با یک کاروان به داخل افغانستان راه افتادیم. گرچه در این کاروان تمام ضروریات مجاهدین شمال افغانستان وجود نداشت، اما نسبتاً خوب بود. در کنار کمکهایی که انتقال میدادیم، از حضور دو پزشک، هر یک دکتور صالح شهید و دکتور عبدالظاهر، خوشحال بودم. دکتور ظاهر یک سال با ما در شمال افغانستان ماند و سپس به پاکستان برگشت. او در جهاد خوب سهم گرفت. از خداوند استدعا داریم که این مشارکت را در میزان حسنات وی قرار بدهد. گمان میکنم او فعلاً در مصر است.
در فصل تابستان به مزار شریف بازگشتم. حدود سی روز در راه ماندیم. در مسیر راه خطرات زیادی وجود نداشت؛ زیرا با گذشت هر سال از عمر جهاد افغانستان، خطر مسیرها کاهش مییافت. اتحاد جماهیر شوروی روزبهروز ضعیف میشد و حکومت کمونیستی متحد آن نیز در حال ضعیفشدن بود. در چنین حالوهوایی، هر روز قدرت مجاهدین افزایش مییافت. حتی قدرت مجاهدین بدانجا رسید که با موترها رفتوآمد میکردیم و دیگر از روسها و کمینهای آنها بیم نداشتیم.
بهمحض اینکه به مزار شریف رسیدم، دیدم که هنوز هم مشکلی که قبل از سفرم به پاکستان وجود داشت، وجود دارد. فرماندهان مجاهدین در مزار شریف بر سر جانشینی ذبیحالله با هم رقابت داشتند. لازم بود این مشکل میان سه رقیب، هر یک مولوی محمد علم، علمخان (معاون ذبیحالله) و علمخان (فرمانده نظامی)، برطرف و حلوفصل شود.
بار دیگر تصمیم گرفتم از نفوذ احمدشاه مسعود استفاده نمایم. به طرح نخست خود بازگشتم و به نزد مولوی علم رفتم و به او گفتم: «حالا دلیلی نداری که مانع رفتن من به نزد مسعود شوی. میخواهم او را ببینم.» در پاسخ گفت: «میتوانی با او دیدار کنی.» راهبلدی به نام عبدالقادر سیار را وظیفه داد تا مرا برساند.
این راهبلد در دوران جهاد، از سال ۱۹۷۹ م.، حلقه وصل میان مسعود و ذبیحالله بود. وی بین هر دو فرمانده دستکم ماهی دو بار رفتوآمد میکرد. پیش مسعود میرفت و سپس نزد ذبیحالله بازمیگشت. پنج سال پیش از رسیدن من، همین مسئولیت را داشت و بهخاطر رفتوآمد زیاد، او را «سیار» نامیده بودند. از آنجا که برخی تماسها و هدایتها، از ترس افشا شدن توسط روسها، امکان نداشت بهگونه رمز مخابره شود، این فرد ناقل اسرار نظامی مهم میان مسعود و ذبیحالله از پنجشیر به مزار شریف بود.
این مرد چقدر در راه خدا زحمت کشید! هر ماه پانزده روز این مسیر را پیاده میپیمود و به پنجشیر میرفت و سپس همانگونه دوباره به مزار شریف بازمیگشت. پنج سال، در زمستان و تابستان، همینگونه بود.
پانزده روز با سیار پیاده رفتم تا به منطقه مرزی میان پنجشیر و سلطان شیره رسیدم. این منطقه، منطقهای کوهستانی در سلسلهکوههای هندوکش است. مسعود پس از خروج از پنجشیر، این منطقه را مقر فرماندهی خود قرار داده بود.
نیروهای شوروی، با هماهنگی وزارت دفاع حکومت کمونیستی در کابل، در ۲۱ اپریل ۱۹۸۴ م. [بهار ۱۳۶۳]، بهمنظور تصفیه مجاهدین در دره پنجشیر، عملیاتی را زیر نام «عملیات قاطع» آغاز کردند. به همین خاطر، مسعود در این وقت از پنجشیر بیرون شد و به کوههای هندوکش رفت. این کوهها از شمالشرق تا جنوبغرب امتداد دارد. سلسله این کوهها بسیار طولانی است و کوههای بزرگی را در آغوش دارد. ارتفاع یکی از این کوهها بیشتر از هفت هزار متر است.
زمانی که هیچکسی در طول سه ماه از اخبار مسعود اطلاع نداشت، به منطقه معروف به سلطان شیره رسیدیم. استخبارات شوروی، «کی.جی.بی.»، به دنبال مسعود میگشت تا او را از بین ببرد. مسعود در همین منطقه مخفی شده بود. با گذشت چندین ماه، حیرت روسها افزایش یافت. شایعاتی پخش شد که میگفت مسعود کشته شده است. همزمان، رادیوی روس ادعا نمود که وی برای دیدار رونالد ریگان افغانستان را ترک کرده و به آمریکا رفته است. اما مسعود منطقه کوهستانی سلطان شیرا را ترک نکرده بود. سخنان روسها تنها گمانهزنی بود؛ زیرا خود مسکو هم از سرنوشت مسعود اطلاعی نداشت.
به این ترتیب، زمان رسیدن من به دیدار مسعود مصادف بود با حمله بزرگ روسها برای تصفیه مجاهدین در دره پنجشیر. بهمجردی که به منطقه سلطان شیره رسیدیم، با یکی از گروههای مجاهدین روبهرو شدیم. مسعود نیروهای خود را به گروهها تقسیم نموده بود. در هر گروه از ده تا دوازده نفر وجود داشت. او این گروهها را در کوهها مستقر نموده بود. باید یک روز راه میرفتیم تا به قرارگاه مسعود میرسیدیم. سردی برف را تا زیر پوست حس میکردیم.
مجاهدین عبدالقادر سیار را میشناختند. سیار به آنها گفت: «از مزار شریف برای شما یک مهمانی عربی آوردیم. مولوی محمد علم این مهمان را فرستاده و او در مزار شریف با ما بود. وی اصرار دارد که مسعود را ببیند».
در پاسخ به او گفتند: «منتظر باشید».
در منطقه نخست، ما را سه روز نگاه داشتند تا خبر حضور مرا به مسعود برسانند و یا اجازه ملاقات را از او بگیرند.
نخستین ملاحظهام این بود که این مجاهدین با دیگر مجاهدینی که در بسیاری مناطق افغانستان دیدهام، فرق دارند. در هنگام رفتوآمد در مناطق افغانستان، هر بار در یکی از قرارگاههای مجاهدین شب میماندیم و در آنها سادگی و ایمان افغانستانی را میدیدم؛ اما در وجود آنها فهم و آگاهی نمیدیدم. در سلطان شیره احساس کردم که من با یک گروه آگاه و بافهم همراه هستم.
این گروه مسئولیت فرماندهی، نه، بلکه مسئولیت جنگ را به عهده داشت. سربازهای عادی بودند. با دیدن این وضعیت، به این نتیجه رسیدم که در این منطقه، جنگجویان نسبت به دیگر مناطق از دانش و فهم بیشتری برخوردارند. جنگجویانی را که در این دره دیدم، در مناطق دیگر بهعنوان امیر و فرمانده میدیدم.
بهعنوان نمونه، باری یکی از این مجاهدین که حسین نام داشت، در میان پرسشهایی که مطرح نمود، از من پرسید: «آیا میشود برای ما توضیح بدهید که چگونه ملت الجزایر، در حالیکه در راه خدا جنگید، اما پس از انقلاب دولت اسلامی نساخت؟ جهاد به نام خدا در برابر فرانسویها بود؛ اما سود آن به اسلام نرسید».
زمانی که او این پرسش را پرسید، متعجب شدم. مجاهدین دیگر از این نوع پرسشها از من نپرسیده بودند. با خود گفتم: چگونه حسین این همه درباره الجزایر میداند؟ برخی مجاهدین دیگر حتی نمیدانند الجزایر در کجای جهان موقعیت دارد.
مجاهدین ساده بودند. باری یکی از آنها از من پرسید: «کدام حزب در کشور شما قوی است: پرچم و خلق، حزب و جمعیت؟» او فکر میکرد که احزاب کمونیستی موجود در افغانستان در سراسر جهان وجود دارند و اختلاف میان حزب و جمعیت همچنان در الجزایر و سراسر جهان وجود دارد.
بنابراین، نخستین گروهی را که دیدم، در آن مجاهدین فهمیده وجود داشت. این گروه اساساً یک گروه جنگی بود و مسئولیت رسانه و سیاست را به دوش نداشت. فوراً درباره مجاهدین این منطقه به برداشت متفاوتی رسیدم.
سه روز با آنها ماندم. سپس گفتند: «آمر صاحب شما را خواسته است».
در اینجا به او مسعود نمیگفتند. او در میان سربازان و فرماندهان خودش فقط «آمر صاحب» بود. با وصف اینکه احترام بیش از حد شخصیتها در عادات و فرهنگ ما نیست، اما من فعلاً در میان قوم دیگری قرار داشتم و باید به فرهنگ آنها احترام میگذاشتم. پس من هم مانند آنها بهجای مسعود، آمر صاحب میگفتم. مناسب نبود که با عبارت دیگری غیر از نامی که همشهریان مسعود او را میخواندند، او را بخوانم.
پس از سه ساعت پیادهروی، به نزد او رسیدم. بهمحض اینکه او را دیدم، چینوچروک صورتش توجهام را جلب نمود. از چهرهاش دانستم که او مرد عادی نیست. او شخصیت منحصربهفردی داشت. تبسم نمود و من نیز تبسم کردم.
گفت: «فارسی میفهمی؟»
گفتم: «کم کم».
پاسخ داد و گفت: «خاه، خاه».
در پهلوی او مولوی غلام قاری نشسته بود. او مسئولیت تدریس مسعود را به دوش داشت. مسعود در این شرایط سخت و زیر رگبار حملات روس، درس دینی را ترک نمیکرد. او هر روز ساعتی درس فقه حنفی را فرامیگرفت؛ زیرا هر فرمانده باید با فقه اسلامی آشنایی میداشت. عاقلانه نیست که فردی فرمانده یک ملت باشد، اما مذهب آن را نداند.
مسعود در رشته فقه متخصص نبود. او مهندس بود و در پولیتخنیک درس خوانده بود. بنابراین، درس دینی بینهایت برایش ضروری بود. با وصف اینکه آمر صاحب هر روز بهخاطر تهدیدات امنیتی و احتمال دستگیری و کشتهشدن، از یک مکان به مکان دیگر میرفت، این عالم مسکین، مولوی غلام قاری، باید هر روز در کنار مسعود میماند تا درس دینی او را بدهد.
زندگی مسعود پر از خطر بود. در این زمان، بیشتر در سلسلهکوههای سلطان شیره رفتوآمد میکرد. در این کوهها میتوان چهار روز رفت و نقل مکان کرد.
مسعود از من سؤال میکرد و مولوی غلام قاری ترجمه میکرد.
مسعود گفت: «از کجا هستی؟»
در پاسخ گفتم: «از الجزایر هستم».
گفت: «نامت چیست؟»
گفتم: «عبدالله انس».
مسعود به فارسی گفت: «قاری قرآن هستی؟»
گفتم: «تلاش میکنم.»
گفت: «میشود چند آیت برای ما تلاوت کنی تا تلاوتت را بشنوم؟»
آیاتی از سوره آلعمران را تلاوت کردم.
مسعود به شوخی به مولوی گفت: «معلوم میشود پس از این روز موقعیت خود را از دست دادی»!
مولوی در پاسخ گفت: «ما اشکالی نمیبینیم که از برادران عرب خود بیاموزیم. آنها بهتر از ما قرآن میخوانند».
مسعود به من گفت: «از امروز به بعد، هر روز نیم ساعت بعد از نماز صبح درس تجوید میخوانیم.»
در پاسخ گفتم: «من اینجا تنها ده روز میمانم تا برخی ملاحظات خودم را با شما شریک بسازم و دوباره به مزار شریف برمیگردم».
در پاسخ گفت: «میدانم که چرا به اینجا آمدی. تمام موضوعاتی را که در مزار شریف رخ داده، بهطور دقیق میدانم. با ترور ذبیحالله خیلی ضربه قوی خوردیم.
او مرد قوی بود و در بسیج مردم در آنجا به او تکیه داشتیم. حجم ضربهای را که با از دستدادن او متحمل شدیم، فراتر از تصور است.»
مسعود برخی تصاویر ذبیحالله را نشان داد و گفت: «مرحوم چندینبار با او در پنجشیر دیدار نموده است.»
وی ادامه داد و گفت: «از آنچه در جبهه مزار رخ میدهد، بیخبر نیستم. من تمام موضوعات خرد و بزرگ آنجا را دنبال میکنم؛ اما تعجب میکنم چگونه تو که خود عرب و خیلی کموقت با برادران در مزار شریف بودی، به این سرعت به حجم رقابت میان فرماندهان منطقه پی بردی.»
گفتم: «آنچه توجهام را به سوی تو جلب کرد، این بود که من از تمام آنها میشنیدم که درباره تو با احترام حرف میزنند. با خود گفتم شاید شما بتوانید با نفوذی که دارید، این مشکل را حلوفصل نمایید. این نکته سبب گردید تا به اینجا بیایم.»
پس از این، مسعود از «سیار» خواست تا به نقطه اول برگردد. او همچنین به مسئول مالی هدایت داد که در ورقی امضا نماید تا مقداری پول به «سیار» داده شود.
سپس به سوی من نگاه کرد و گفت: «تو همینجا میمانی و از اینجا جایی نمیروی. یا با ما اینجا زندگی میکنی و یا یکجا شهید میشویم. سرنوشت تو سرنوشت ماست.»
وی افزود: «دلم درد میگیرد که عربها و مسلمانان در این جهاد مبارک سهم زیادی نمیگیرند و برادران خود را در افغانستان تنها رها کردهاند. عربهای زیادی در جبهه ما وجود ندارد. تنها تو و ابوعاصم هستید.» او یکی از جوانان کُرد عراقی بود که با آنها بود و برایشان قرآن میآموخت. مسعود به من گفت: «پیش از تو، یکی از برادران اردنی به دیدار ما آمد ـ خداوند خیرشان بدهد ـ اما دیری نپایید و دوباره به پاکستان برگشت. امیدوارم که تو با ما در اینجا بمانی.»
چه پنهان کنم که من به سطح آگاهی گروه اول مجاهدین تعجب کردم و خود را نسبت به دیگران به آنها نزدیک احساس میکردم. خودم را در مناطق دیگر بیگانه میدیدم. اما اکنون حس میکردم که با طرز تفکر این مجموعه نزدیک هستم.
زمانی که مسعود را دیدار کردم و با وصف تمام عظمتی که در مناطق دیگر درباره او شنیده بودم، جذابیت، سادگی و فروتنی او را دیدم، تصمیم گرفتم که در کنار او بمانم.
این دیدار در اواخر سال ۱۹۸۴ م. صورت گرفت.
مترجم: حسیبالله ولیزاده