» را اعلام کرد؛ افغانستان هدف نخست این جنگ قرار گرفت و چند سال بعد عراق نیز به بهانههای مرتبط با امنیت و مبارزه با تروریسم مورد حمله قرار گرفت؛ در حالی که عراق نقشی در طراحی و اجرای حملات یازدهم سپتامبر نداشت.
به این ترتیب، یک حمله تروریستی از سوی القاعده به چارچوبی گسترده برای بازتعریف سیاست خارجی، امنیتی و نظامی امریکا تبدیل شد.
سوءاستفاده امریکا از یازدهم سپتامبر
واشنگتن از فضای ایجادشده پس از یازدهم سپتامبر برای گسترش ساختارهای امنیتی، افزایش هزینههای نظامی، تقویت ائتلافهای بینالمللی و توجیه مداخلات نظامی استفاده کرد.
یازدهم سپتامبر به امریکا امکان داد تا بار دیگر خود را در جایگاه مدافع امنیت جهانی، آزادی و نظم بینالمللی معرفی کند و در عین حال، حضور نظامی و سیاسی خود را در مناطق مختلف جهان گسترش دهد.
در این میان، تصویر القاعده و بن لادن نیز به بخشی از این چارچوب تبدیل شد. دشمنی که قصد داشت امریکا را از جهان اسلام بیرون براند، عملاً زمینه حضور گستردهتر امریکا در همین منطقه را فراهم کرد.
یک تناقض تاریخی
اینجاست که یکی از مهمترین تناقضهای تاریخی یازدهم سپتامبر شکل میگیرد.
بن لادن میخواست امریکا را تضعیف و از منطقه بیرون کند؛ اما نتیجه حملات او، دستکم در کوتاهمدت، گسترش حضور نظامی امریکا در افغانستان و منطقه بود.
او میخواست چهره امریکا را در جهان اسلام تخریب کند؛ اما حملات یازدهم سپتامبر به واشنگتن امکان داد روایت امنیتی خود را تقویت کند و در مقابل، تصویر خشونتآمیزی از اسلام در افکار عمومی جهانی شکل بگیرد.
او میخواست مسلمانان را علیه امریکا متحد کند؛ اما پیامد حملاتش، جنگهای طولانی، بیثباتی سیاسی و مداخلات گستردهتر خارجی در کشورهای مسلمان بود.
بنابراین، اگر تاریخ را نه بر اساس نیت افراد، بلکه بر اساس پیامدهای اقدامات آنان بررسی کنیم، یازدهم سپتامبر بیش از آنکه به پایان هژمونی امریکا منجر شود، به بازسازی بخشی از آن کمک کرد.
بن لادن دشمن امریکا بود؛ اما دشمنی او در مقطعی دقیقاً همان چیزی را در اختیار واشنگتن گذاشت که پس از فروپاشی شوروی به آن نیاز داشت: یک دشمن بزرگ، یک تهدید جهانی و یک دلیل تازه برای بسیج سیاسی، امنیتی و نظامی.
پرسش اصلی، بنابراین، تنها این نیست که بن لادن با امریکا چه کرد؛ بلکه این است که امریکا با یازدهم سپتامبر چه کرد؟
شاید در نهایت، افسانه «قهرمان ضد امریکا» با یک تناقض تاریخی روبهرو شود: گاهی دشمنی که قصد ضربهزدن به یک قدرت را دارد، ممکن است ناخواسته به همان قدرت امکان دهد که خود را دوباره سازمان دهد و قدرتمندتر شود.