صدای خنده و پچپچ آدمهایی را که از زیر پنجره میگذرند و یا در حیاط نشستهاند، میشنود. سرش را از پنجره کوچک اتاق شخصی خودش بیرون نموده و نگاهی به بیرون میاندازد. هوا ملایم و نسبت به روزهای دیگر سرد است. آسمان سوت و کور و بیستاره است. چراغهای حیاط همهجا را روشن نموده و چشمان او را نیز آزار میدهد. او از روشنی چراغها بدش میآید و از تماس نور چراغ با چشمانش عصبانی و آشفته میشود. در مقابل کمپیوتر خودش نشسته و تلاش میکند، داستان بنویسد. کمپیوتر بالای میز کوچک قرار دارد و چندتا کتاب نیز بالای آن است؛ کتابهای کهنه و جدید با گرایشهای مختلف.
با خودش میگوید: من داستاننویس نیستم. تازه پیشتر از این نیز تجربه داستاننویسی ندارد. اما فکر میکند توانایی این کار را دارد. مگر داستاننویسی سخت است؟ در حال کلنجار زدن با خودش است که ناگهان برادر کوچکش وارد اتاق او میشود. پسرکی موفرفری با قدی بلند و چشمان آبی و تنی نیرومند. گویا یکی از نسل جرمنها و سربازان نازی است. او اما برخلاف سربازان نازی و تازی خوشبرخورد، مهربان و درسخوان است. عاشق مطالعه و مشاور برادرش است. اصل نامش حمزه است؛ اما خودش خوش دارد او را کیهان بگویند. پشت کتابهای مدرسه و دانشگاهاش هم همین نام را نوشته. حساب فیسبوکاش هم به همین نام است. میگوید: نام تازی خوش ندارد. علاقه دارد نامش سچه فارسی باشد. اصرار خانواده مذهبی او نیز در این راستا تأثیر نمیکند. هرچه برایش میگویند: حمزه نام عموی پیامبر است، به گوشش نمیرود. تازه استدلال هم میکند و میگوید: مگر حمزه نام مثلاً اسلامی است. هدفش از اسلامی نامهایی است که پس از ظهور اسلام پیدا شده است. طفلی راست هم میگوید. مگر نام اسلامی و غیر اسلامی هم داریم؟!
کیهان مثل همیشه به صفحه کمپیوتر ابلیسوار سرک میکشد، آهسته دستش را به شانه راستم میگذارد و میخواند: من داستاننویس نیستم! پوزخند میزند و با شگفتی میگوید: اوه خدای من، میخواهی داستاننویس شوی!
با جدیت نگاه میکنم و دوباره قیافه عادی به خود میگیرم و میگویم: ها، مگر چه؟ سخت است مگر؟ کلهگی داستان مینویسند، من چرا ننویسم؟
هنوز ایستاده است و به صفحه زل زده، با انگشتان خود به خطها اشاره میکند و میگوید: داری سخنان مرا مینویسی؟ ای ناجوان، داستاننویسی را سر من تجربه میکنی؟
میگویم: ها، مگر چه اشکالی دارد؟ تازه خیلی خوشحال هم باید باشی که در اینجا در باره تو گپ زدهام.
در اطراف اتاق کوچک و بینظم من چرخ میزند و میگوید: علی، جدی جدی داری داستاننویس میشوی؟
تو نه رمان خواندی؛ نه کلاس داستاننویسی رفتی؛ مگر داستاننویسی همینطوری سرسری است. هرکسی هر چیزی دلش شد بنویسد و نام داستاننویس را یدک بکشد.
کیهان عزیز! این استعداد خداوندی است. سرزمین ما سرزمین استعدادهای پنهان است. نمیبینی هر روز یک رمان و داستان تازه خلق میشود. میگویی تمام این عالیجنابان دورهای داستاننویسی را خواندهاند و یا از دنیای رمان و داستان سر در میآورند؟ البته که نه؛ اینها کلش استعداد خداوندی است.
علی عزیز!
استعداد شکی نیست تأثیرگذار است؛ اما هر بخش و حوزه قواعد و روشهای خود را دارد. رمان و داستان نیز قواعد خودش را دارد. سالها مردم در دانشکده ادبیات فارسی زحمت میکشد، تمرین میکند و صدها رمان و داستان میخواند و در باره رمان و داستان مطالعه میکند تا سرانجام بتواند یک داستان و رمان درست و حسابی – نه قصه مفت و چرت و پرت – تحویل جامعه بدهد. اینقدر داستان بیمایه و فرومایه و کتاب ناق و بیارزش را در فرق خود بزنیم.
علی موهای خود را که در نتیجه وزیدن باد برهم خورده مرتب میکند و میگوید: کیهان عزیز، داری خیلی تند میروی! اصلاً تو را چه به کار بزرگترها. شاید حسودیت میشود که من داستاننویس شوم و تو همین آدم عادی و بینام و نشان که هستی بمانی! شاید هم نمیخواهی برادرت قلههای موفقیت را یکی از پی دیگری فتح کند. جای تعجب هم نیست؛ دور و بر مرا آدمهای حسود گرفته است. اصلاً کل این مردم حسود هستند. پیشرفت و دستاورد یک نفر را دیده نمیتوانند.
کیهان که از سخنان تند علی و کنایههای او شگفتزده شده، در پهلوی او بر چوکی چوپی کهنهای که در اتاق قرار دارد مینشیند و با نرمی و دلسوزی میگوید: نه، برادر، خدای ناخواسته قصد این کمینه توهین شما و کارهایتان نیست. فقط خواستم نظریات خودم را شریک بسازم. یک برادر به برادر دیگر و بهخصوص برادر بزرگترش جز نام نیک و خوبی چه میخواهد. افتخار و دستاورد تو افتخار و دستاورد تمام خانواده است. اما بازهم میگویم که استعداد در یک بخش بهمعنای استعداد در بخش دیگری نیست. هر کس را برای کاری آفریدهاند.
اگر هر کدام همزمان نویسنده، شاعر، تحلیلگر، مترجم، مهندس، سیاستمدار و فرمانده نظامی و همهکاره شوند، سنگ روی سنگ نمیماند و همه چیز به هم میخورد.
کیهان با گفتن این سخنان به رسم احترام شانه برادر بزرگترش را بوسید و آهسته و محترمانه اتاق علی را ترک کرد. علی هم در حالیکه تظاهر به بیتوجهی و بیمیلی به حرفهای برادر کوچکترش میکرد، با او خداحافظی نمود و حتی از جای خودش هم جم نخورد. او در دل خودش از اربابی و کلانکاریهای کیهان داغ داشت و فکر میکرد کیهان کوچک و دانشجو برای او که استاد دانشگاه و پژوهشگر است، خط و مش تعیین میکند و امر و نهی مینماید و راه و رسم کار فکری-فرهنگی نشان میدهد.
اما با این همه، سخنان کیهان تأثیر خودش را داشت و او را وادار به تفکر بسیار کرد. اما اعتراف به اینکه او داستاننویس نمیشود و یا نیست، برایش گران تمام میشد. او هرگز خوش نداشت خودش را جلوی برادر کوچکاش خورد و خوار کند و با قبول حرفهای او برتری و درایت او را تأیید نماید. او میخواست همیشه برادر کلان و نام و نشاندار خانه و عقلکل باشد و برای همین هم هیچگاه هیچ تقصیری را به عهده نمیگرفت و خودش را جامعالکمالات و خالی از هر عیب و نقصی میدانست.