مسعود جان،
امروز ۱۸ سنبله است؛ روزی که ۲۵ سال پیش، خبر رفتنت مثل زخمی تازه بر تن افغانستان نشست. آن روز شاید کمتر کسی تصور میکرد که یکربع قرن بعد، هنوز نامت را اینگونه صدا بزنیم و هنوز از افغانستانی بگوییم که برایش جنگیدی، اما خودش همچنان درگیر همان دردهایی باشد که تو سالها دربارهشان هشدار میدادی.
تو رفتی، اما جنگ تمام نشد. طالبان رفتند و دوباره برگشتند. کابل دوباره سقوط کرد و مردمی که فکر میکردند فصل جنگ و استبداد گذشته است، دوباره شاهد بستهشدن دروازههای مکتب، خاموششدن رسانهها، فرار جوانان و مهاجرت خانوادهها شدند.
شاید اگر امروز زنده بودی، خیلی چیزها را طور دیگری میدیدی. شاید با بعضی از تصمیمها و سیاستهایت موافق نمیبودیم و شاید خودت نیز بعضی تصمیمهای گذشته را دوباره بررسی میکردی. اما یک چیز را نمیتوان نادیده گرفت: تو در آخرین سالهای زندگیات، خطر طالبان و افراطگرایی را جدی گرفته بودی؛ خطری که بسیاری آن زمان یا نمیدیدند یا نمیخواستند ببینند.
وقتی به اروپا رفتی و درباره افغانستان و خطر تروریسم سخن گفتی، شاید حرفهایت برای بسیاری دور از ذهن بود. چند ماه بعد، خودت قربانی همان تروریسم شدی. دو روز بعد، جهان با حادثه ۱۱ سپتامبر فهمید که آنچه در افغانستان میگذرد، فقط مشکل افغانستان نیست.
اما مسعود، افغانستان امروز چیزی بیشتر از یک خاطره برایت دارد.
امروز دخترانی هستند که شاید اگر تو زنده میبودی، میپرسیدی چرا باید از مکتب محروم باشند. دانشجویانی هستند که کتابهایشان را بستهاند و خانوادههایی که میان ماندن و رفتن سرگرداناند. خبرنگارانی که پیش از نوشتن باید به این فکر کنند که چه چیزی را نباید بنویسند و مخالفانی که برای یک جمله انتقادی هم احساس امنیت نمیکنند.
و تلختر از همه، نسلی که جنگ را ندیده بود، دوباره دارد با زبان جنگ و ترس بزرگ میشود.
مسعود جان،
تو را خیلیها قهرمان مینامند و خیلیها هم درباره کارنامهات نقد دارند. شاید هر دو حق داشته باشند. قهرمانکردن یک انسان نباید ما را از دیدن اشتباهاتش محروم کند؛ همانگونه که نقد یک شخصیت تاریخی نباید باعث حذف نقش او از تاریخ شود.
اما امروز که نامت را بر زبان میآوریم، بیشتر از هر چیز دلمان برای افغانستانی تنگ شده که هنوز ساخته نشده است.
افغانستانی که در آن قدرت، ملک شخصی هیچ گروهی نباشد؛ دختر و پسرش بتوانند درس بخوانند؛ انسان به خاطر زبان و مذهب و قومش تحقیر نشود؛ رسانه بتواند حرف بزند و سیاستمدار مجبور نباشد برای زنده ماندن، سکوت کند.
شاید اگر بودی، باز هم با همان زبان ساده از افغانستان میگفتی؛ از مردمی که سالها جنگیدند تا یک روز در آرامش زندگی کنند.
۲۵ سال از رفتنت گذشته است. نسلها عوض شدهاند، اما زخمهای افغانستان هنوز تازهاند.
امروز برای تو مینویسیم؛ نه برای آنکه گذشته را افسانه کنیم، نه برای آنکه همه چیز را به نام تو حل کنیم.
برای مسعود مینویسیم، چون هنوز افغانستانی را که آرزویش را داشتیم پیدا نکردهایم.
و شاید بهترین یادبود برای تو، نه یک پوستر و مراسم و شعار، بلکه روزی باشد که افغانستان دیگر محتاج قهرمان برای نجات از دست قدرتطلبان نباشد.